Monday, March 5, 2012

باربی یا لودر؟ ظاهرن مسئله این است




از تهران که برمی‌گردم قبل از کاشان از مارال چیزکی برای سحر سوغاتی می‌خرم. یک فروشگاه کوچک اسباب بازی اول ورودی توقف‌گاه مارال است که اسباب‌بازی‌هایش هم بی کیفیت است هم گران. ولی معمولن فرصت دیگری پیش نمی‌آید.
 اسباب بازی خریدن را خیلی دوست دارم ولی کار سختی است  بس که اسباب‌بازی بد زیاد است و سحر  هم دچار تورم اسباب بازی است و خیلی زود به پیشواز مصرف زدگی رفته. خسته و بی‌حوصله فروشگاه را ورانداز کردم و چیز خوبی ندیدم. یک بیل مکانیکی کوچک خریدم. کاغذ کادو هم نداشت و زدم بیرون.
سحر هم زیاد خوشش نیامد. با یک جور تعارفی گفت: بابا ماشین که مال پسرا ست.
 قبل از خریدن بیل مکانیکی چند لحظه می‌خواستم یک باربی کوچک بردارم. حتا اگر تحت تاثیر تبلیغات ضد باربی هم نبودم باز هم بین باربی و بیل مکانیکی دومی به نظرم برای بچه مفیدتر بود. نمی‌دانم اسباب‌بازی هم پسرانه و دخترانه دارد یا سحر هم تحت تاثیر تبلیغات  جامعه است. شاید چیزی از مربی‌های مهدکودک شنیده یا از بچه‌های فامیل که دخترها باید فقط با عروسک بازی کنند و بقیه‌ی اسباب‌بازی‌ها مال پسرهاست.
گفتم: اسباب‌بازی مال بچه‌هاست، پسر و دختر نداره.
گرچه شک داشتم که درست می‌گویم. واقعن این جوری است؟ مدارک معتبری وجود دارد  که دخترها اسباب‌بازی‌های دیگری را می‌پسندند؟ یا ماجرای تاثیر پنهان اطرافیان برای انتخاب  نقش‌های از پیش تعریف شده است؟ یا شاید هم سحر از بیل مکانیکی خوشش نیامده و پی راهی بوده که بگوید: بابا این چیه دیگه؟ چرخ اش هم که گیر می کنه
 
!

Sunday, March 4, 2012

در اهمیت بردن بچه به پارک بادی




بابا من تو رو خیلی دوست دارم. قد پارک بادی دوستت دارم


Thursday, February 23, 2012

گل و بلبل


     شب عید شروع شده و مشاغل مرتبط با شب عید رونق گرفته و سرشان شلوغ است. خیاطی که معمولن در روزهای  دیگر سر خودش را با پرنده‌های رنگارنگ‌اش گرم می‌کند، حالا وقت سر خاراندن ندارد.

یک پای خیاط  کوتاه‌تر از پای دیگرش است و  از ظاهرش معلوم است زیاد اهل بیرون رفتن نیست. در عوض دکان خیاطی در یک خیابان باریک و سرسبز است که درختان قدیمی و بلند دو طرف اش را از یک کوچه باغی قدیمی ارث برده.  طبقه‌ی بالای دکان هم –  آن قدر که بابا توانسته سر در بیاورد- یک جور اوین پرنده‌های خوش رنگ و صداست.  پر از قفس پرنده‌هایی است که ظاهرن تنها سرگرمی  و مونس خیاط تنهای خیابان باغی‌اند.

*

برای چند باری که  بد قولی کرده بود عذر خواهی کرد و تند تند مشغول آخرین کارهای باقی مانده‌ی سفارش بابا شد.. سحر با این معطلی مشکلی نداشت چون حسابی درگیر برقراری ارتباط با بلبل گوشه‌ی دکان بود. بلبل کمی ترسیده بود و سحر اصرار داشت که حتمن آب و دانه خوردن  و آواز پرنده‌ی ترسیده را ببیند و بلبل هم بویی از  بلبل زبانی نبرده بود و  نمی کرد برای دلخوشی بچه دست کم گلویی تازه کند یا آوازی اعتراف کند.

از خیاطی که برمی‌‌گشتیم متوجه شدم سحر به جای "بلبل" می گوید: گلبل.

Thursday, February 2, 2012

بابا بزرگ بچه رو نترسون!

