Friday, August 15, 2014

نقاشی در بزرگراه


آخر اتوپان اقارب پرست روی پل اتوبان ذوب آهن بودیم که سحر همین طور که یه ریز حرف می زد گفت "این که نقاشی منه!" دو سه بار نگاه کردم و چیزی ندیدم. در آخرین لحظه دیدم آره انگار!
یکی از نقاشی‌های سحر را در یک بیلبورد تبلیغاتی بیمه‌ی عمر شرکت بیمه  نوین استفاده کرده بودند. این نقاشی را قبلن با یکی از عکس‌های سحر ترکیب کرده بودم و توی وبلاگش گذاشته بودم (اینجا). سحر به خصوص این نقاشی را خوب می‌شناسد چون در تقویم سالانه‌مان هم از این نقاشی استفاده کرده بودم. عکس سحر را با عکس دختر دیگری جایگزین کرده‌اند برای همین هم ناچار شده‌اند چند تغییر دیگر در تصویر اصلی بدهند.


Tuesday, August 12, 2014

از عالم خاکی


این کانون پرورش فکری چه جای لازم و خوبیه برای بچه ها.


Monday, August 11, 2014

نقاشی های تابستانی

در کلاس نقاشی کانون پرورش فکری 

Friday, August 8, 2014

گل کوزه گران








سفال


این گربه چو من بابای سحری بوده است؟

آواتار



سلام آقا! اجازه میدین سحر بره سوییچ ماشینو برداره بره از تو ماشین پفکشو بیاره؟

Monday, July 7, 2014

تجزیه و تحلیل


 

 

سحر میگه : بعضی از برنامه‌های تلوزیون رو که دوست دارم نمیدونم چرا. چرا ازشون خوشم میاد؟

میگم: شاید  از آهنگش خوشت میاد شاید از نقاشیهاش شاید از صداهایی که توش حرف میزنن خوشت میاد یا از حرفایی که میزنن یا از داستانش خوشت میاد یا رنگش یا چند تا از اینا با هم مثلن...

میگه: بسه بابا! حالا یه چیزی گفتیم....یه جا وایسا شیر بخریم.

 

 

Friday, May 16, 2014

سواد

کتابی را که از مامان بزرگ هدیه گرفته بود، می خواند. این هم از کلاس اول!

Sunday, April 27, 2014

تغییر


 

می‌گم: گوشی مال تلفن زدنه،  مال بازی که نیست، مگه اسباب بازیه؟
میگه: اگه مال بازی نیست چرا روش بازی داره؟

مدتی پیش در جمعی حرف بر سر این بود که "کامپیوتر" دیگر نام مناسبی برای این "چیز"ی که واقعن وجود دارد، نیست. خیلی چیزها تغییر کرده‌اند و دیگر کم‌تر ارتباط معنا داری با نام‌های‌شان دارند. یک وقتی بعید نیست  متخصصان هی فکر کنند چرا اسم این دستگاه تلفنه؟ حرف البته وقتی به اخلاق، دین و روابط فردی و اجتماعی می‌رسد...من دیگه حرفی ندارم.

Thursday, April 24, 2014

مادر



برای روز مادر چیزی درست کرده بود و این نقاشی را هم داخلش گذاشته بود. بالای نقاشی نوشته: مادر عزیزم مَن بیتر (بیشتر) از پدر دوست (دوستت)دارم.
بزرگوارانه اش این طوری است که بگویم اعتراضی ندارم که خب  متاسفانه دارم!  : )


Friday, April 18, 2014

سیاره سوال ها





سحر  پرسید چرا میمون ها شبیه ما هستند؟
یکی از پاسخ‌ها این بوده که گناهکارانی مسخ شده‌اند که  به عذاب خداوند دچار شدند و تبدیل به میمون شدند.
نظریه‌ی تکامل هم هست. جدی‌ترین چیزی که درباره‌اش خوانده‌ام "ساعت ساز نابینا"بوده. کتاب خود داروین هم انگار ترجمه شده ولی نخریدم. مهم‌ترین نتیجه‌ای که از ساعت ساز نابینا گرفتم این بود که تکامل هم خیلی پیچیده‌تر از تصور رایج است و این که به بچه بگوییم آدم‌ها اول میمون بودند و کم‌کم آدم شدند  تفاوت زیادی  با پاسخ اول که میمون‌ها اول آدم بودند بعد میمون شدند، ندارد. نه این که فرقی نکند بالاخره فکت‌های علمی قابل توجهی دارد ولی  مشکل مهم‌تر  سازگاری پاسخ‌هاست. بعدن داستان آدم و حوا و هبوط را چه بگویم؟  جواب "خدا" را چه بدهم؟
یک خوبی فرستادن بچه به مدرسه این است که این جور وقت‌ها کمی حرف می‌زنید و بعد می‌پرسید مشق‌هاش رو نوشته یا نه؟ سحر هم که همیشه کلی مشق و املای ننوشته دارد خوشبختانه. هیچ هم مسئول نیستم.  مگه من به این خوبی  نفهمیدم این‌ها چه ربطی به هم  دارند؟ اونم خودش می‌فهمه.

