

خانه ایستاده بودند و یک بند میخواندند «مرد که گریه نمی کنه! مرد که گریه نمی کنه!...»

31 شهریور سحر یک ساله می شود. ولی امسال جشن تولدش را کمی زودتر گرفتیم که با مراسم شهادت حضرت علی تداخلی نداشته باشد.
یکی از هدایایی که سحر گرفت یک تاب کوچک است که به میله بارفیکس وصل می شود. به نظر می آید در بین هدایایی که گرفته است این یکی را بهتر درک می کند.
*
تاب تاب عباسی
خدا منو نندازی
باید بگردیم و شعر جدیدتری برای تاب دادن دخترمان پیدا کنیم.
در آستانهی یک سالگی، سحر سرانجام تصمیم گرفت تکانی به خودش بدهد و راه بیافتد. پنجشنبه بود که متوجه شدیم دخترمان چهاردست و پا میرود. کمکم نگران شده بودیم که مبادا همانطور که از بدو تولد لب به پستانک نزد، از بعضی مراحل تکاملی بشریت مثل همین حرکت روی دست و پا صرف نظر کرده باشد.
اما ماجرا فقط یادگیری یک حرکت نبود. سحر انقلاب کرده بود.
سرعت حرکتش در روروک دو برابر شد. در تمام خانه روان شد و هر چه به دستش رسید کشید و برداشت و از جا کند. شمعها را برداشته بود و خندهکنان فرار میکرد و پس نمیداد. همزمان با افزایش سرعت، دامنهی اعتراضش هم از گرسنگی و تشنگی و نیازهای اولیه فراتر رفت یا بیشتر به چشم آمد. چیزی را به راحتی پس نمیدهد. مقاومت میکند و وقتی مغلوب میشود، به تندی اعتراض میکند. توپ کوچکش را حتی در خواب هم رها نمیکند.
چهار دست و پا خودش را رساند به بابا . نشست و دستش را باز کرد که بغلش کند. چند دقیقهی بعد بابا ترسیده بود و گذاشتش زمین مبادا آن قدر محکم بفشاردش که آزرده شود.