بابا بزرگ بچه رو نترسون



- بابا! عکس این مردا رو از اتاق من بردار.
منظورش عکس دو بابا بزرگ شهید بود که اتفاقن خیلی هم عکس‌های مهربانی‌اند. در تصاویر آدم‌های مهربان یا نامهربان چشم‌ها موثرند. ظاهرن مشکل بابابزرگ‌ها هم چشم‌های‌شان است که سال‌ها پیش لحظه‌ای به دوربین خیره شده‌اند  و چنین شد که خیلی زود آن نگاه وظیفه‌ی امتداد تصویرشان را بر عهده گرفت و از برابرش غم‌ها و مشکلات همسر و بزرگ شدن بچه‌ها و بازی  نوه‌ها جاری شد.

-          چرا؟ فک کنم اگه بودن تو رو خیلی دوست داشتن.
-          آخه می‌ترسم. هی به من نگاه می‌کنن. می‌ترسم خب. ببین! هی نگاه می‌کنن.

کلن سحر از چشم‌های خیره  می‌ترسد و تا حالا چند تا از عروسک‌ها را به جرم این که نگاهش می‌کرده‌اند از کنار تخت به داخل کمد تبعید کرده. فکر می‌کند تصویرها و عروسک‌ها به او خیره می‌شوند.  واقعن هم توضیحش برای سحر سخت است که خب دخترجان! تو در او خیره مشو تا او در تو خیره نشود.
بعضی از مهارت‌های لازم برای بقا هیچ به چشم نمی‌آیند، یکی همین که آدم کم‌کم یاد می‌گیرد خیره نشود، که چشمش  را بدزدد، که دست بالا  دزدیده در شمایل خوب و بد روزگار  بنگرد و رد شود . کاری به سن و سال ندارد، خیره شدن مثل گذاشتن ذره‌بین پیش  آفتاب بی آزار است، جان نسوز و دل شیر   می خواهد.

عکس‌شان را بر داشتم و  فعلن گذاشتم بالای کتاب‌خانه. سحر هیچ وقت پدر نمی‌شود لذا هیچ وقت نمی‌فهمد بابابزرگ‌ها چه تصمیم دشواری  گرفتند. خودم هم تا پدر نشدم تخمینی نداشتم که لحظه‌ای که موقع چنان تصمیمی می‌رسد، چه قدر می‌تواند  طاقت فرسا باشد.

Wednesday, January 4, 2012

آفتاب لب بومه


گاهی از این که در خانه مان  روزگار این قدرخوب و خوش می گذرد عذاب وجدان می گیرم. دوست دارم پایان قصه همین طوری شود. مثل  یک بعد از ظهر زمستانی که آفتاب تا ته خانه سرک کشیده و خانه انگار در آرامش و سکوت چرت می زند و بچه ای با نور و سایه بازی اش گرفته.

Saturday, December 10, 2011

ورژن جدید خدا یا خرما: خرما و خرما


میدان امام بودیم. سحر گفت: بابا برام بستنی بخر، بعدشم بریم سوار اسب بشیم.
دیدم هوا سرد است. گفتم: هر دو تا نه! یا بستنی یا کالسکه سواری. کدومش؟
-          بذا فکر کنم. مممممممم آها فهمیدم. قاطی پاتی.
-          یعنی چی؟
-          یعنی برام بستنی بخر بعد بریم سوار اسب بشیم و بستنی بخوریم. قاطی پاتی! همین. خوب؟ باشه؟ باشه؟

Sunday, November 20, 2011

گل نسا جونم کارا بهتر میشه



بارون بارونه زمینا تر میشه
بچه‌ها جونم هوا بهتر میشه...
دیشب که رفتیم خرید کنیم، چترش را دستش گرفته بود و آواز می‌خواند و پایش را در چاله‌های آب می‌کوبید.


جشنواره فیلم کودک و نوجوان اصفهان


 اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فیلم کودک و نوجوان اصفهان مناسب بچه‌ها نبود. از این نظر که بالاخره باید تند تند چند تا جایزه و تعارف و تملق معمول می‌شد و مردم به زندگی‌شان می‌رسیدند.  واقعن "جا داشت مسئولان امر" در این خصوص به موقع اطلاع رسانی می‌کردند که اگر کسی قرار نیست جایزه بگیرد یا عضوی از خانواده‌ی جایزه بگیرها نیست، از حضور در مراسم اکیدن خودداری فرماید. خودمان هم حواس‌مان نبود.
وقتی هم که بالاخره  فشفشه‌ها را در کردند، طفل معصوم‌ها خواب‌شان برده بود.
سحر کاری به این حرف‌ها نداشت و  از موقعیت حسن استفاده را کرد و هر چه قدر دوست داشت جیغ زد و همراه مردم برای سلبریتی ها ابراز احساسات کرد.


