Monday, October 13, 2008

ایستادن



برادران رایت در نخستین پرواز چیزی در حدود 200 متر پیش رفتند. دیشب هم  سحر برای اولین بار حدود 30-40 ثانیه روی پای خودش ایستاد. مامانش بود که متوجه شد دخترمان ایستاده بی آن که دستش را به جایی گرفته باشد. برای حفظ تعادل جوری تمرکز کرده بود که بعید است صدای تشویق ما را شنیده باشد...

 خوش به حالش که حالا حالاها می تواند لذت این اولین‌ها را درک کند و کشف کند.

Tuesday, October 7, 2008

بازم ماست می خوام






شیر میخورد، کاسهی ماست را روی سرش خالی میکند، میخندد، میخوابد، گاهی تمرین لجبازی میکند، نمی‌گذارد لباس تنش کنند. خودش را کثیف می‌کند، چهار دست و پا می‌رود، چمن‌های پارک را می‌کند و به بابا هدیه می‌دهد. به جایی تکیه می‌دهد و می‌ایستد، توپ و عروسکش را پرت می‌کند، آب‌بازی می‌کند، آواز هم می‌خواند و گاهی هم خودش را با آهنگی تکان می‌دهد.
کاملا غیر قانونی طعم شکلات را کشف می‌‌کند. کتاب‌هایش را ورق می‌زند؟ یا پاره می‌کند؟ یک چیزی بین این دو. دم گاو قرمزش را گاز می‌گیرد، شب‌ها ناچار است هر طور هست قطره‌ی فروس سولفات و ویتامین را بخورد و مقاومتش بی فایده است. مصمم است که هر شارژری را از برق بیرون بکشد و... زندگی‌اش را شروع کرده.





















Thursday, September 25, 2008

گذر از یک سالگی


کتاب جالبی را می‌خواندم. سحر در روروک‌اش می‌آمد کنار در و بازیگوشانه نگاهی می‌کرد و جیغ می‌کشید و فرار می‌کرد. بعد از دو سه بار فهمیدم این یک جور دعوت به بازی است. کم پیش می‌آید که آدم در موقعیت انتخاب بین دو کار جالب قرار بگیرد: کتاب جذابی بخواند یا با دختر شیرینش بازی کند.
آن قدر بازی کردیم که هر دو از حال رفتیم.

درست از همان پنجشنبه‌ای که شروع کرد به چهار دست و پا رفتن، شخصیتش دگرگون شد. یک دختر دیگری شد اصلا. فوق‌العاده بازیگوش و متحرک! تمام مدت یک نفر باید مراقب و همبازی‌اش باشد. هیچ وقت جایی که باید باشد با نشانده‌ایم‌اش نیست. حواسمان نباشد می‌رود زیر دست و پا . شب‌ها نمی‌خوابد و بازی می‌کند و والدین خسته را هم مجبور می‌کند تا همراهی‌اش کنند. روی تخت می‌نشیند و محکم خودش را به عقب پرت می‌کند و قرت قرت می‌خندد. هنوز دو دندان بیشتر ندارد و گاز می‌گیرد.
چند روز است که تلاش می‌کند کلمات پیچیده‌تری بگوید. کاملا جدی نگاهمان می‌کند و کلمات نامفمومی می‌گوید. جدیتی در گفتارش است که انگار از نظر او کاملا بدیهی است که ما بفهمیم چه می‌گوید.
و دیگر چه؟ واکسن سرخک‌اش را هم زد. ده ثانیه بیشتر گریه نکرد. وزنش همچنان کم است. هر چه می‌کنیم غذا نمی‌خورد. محبوب‌ترین غذایش بعد از شیر مادرش هنوز ماست است. علاقه زیادی هم دارد که روی زانوهایش بلند شود و دکمه ریست کامپیوتر را فشار دهد. این آخری جدا دردسر زاست!

Saturday, September 20, 2008

تاب تاب


31 شهریور سحر یک ساله می شود. ولی امسال جشن تولدش را کمی زودتر گرفتیم که با مراسم شهادت حضرت علی تداخلی نداشته باشد.

یکی از هدایایی که سحر گرفت یک تاب کوچک است که به میله بارفیکس وصل می شود. به نظر می آید در بین هدایایی که گرفته است این یکی را بهتر درک می کند.