روی این سیاره اسم‌های زیادی گذاشته‌اند اما این جا سیاره‌ی سوال‌هاست. سوال‌های عالم  همه این جا جمع شده‌اند.  رشد می‌کنند، بزرگ‌تر  می‌شوند، زاد و ولد می‌کنند و بیشتر می‌شوند. ما فقط محیط کشت و رشد مناسبی برای این سوال‌هاییم.



Friday, March 28, 2014

شادروان بود



گفت بابا من خیلی دوستت دارم. وقتی بزرگ شدم و خودم بچه داشتم بهش می‌گم تو خیلی بامزه بودی.
 جمله‌اش نسبتن پیچیده بود، به خصوص که قسمت مهم جمله در آینده‌ای بود که سحر فرض کرده بود وجود من  دیگر «بود» شده است. حالت دیگرش این است که در آن موقع  خودم «بود» و شادروان نشده‌ام بل که این بامزه بودنم است که  تا آن موقع درگذشته و یه پیرمرد اخموی افسرده به جا گذاشته که سحر باید توضیح دهد این بابا همیشه هم این جوری نبوده.به هر حال جمله عجیبی بود که فعل مربوط به من «بود» بود.


Friday, March 14, 2014

غلط ننویسیم؟




وقتی سحر حرف زدن یاد  می‌گرفت و کلمه‌هایی را اشتباه می‌گفت، کلی می‌خندیدیم و حتا از سرگرمی‌های‌مان بود. کم‌کم بدون هیچ تنبیه یا تشویق خاصی تلفظ  درست کلمه‌ها را یاد گرفت و  هنوز هم گاهی به آشپزخانه می‌گوید آشپخسونه. در عوض حالا که نوشتن یاد می‌گیرد و کلمه‌هایی را اشتباه می‌نویسد، ناراحت می‌شوم و خیلی جدی غلط‌هایش را یادآوری می‌کنم. ناچار است از روی کلمه‌هایی که اشتباه نوشته چهار بار بنویسد. اشتباهِ  نوشتنی خنده‌دار و بامزه نیست؟  یا تاثیر مدرسه است که قرار نیست اجازه دهد دیگر چیزی سرخوشانه و بازیگوشانه پیش رود؟
::.
دختر جان! ما تا دم مرگ اشتباه می کنیم، اشتباهاتی که بسیاری‌شان بر خلاف نظر دیگران و حتا خود آدم واقعن اهمیتی ندارند.

Monday, February 24, 2014

پول






سحر هنوز پول  را نمی‌شناسد. چند بار هم تلاش کرده‌ایم ولی فایده‌ای نداشته. امروز مامانش دوهزارتومن داد که برای خودش از فروشگاه مدرسه چیزی بخرد. خریده بود. پرسیدیم چه قدر شد؟ نمی‌دانست. باقی پول؟ آن را هم نمی‌دانست! بچه‌هایی را می‌شناسم که خیلی دقیق پول‌ها و اسکناس‌ها را می‌شناسند و در سنین کم هم برای خودشان کلی مهندسی پول می‌کنند.
خودمان هم این مشکل را داریم. خیلی وقت‌ها نمی‌دانیم چه قدر برای چیزی پول داده‌ایم و  با این که  قطعن پولدار هم حساب نمی‌شویم، در مقایسه با بسیاری از اطرافیان راحت از پول می‌گذریم. نمی‌شود گفت این بی توجهی حسنی به حساب می‌آید. شاید نتیجه و نشانه‌ی این است که زندگی بر ما واقعن  سخت نگرفته  و حساب‌مان سال‌هاست بحرانی نشده.
حتا با این استاندارد  باز هم به نظرم سحر خیلی عقب است. از طرفی کمی برای بچه‌های الان سخت‌تر است. زمان ما پول‌ها  یک تومنی و دو تومنی و نهایتن پنج تومنی و بیست تومنی بود و راحت می‌شد حساب‌شان را نگه داشت. حالا بچه‌ها باید مخارج بالای هزار تومن را محاسبه کنند و ریاضیات پیشرفته‌تر و اعداد بیشتری  لازم دارند.