Sunday, November 13, 2011

مرنجاب


برنامه این بود که سحر را بگذاریم پایین تپه پیش مامان بزرگ که قبول نکرد و همراه‌مان آمد. یک تپه‌ی شنی بزرگ و مرتفع  نزدیک دریاچه‌ی نمک در کویر مرنجاب بود که شیب تندی داشت. بالا رفتن آسان نبود.  پا تا بالای مچ در شن فرو می‌رفت. تا نیمه ی راه، وعده‌ی بهشت و پاداش و چرب‌زبانی بابا برای منصرف کردن سحر از صعود، نتیجه‌ی عکس داد و از نیمه‌ی راه مشخص شد که اکیدن اصرار دارد بالا بیاید و ببند چه جوری است.
تقریبن همه‌ی روش‌ها را امتحان کردم و بهترین‌اش این بود که  هر وقت نمی‌توانست بیاید چند قدم بالا بروم و دستش را بگیرم و  بکشم‌اش بالا و چند قدم هلش بدهم بالاتر و دوباره پیش روی کنم و قطرات درشت عرق را بر شن‌های صحرا ارزانی کنم. چند متر آخر را تنها رفت چون بابا دیگر به زور سینه خیز خودش را می‌کشید.

در مجموع  بخش زیادی از صعود را خودش آمد. شاید چون سبک‌تر بود کم‌تر در ماسه فرو می‌رفت و بهتر می‌توانست بالا برود. بالا که رسیدیم معلوم شد بلندترین تپه‌ی آن اطراف است. کویر زیر پای‌مان بود. باورم نمی‌شد سحر این راه را آمده. مهم‌ترین بیچارگی موقعیت والدین بودن این است که بچه‌ی آدم تا یک سنی همیشه از نظر هوش و قدرت بدنی چند قدم جلوتر از حدود انتظار  پدر و مادر است و از یک سنی به بعد چند قدم عقب تر یا بلعکس. اگر ماجرا را این قدر هم خطی نبینیم باز بچه‌ی آدم اگر گاهی هم وارد محدوده ی مورد انتظار  شود، حتمن اتفاقی است. بر خلاف  تصور و انتظار به حق جامعه و فامیل، کسی نمی‌داند «طفلکی» واقعن کجاست و باید وانمود کنند که کاملن بر اوضاع مسلط‌ اند. در این چهار سال زیاد پیش آمده که لحظاتی  با تعجب به سحر زل بزنم.
راه برگشتن تا پایین را سر خورد.



Sunday, September 25, 2011

چهار

از تلوزیون کوچک سالن انتظار، رژه‌های رنگارنگ نظامی را به مناسبت سالگرد آغاز جنگ می‌دیدم و منتظر بودم خبری برسد که دختر خانم کی متولد می‌شوند. چهارساله شد. از دو سه ماه پیش سراغ جشن تولدش را می‌گرفت و امروز و فردا می‌کرد. انتظار سخت‌تر شد وقتی کیک تولدش را هم سفارش داد و سرانجام پنج‌شنبه وقتی از خواب بیدار شد و چشمش به تزیینات خانه افتاد خیالش راحت شد که روز موعود رسید. معمولن اول صبح این قدر ذوق‌زده نمی‌شود.
منتظر مهمان‌های جشن تولدش بودیم و نگاهی به تلوزیون انداختم. هنوز سربازها رژه می‌رفتند. این چهار سال با سحر  خیلی خوش گذشت. وجد و هیجان و شادی  سحر، دنیا را برای ما هم جالب‌تر کرد. انگار وقتی یک چشم تازه دنیا را نگاه می‌کند دنیا هم تازه می‌شود و وقتی کلمات برای اولین بار به زبان می‌آیند، دوباره معنی می‌گیرند. تولد همه‌ی این‌ها مبارک! بیرون از محدوده‌ی سحر  البته وضع دیگری است. فرسوده شدیم از  خیرهای بدی که پر از زندانی شدن و مرگ و مجازات آدم‌های بی‌گناه بود. رودخانه‌ها و دریاچه‌ها کم‌کم محو شدند  و صورت حساب‌های کشور با هم جور نمی‌شوند. نا امیدان، امیدوار نشدند و امیدواران مایوس شدند. کاش سحر همیشه فقط رژه‌های باشکوه سربازهای‌مان را ببیند نه جنگ خونین و  خانواده‌های نگران و آسیب دیده‌شان را  و این چند سال گذشته فقط یک دوره‌ی کوتاه فترت در یک تاریخ بلند عبرت و موفقیت مردم باشد. در جشن تولد سحر امسال دو مهمان جدید هم داشتیم. یک دختر خاله و یک دختر دایی عروس شده بودند و با خودشان مهمان‌های تازه آورده بودند.
 