*

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی

باید بگردیم و شعر جدیدتری برای تاب دادن دخترمان پیدا کنیم.


Thursday, September 18, 2008

Saturday, September 13, 2008

سه دو یک...حرکت






در آستانه‌ی یک سالگی، سحر سرانجام تصمیم گرفت تکانی به خودش بدهد و راه بیافتد. پنجشنبه بود که متوجه شدیم دخترمان چهاردست و پا می‌رود. کم‌کم نگران شده بودیم که مبادا همان‌طور که از بدو تولد لب به پستانک نزد، از بعضی مراحل تکاملی بشریت مثل همین حرکت روی دست و پا صرف نظر کرده باشد.
اما ماجرا فقط یادگیری یک حرکت نبود. سحر انقلاب کرده بود.
سرعت حرکتش در روروک دو برابر شد. در تمام خانه روان شد و هر چه به دستش رسید کشید و برداشت و از جا کند. شمع‌ها را برداشته بود و خنده‌کنان فرار می‌کرد و پس نمی‌داد. هم‌زمان با افزایش سرعت، دامنه‌ی اعتراضش هم از گرسنگی و تشنگی و نیازهای اولیه فراتر رفت یا بیشتر به چشم آمد. چیزی را به راحتی پس نمی‌دهد. مقاومت می‌کند و وقتی مغلوب می‌شود، به تندی اعتراض می‌کند. توپ کوچکش را حتی در خواب هم رها نمی‌کند.
چهار دست و پا خودش را رساند به بابا . نشست و دستش را باز کرد که بغلش کند. چند دقیقه‌ی بعد بابا ترسیده بود و گذاشتش زمین مبادا آن قدر محکم بفشاردش که آزرده شود.











Wednesday, August 13, 2008

اولين دريا






















اولين مسافرت طولانی سحر بود.
















Friday, July 4, 2008


رشدش کم شده و نگران مان کرده. کم غذا می خورد. به زور هم که نمی شود غذایش داد. طبق جداول رشد نوزادان الان باید سینه خیز برود که نمی رود. غلتیدن را هم با یکی دو ماه تاخیر آغاز کرد در عوض، نشستن را از برنامه جلو بود.
اگر سر حال باشد که معمولا هست هی می خندد و بازی می کندو موی سر آدم را می کشد.

Sunday, June 15, 2008

سوالات فلسفی

















خواهند پرسید : ما از کجاییم؟

Saturday, April 12, 2008

اولین پست سحر


سحر در بغل بابا نشسته بود و هی دستش را می‌زد روی صفحه کلید. دیدم بد نیست مزاحمش نشوم و بگذارم به کارش برسد.
:)


ثطسز،ضض ب ر11بلغشضسد دز ر ررذسطرفد ی6عئثسعحجگک5555555555555555555555555555555قف ذنئةـ 12رغ صصصصصصصصصصصصصصصص89هنو9هعََ!2س هطظ مک35 مک35 مکموه 0ع8 زرررررررررررررئ 6

Wednesday, March 26, 2008

Tuesday, March 25, 2008

فاصله‌‌ها

دیروز واکسن‌های 6 ماهگی‌اش را زدند... موقع خوردن قطره‌ی فلج اطفال کمی اخم کرده بود و بعد از زدن آمپول هم چند ثانیه گریه کرده بود و همین. گفته بودند که اگر شب تب کرد، چند قطره استامینوفن بدهیمش که نکرد و مثل همیشه آرام بود و کلی با دختر خاله‌هایش بازی کرد و بلندبلند خندید.
*
نیم ساعت پیش حوصله‌اش سر رفته بود و غر می‌زد. بابا بغلش کرد و برگشت جلوی کامپیوتر. بازی‌اش گرفته بود و خودش را تکان می‌داد. بابا روی «سلطان قلب‌ها»ی مونیکا جلیلی کلیک کرد و با دست آزادش تایپ کردن را از سر گرفت. گاهی سحر دستش را محکم روی کیبرد می‌زد و گاهی بابا با ترانه همراهی می‌کرد: طاقت نداره دلم دلم/ بی تو چه کنم؟...پیش عشق زیبا زیبا/ خیلی کوچیکه دنیا دنیا/ با یاد تو ام هر جا هر جا/ ترکت نکنم
سحر دستش را گذاشت روی اسپیس و بر نداشت، نصف صفحه فاصله تایپ کرد و ... کمی بعد هم سنگین شد روی دست بابا و خوابید.