زحمت عکس‌های جشن تولد را عمو مهدی کشید.

Saturday, September 3, 2011

Sunday, August 21, 2011


می گوید: بیا کشتی بگیریم. اما کشتی گرفتن اش بیشتر شبیه  کونگ فو پاندا  است. مشت و لگد می زنیم و چنگ و دندان نشان می دهیم و و صداهای ترسناک هلویا – هیولا- در می آوریم. تازگی متوجه شدیم سحر رابطهای بین  کشتی و کشتن برقرار کرده است. میگوید: بیا کشتی بگیریم ولی اول من باید تو رو بکشم!

Monday, July 25, 2011

Tuesday, July 19, 2011

نوشته ها چه شکلی اند؟



صدا زد که بیا ببین چی کشیدم.
-          ممم...چیه خب؟ چی کشیدی؟
-          نوشته‌اس! نوشته کشیدم دیگه.



Saturday, July 9, 2011

رصد آسمان شب




- بابا زود بیا! ببین ماه خراب شده.
-نخیر خراب نشده! یه تیکه ابر گوشه‌ی ماه رو گرفته. ابر که بره ماه دوباره همون‌جوریه.
*
-          بابا بیا! ماه دیگه نیست!
-          غروب کرده!
-          چی شده؟
-          رفته یه جای دیگه.

*
- پس ستاره‌ها کجان؟
-همو‌ن‌جا تو آسمون.
-پس چرا من ممیبینم‌شون؟
 (چی بگم؟ شهره دیگه. آسمونش کجا بود؟ همین ماه هم که پیداس از سرمون زیاده.)
*
خوشحال و شنگول آمد که خبر دهد یک ستاره کنار ماه چشمک می‌زند. نکته این جا بود که ستاره‌ی خیلی کم نوری بود و خودم به زحمت دیدمش. برای دیدنش باید  دقت می‌کردیم.


Thursday, June 23, 2011

بابا جکیل



بعد از آن تصادف شدید و خطرناک که به خاطر بی احتیاطی یک راننده ماشین‌مان چپ شد و می‌توانست بلایی جدی برای‌مان باشد، بیشتر از همیشه از رانندگانی که بقیه را به خطر می‌اندازند عصبانی می‌شوم، عصبانیتی انفجاری و غیر قابل کنترل. شاید به این دلیل بود که تا حالا در این عصبانیت‌های ناگهانی با خیال راحت به خودم حق می دادم.
*
راننده‌ای موقع لایی کشیدن با سرعت پیچید جلوی‌مان و ترمز گرفتم. سحر محکم به صندلی خورد و ماشین پشت سرمان هم محکم زد روی ترمز و جیغ ترمزها بلند شد. نزدیک بود  تصادف کنیم. نفهمیدم چه شد  ولی هر طور بود خودم را به راننده‌ی متخلف رساندم و تا جایی که امکان داشت نشانش دادم چه قدر عصبانی‌ام!

سحر همه چیز را می دید. دیر متوجه شدم چه طور به من زل زده. با تعجب نگاهم کرد و کمی بعد پرسید: بابا!....تو بابای منی؟
*
سعی کردم وانمود کنم چیزی نشده و شوخی کنم ولی نشد. نگران شده بود. رفتیم پارک بادی و کلی بازی کرد. گاهی می آمد و نگاهم می‌کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود خودمم. در میانه‌ی بازی آمد پیشم و گفت خیلی خوش‌حال است. گفتم: منم خیلی خوش‌حالم!
خیلی جدی نگاه کرد و گفت «نه! تو خوش حال نیستی!»