Monday, March 24, 2008

اولین نوروز



اولین نوروز سحر است امسال. عیدی هم گرفته.

Friday, March 21, 2008

نگه داری سحر

سحر هنوز همان یک کیلویی را که کم داشت کم دارد. دکتر گفت جای نگرانی نیست. می گویند کمی ریزه است.
از اواخر اسفند رفتیم دنبال مهدکودک. تقریبا تمام خانم های مدیر اول گفتند این خیلی کوچیکه و قبول نمی کنند. ولی تا رویش را برمی گرداند و نگاهشان می کرد و می خندید، نظرشان عوض می شد. بد دلبری می کند این کوچولو. می گویند بچه ها در مهد کودک زیاد مریض می شوند مخصوصا دریکی دو ماه اول. سراغی هم از پرستارانی که در خانه از بچه ها نگهداری می کنند گرفتیم. به واسطه دوستی با یکی از شرکت های فعال در این موارد آشنا شدیم. آقای مدیر گفت با ماهی 120 هزار تومان یک پرستار مطمئن می فرستد که تا ساعت 1 ظهر از سحر پرستاری کند و اگر قرار باشد کارهای خانه را هم انجام دهد می شود 150 هزار تومان. خانم همسایه تا فهمید پیشنهاد کرد که خودش سحر را نگه دارد. گفت این جوری بی آن که نیازی باشد از خانه بیرون رود کمی پول در می آورد و هم سحر را خیلی دوست دارد. پیشنهاد خوبی است. خیال ما هم راحت تر است. فعلا قرار شده به طور آزمایشی از پانزده فروردین شروع کند.

Tuesday, March 11, 2008



از خواب بعد از ظهر بیدار شده. کش و قوس می آمد که بابا را دید.


روزها باید در هال خانه بخوابد که جلوی چشم مادرش باشد.

بوسه

هر چه می‌گوییم این بچه را نبوسید، تا غافل می‌شویم یک نفر می‌بوسدش و سحر هم حساس... تازه سمت راست صورتش خوب شده بود که باز جای لبی رو لپ سمت چپ نمایان شد. بابا به مواد آرایشی خانم‌ها مشکوک است. گاهی 10-15 روز طول می‌کشد تا حساسیت پوستی صورت سحر خوب شود و جای لب‌های مبارک آن خانم کم‌کم پاک شود. حالا هنوز سمت چپ خوب نشده باز یکی لپ سمت راستش را بوسیده است. دکتر می‌گوید نگذارید ببوسندش. بگوییم چه؟

Tuesday, January 15, 2008

Sunday, January 6, 2008

سحر می‌خندد

مامان سحر گفت که از رادیو شنیده که اگر بچه تا 4 ماهگی لب‌‌خند اجتماعی نزند، باید حتما به دکتر مراجعه کرد .
مشکل دختر ما این است که مخصوصا این روزها زیادی لب‌خند اجتماعی می‌زند. این جوری می‌شود که در مهمانی‌ها دخترمان را می‌برند و دست به دست می‌چرخانند تا برای‌شان لب‌خند اجتماعی بزند.
و این در حالی است که عبارت «لب‌خند اجتماعی» از آن وصله‌هایی است که به سحر و هیچ بچه‌ی دیگری نمی‌چسبد. لب‌خند اجتماعی یک چیزی باید باشد در مایه‌های شادی کردن فوتبالیست‌های این دوره و زمانه. یکی سلام نظامی می‌دهد، یکی پشتک می‌زند، یکی ادای هواپیما را در می‌آورد، یکی میله‌ی پرچم کنار زمین را می‌چسبد و یک انگشتش را توی دماغش می‌کند، آن یکی دندان‌هایش را نشان می‌دهد و گوشش را تکان می‌دهد و با مشت توی شکم هم‌تیمی‌اش می‌زند و الی آخر. این فوتبالیست ها هر وقت خوشحالند -که معنی اش این است که گل زده اند- از این اداها در می‌آورند و بارها و بارها تکرارش می‌کنند لابد تا همه متوجه خاص بودن و منحصر به فرد بودنشان بشوند. لابد برای این که تا مدت بیشتری در یادها بمانند و... و این است حال ما تا حدودی. و این در حالی است که عبارت لبخند اجتماعی از آن وصله‌هایی است که به بچه‌های ما نمی‌چسبد. آن‌ها به سادگی لبخند می‌زنند.