Thursday, June 16, 2011

به نام پدر




فرم رضایت‌‌نا‌مه را برای پرونده‌ی دندان‌پزشکی سحر پر می‌کردم.
نام بیمار: اسمش را به طور کامل نوشتم.
نام پدر: مرتضی...
اشتباه شد! باید نام کوچک خودم را می‌نوشتم نه نام کوچک پدربزرگش را. عادت کرده‌ام در فرم‌ها جلوی نام پدر بنویسم مرتضی. دستم بیش از اندازه متوقف شده بود. دستم نمی‌رفت جلوی نام پدر نام خودم را بنویسم.  چیز زیادی یادم نیست. آن قدر که در خاطره‌ها مانده گویا  خیلی بهتر از من بوده. دست‌کم شک ندارم که جرات و شهامت او را ندارم. نام پدر سال‌ها در فرم‌های من مرتضی بود.  کاش می‌شد در فرم‌های اداری نام پدر بزرگ را هم به طور اختیاری بنویسیم. حیف سحر است که نام مرتضا در فرم‌هایش نوشته نشود.






Tuesday, June 14, 2011

الوهیت




- بابا خدا تو آسمونه. می‌دونی؟
در بالکن باز بود و آسمان عصر 23 خرداد را می‌دیدیم.
-          اوهوم.
-          بابا حرف بزن!
-          بله! تو آسمونه.
-          ولی ما ممی‌تونیم ببینیمش. مگه نه؟
-          بله! نمی‌تونیم.
-          ولی آسمونو می‌تونیم ببینیم. می‌دونی؟
-          اوهوم!
-          بابا چرا حرف نمی‌زنی؟ بگو بله!





Monday, June 13, 2011

...



یک موتور سوار از سمت راست‌مان و با فاصله‌ی کمی از آینه‌ی بغل سبقت گرفت. سحر بیرون را نگاه می‌کرد. برگشت طرف‌مان و گفت: چه بد می‌رفت!


Thursday, June 9, 2011

اصلاح محیط زیستی قصه



یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود سال‌ها پیش در یک جنگل بزرگ یک هیزم شکن...نه! یه جنگل‌بان با دخترش زندگی می کرد...




Thursday, June 2, 2011

دیدگاه



بر خلاف همیشه این بار داخل توپ بود. حیف که بابا و مامان نمی توانستند تجربه اش کنند.

...


The sands of time will fall from your fingers and your thumb
and you will wait for the miracle
for the miracle
to come ...

Tuesday, May 31, 2011

نبرد قلعه رودخان




ابرهای خنک  روی کوه جنگلی جاری شدند و قلعهی قدیمی به تندی در مه پنهان شد. اولین آشنایی سحر و مه بود. کمی ترسیده بود، دنیا  ناپدید می‌شد و قلعه هم ناگهان خلوت شد. کمی بعد باران گرفت و تمام راه برگشت‌مان از قلعه رودخان زیر باران بودیم و سحر سوار بر دوش بابا بر اساس آموخته‌های مهد کودک توضیحاتی درباره‌ی فرشته‌های باران ارایه کرد و آخر‌های راه هم که خیس و نم کشیده تقریبن خوابش برد.





این دومین باری بود که با سحر به این قلعه می رفتیم. فکر کنم برای دیدن مجدد قلعه باید تا چند سال دیگر صبر کنیم که بتواند  روی پای خودش بیاید مگر این که بابا خیلی ورزش کند و قوی تر بشود و سحر همچنان غذا نخورد و سبک وزن باقی بماند.

Friday, May 27, 2011

در ضمن



سحر هنوز جک نگفته و نمی دونه چیه.

Tuesday, May 17, 2011

ماشین شما چند تا دیویست و شیش داره؟




سحر این سه ماشین را می‌شناسد: پراید (احتمالن به خاطر فراوانی) سمند(احتمالن به خاطر خودمان) و پژو 206 ( از مهد کودک). از رنگ‌ها هم معمولن ماشین های مدل بالای سفید را قشنگ می‌بیند. دو روز پیش متوجه شدم که پژو 206 را هم به عنوان  معیار زیبایی ماشین در نظر می‌گیرد.
پشت چراغ قرمز پشت سر یک مزدا3 ی سفید ایستاده بودیم. سرش را آورد بالا و گفت: چه ماشین قشنگی!...دیویست و شیش هم داره...نگا کن بابا خیلی دیویست شیش داره!