Tuesday, January 1, 2008

راه رفتن در نیمه شب

دخترمان بعضی شب‌ها بهانه می‌گیرد. باید بغلش کنیم و راه برویم. تا بایستیم دوباره گریه می‌کند.
به مامانش می‌گفتم: عجیب است که حتما باید راه برویم. چند باری سعی کردم چراغ‌ها را خاموش کنم و بنشینم و تکان‌های راه رفتن را شبیه‌سازی کنم، ولی باز متوجه شد و گریه کرد.
انگار به مامانش برخورد: فکر کردی بچه‌ام خره؟

Thursday, December 27, 2007

جیغ در نیمه شب




شب بود، ماه پشت ابر ... هی یادش به خیر آن وقت ها که ماه زده می شدیم... سحر هم شام پنجمش را خورده بود و شنگول کنار مادرش روزنامه می خواند. ایناها:







بعد ناگهان بابا یک مقاله جالب در روزنامه کشف کرد. این روزها مقاله ی جالب کمتر در روزنامه ها پیدا می شود. ایناش:


Wednesday, December 19, 2007

بعد از حدود سه ماه زندگی













بابا بهانه می‌گیرد

سحر بزرگ می‌شود. هر روز تغییر می‌کند، قدش بلندتر می‌شود و وزنش زیادتر می‌شود. اخرین بار پنج کیلو گرم بود. حالا حتما بیشتر هم شده. (دکترش می گوید خیلی خوب نیست، بد هم نیست.) اولین لباس‌هایش دیگر تنگ و کوچک شده‌اند. شتابی دارد برای رشد کردن و قد کشیدن، برای دیدن و شنیدن.
بابای سحر همان اندازه که مشتاق آینده است، همان قدر که شیفته‌ی همین حالاست که سحر خواب‌آلوده را در گهواره‌اش گذاشت، دلش برای سحر یک ساعته تنگ می‌شود؛ همان نوزاد بی‌نهایت آسیب‌پذیری که لب‌هایش وقت مکیدن می‌لرزید. دوست دارد هر وقت اراده کرد با همان ترس و لرز سحر نو زاد را بردارد، دوست دارد صدها بار برای اولین بار او را ببوسد و در آغوش بگیرد.
دختر ما هر روز زیباتر می‌شود؛ هر روز می‌شکفد و عطر و رنگی نو به ما هدیه می‌دهد و این تعارف نیست. کم‌کم دستش را برای گرفتن بالا می‌آورد. دو سه باری حتی بلند‌بلند خندیده است. آن که طمع‌کار و زیاده‌خواه و جهول نیست و به این همه شادی بسنده کند، احتمالا خوش بخت خواهد بود. اما این بابا همه‌ی لحظه‌های زندگی را، همه‌ی همه‌اش را با هم می‌خواهد. لجوج و ناامید همه‌ی سحرهایش را می‌خواهد و گاهی اگر شادابی و نامنتظره بودن این کودک اجازه دهد، برای تک‌تک آن سحر‌هایی که می‌روند به گذشته، عمیقا دلتنگ می‌شود.

Saturday, November 3, 2007

...


از نجواهای زندگی

زحمت حمام بردن سحر را مادر بزرگش می‌کشد. چند روز پیش هم آمد و دخترمان را برد حمام چله. سحر چهل روزه شده بود.
وقتی رسیدم دخترم ترگل و ورگل خوابیده بود. گفتند حسابی به‌ش خوش گذشته. از قیافه‌اش معلوم بود!
دورش نشسته بودیم. گفتم وقتی چهل سالش بشود، من هفتاد و دو ساله‌ام، پایم لب گور است.
مامانش گفت: آن موقع من شصت و پنج ساله‌ام. آن وقت دیگر حسابی پیر شده‌ایم .
مامان بزرگش لبخندی زد و گفت: من هم مرده‌ام.

Monday, October 15, 2007

در کنار گاه‌واره


اول با صدای کم گریه می‌کند و اگر در مورد شرایط مطلوبش درست حدس نزنیم، به صورت پله‌ای و ناگهانی توان صوتی را بالاتر می‌برد تا بالاخره رسما جیغ بکشد. معمولا کمتر کار به آنجا می‌کشد که خانه را بگذارد روی سرش، آن هم سر به آن کوچکی. دختر بسیار آرامی است. در بیشتر اعتراض‌ها فقط گرسنه است یا مشغول سعی و خطا با دستگاه گوارش است. به ندرت پیش می‌آید که مثل دیشب واقعا قدرت ریه‌هایش را نشان دهد. از عصر که از خرید برگشتیم رسما کج خلقی کرد. از چیزی ناراضی بود. زبان هم که سرش نمی‌شود تا بگوید چه مشکلی دارد یا دست کم همدردی صمیمانه‌ی والدین‌ مهربانش را پذیرا شود.
*
گاهی که خواب است، می‌بینم لبخند می‌زند یا اخم می‌کند یا حتی خیلی بیشتر... گاهی کاملا چهره‌اش ناراحت و عصبانی است. انگار با کسی دعوا می‌کند و گاهی به حقیقت می‌درخشد و می‌گویی الان است که بلند بلند بخندد. جوری چهره‌اش باز و درخشان می‌شود که خیلی تعجب نمی‌کنم اگرناگهان زبان باز کند که: منم سحر! به نام پدر، مادر و لابد روح القدس!
اگر اعصار گذشته بود – احتمالا در مرتبه‌ای پایین‌تر از خود حقیقت، این هم بد نیست که برای مدتی عده‌ای چیزی را به عنوان حقیقت بپذیرند. احتمالا احساسی مثل لذت دست‌یابی به حقیقت را باید داشته باشد- اگر اعصار گذشته بود شاید می‌رفتم از پیامبری حدیثی جعل می‌کردم که: اینان در نخست رویاها آینده‌ی خویش را به نظاره‌اند. باشد که بسیار شادی کنند.
شاید هم صرفا مغزشان تمرین می‌کند. مثلا این جوری باید گوشه‌ی لب‌ها را بالا برد و این جوری باید با ابروها بازی کرد. کسی چه می‌داند.

Friday, October 12, 2007

دو به علاوه سحر


بعضی‌ها فکر می‌کردند به خاطر تولدش در ماه رمضان است که اسمش را سحر گذاشتیم. به عنوان بابا تذکر دادم که در این صورت ترجیح می‌دادم اسمش "اذان مغرب به افق اصفهان" باشد که دوست داشتنی‌ترین عبارت این ماه است. سحر، دهم رمضان به دنیا آمد و امروز آخرین روز این ماه بود. فردا عید فطر است.
فطریه امسال را برای یک نفر حساب کردم و بعد در دو ضرب کردم . مامان سحر تذکر داد که: خیر! باید در سه ضرب کنیم. خندیدیم و در سه ضرب کردیم. خودش هم طبق معمول خواب بود. فردا عید است و بعدش ساعات کار دوباره زیاد می‌شوند. کم شدن ساعت‌های کار در رمضان امسال کمی بابای سحر را بد عادت کرد و تازه بعد از عید باید تمام شیرینی‌هایی را که ندادیم قضا کنیم وگرنه –درباره‌ی دهان مردم که شنیده‌اید؟- ممکن است بگویند که سحر عمدا در ماه مهمانی خدا به دنیا آمد که به کسی شیرینی ندهد و همه را حواله کند به خوان نعمت خدا!
راقم این سطور عید فطر را بسی دوست دارد، عید شما مبارک!

Thursday, October 11, 2007

شنیدن و گفتن

دیروز سه تایی رفتیم برای سنجش شنوایی سحر. شنوایی سنجی نوزادان هنوز اجباری نیست ولی توصیه می‌کنند که انجام شود. این طوری بچه‌های کم‌شنوا یا ناشنوا، دیگر لال نمی‌شوند. نمی‌دانم چه طوری، لابد یک کاری می‌کنند.
یک چیزی می‌گذارند در گوش بچه و حساسیت حلزونی گوش را اندازه می‌گیرند. دست آخر دو صفحه نمودارهای رنگی پرینت می‌گیرند و دست والدین می‌دهند که یک وقت به فکرشان نرسد که دوازده هزار تومن زیادی‌شان بوده! خوبی‌اش این بود که فهمیدم باید "بابا" را توی گوش چپ یادش بدهم چون حساس‌تر است!
این همه آدم این همه نوزاد این همه زبان...سحر فارسی حرف می‌زند.
فارسی زبان بن‌بستی است. در مقایسه با عربی یا انگلیسی، فارسی آدم را زندانی یک جزیره‌ی کم حاصل و جامعه‌ای منزوی و فروبسته می‌کند. لطفا نگویید می‌رویم انگلیسی و عربی می‌خوانیم و آزاد می‌شویم.