Saturday, May 14, 2011

فیل خطرناک گردن‌دار پرنده‌ی ناشنوا




-          بابا اون فیل خطرناکمو بده.
-          اسمش کرگدنه. تازه مال تو که نیست، مال منه.
-          کرگردن رو بده، می‌خواد پرواز کنه.
-          کرگدن که پرواز نمی‌کنه.
-          الکی! یعنی می‌خواست پرواز کنه.


Friday, May 6, 2011

هیچی نبود






توی مغازه از قسمت کاغذ کادوها یک لوله کاغذ کادوی قرمز براق را برداشت.
-        اینو برای چی می‌خوای؟
-        می‌خوام!
-        این فقط کاغذ کادوه
-        می‌خوام دیگه!

کاغذ کادوی لوله شده  را گرفت و بی بهانه  برگشت خانه و بی حرف صاف رفت توی اتاقش. مامان مشغول کارهایش بود که سحر ناراحت و دلخور  با کاغذ باز شده بیرون آمد: مامان! خیلی بی ادبی!...این که هیچی توش نیست.

  • شب در صندلی‌های ناراحت  و کوچک یک  اتوبوس بین شهری بابا دنبال یک  وضعیت ممکن بود تا کمی بخوابد و نمی‌شد. جز دسته‌ای که چند درجه زاویه‌ی صندلی را بازتر می‌کرد، امکان دیگری برای بهتر کردن وضع نبود که بر خلاف ظاهرش اصلن اختیاری نبود. چون وقتی صندلی جلویی بیاید توی صورت آدم چاره‌ای نمی‌ماند که پشتی صندلی را بدهی توی صورت نفر پشتی و این دومینو تا آخر اتوبوس ادامه دارد. در آن محنت و رنج بود که مامان با پیام کوتاه  این ماجرای کاغذ کاوی خالی  را برای بابا  فرستاد و ریز و بی‌صدا خندیدم و برای هم : D  فرستادیم.

Saturday, April 23, 2011

می دونی؟



 « می دونی؟» تکیه کلامش است.
میگه: می دونی؟ من خودمو خیلی دوست دارم.


Wednesday, April 20, 2011

برنارد تنها

«هاپو تنهایی» اسمی است که سحر از ابتدا روی برنارد گذاشت. در سیدی فروشی هر چه فکر کردم اسمش را به یاد نیاوردم و دست آخر گفتم  دخترم بهش میگه هاپو تنهایی. فروشنده پرسید:
-یه سگه؟
- نه یه خرس قطبیه.
چیزی به فکرش نرسید.
-یه خرس قطبی تنهاست که یه کم خنگه یه کم بامزه است یه کم غمگینه. خیلی دوستش داره.
-          نمیدونم، خرس قطبی نداریم. میخوای خودت بگرد....برنارد؟
-          خودشه! برنارد.


Tuesday, April 12, 2011

خلاصه ی یک بحث کارشناسی





- روی سنگ وایساده؟
- نه!  قایقه. روی قایق ایستاده.
- قایق که این جوری نیست. این سنگه.
- مگه قایق چه جوریه؟
- قایق دیوارم داره.
- این قایق کوچیک بدون دیواره.
- اسمش چیه؟
- اسم چی؟
- اسم این مرده چیه؟
- نمی‌دونم.
- خوب بگو اسمش چیه؟
- ماهیگیر.
- ماهیگیر؟
 - داره ماهی می گیره. تورش رو می‌اندازه تو آب ماهی می‌گیره.
- می‌خواد غذا بخوره؟ منم امروز همه‌ی غذامو خوردم. گشنشه؟
- شایدم می‌خواد ماهی بگیره ببره تو مغازه بفروشه.
- ماهیاش پس کجان؟
....

- بابا! این جا کجاست؟
- نمی‌دونم.
- رودخونه‌اس خب. یادته رفتیم آب بازی کردیم؟ منو الان می‌بری رودخونه؟
-  الان رودخونه آبش خیلی کمه، نمی‌شه هم رفت توش بازی کرد، کثیف شده. باید بریم یه جای دیگه که دوره.
- خب الان بریم.
- الان که نمی‌شه.
- فردا می‌بری؟
...
- اسمش چی بود؟
- ماهیگیر رو می‌گی؟
- آره. خیلی قشنگه.
...