Wednesday, October 3, 2007

هدیه


خانم نفیسه مرشد زاده برای مامان سحر نوشته‌اند:

هدیه را تحویل می‌گیریم. ترد و ظریف و شكننده است. انگار هر آن قرار است اتفاقی برایش بیافتد. هدیه‌ی پر سر و صدایی است. هم گیج شده‌ایم و نمی‌دانیم چه‌طور با این چیز تازه كنار بیاییم، هم ازش خوشمان آمده. مثل دختری‌هامان كه از چیزی خوشمان می‌آمد، آن را می‌چسبانیم به سینه. بی صدا می‌شود.
پرستار بخش می‌گوید:«مبارك است!»
خودمان هم باورمان نمی‌شود مادر شده‌ایم. حتی وقتی نوزاد را گذاشته‌اند تو بغلمان و او دارد با همه‌ی حنجره نازكش جیغ می‌كشد و گریه می‌كند. حتی آن موقع هم باورمان نمی‌شود. یكهو همه‌ی كتابهایی كه پیش از زایمان خواندیم و همه‌ی حرفهای مادر و مادر بزرگها یادمان می‌رود. «من چه جوری باید این را بزرگ كنم؟»
با این‌كه تو ماه‌های قبل صد بار آستین لباس نوزادی‌ها را گرفتیم جلو چشم‌مان و گفتیم «نازی! یعنی واقعاَ دستش این‌قدری است» ولی انگار این طفلك نازی كه گذاشته‌اند تو بغل ما از همه‌ی‌ آن آستین‌ها و قد شلوارها كوچكتر است. «وای! این خیلی كوچك است، چه جوری باید بزرگش كرد؟»

نوزادها را با دفترچه‌ی راهنما به ما تحویل نمی‌دهند. برگ گارانتی و مشخصات كامل و توضیح اجزا همراهشان نیست. تعمیرگاه معتبر برای خرابی احتمالی هم به‌مان معرفی نمی‌كنند. فقط آن موجود ضعیف و آسیب‌پذیر را می‌گذارند در آغوش ما و می‌گویند:«قدم نو رسیده مبارك.»
تنها یك كمك دم دست است: تجربه‌ی میلیون‌ها مادر دیگر در همه جای دنیا!

Monday, October 1, 2007

از این منظر


در جاهای مختلفی که می ایستی، جورهای مختلفی می بینی. به قول تکیه کلام هنرپیشه بی مزه یکی از سریال ها: بستگی داره از چه زاویه ای به موضوع نگاه کنی!
آیا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت جانب فرزندمان زند

دیگر از این شعر خوشم نمی آید. بهار چرا به من لبخند نزند همانطور که قبلا هم لبخند زده و هنوز هم لبخند می زند. چیز عجیبی است، سحر را که بغل می کنم سبک تر می شوم. فکر می کردم جای این شادی که به من می دهد چه به او بدهم؟ شاید هم -که نه! حتما - اشتباه می کنم. شادی چیزی نیست که عوض داشته باشد. توانستی می بخشی ، نتوانستی هم حرجی نیست. نیست؟ هر جا شادی و لبخند دیدم و دیدی بنوشم و بنوش بی تردید و بی واهمه از بها. شادی بخشیدنی است بی عوض و بی گله.

Sunday, September 30, 2007

نام

دو شب پیش بالاخره دست بندی را که بلافاصله بعد از تولد به دست کودک می بندند، باز کردیم. اسم مادرش را رویش نوشته بودند. جالب است که نوزادان تا وقتی از زایشگاه بیرون نیامده اند همه جا به نام مادرشان شناخته می شوند. بعد از آن جاست که تازه سر و کله اسم پدر پیدا می شود.
شناسنامه اش را هم گرفتیم. شبیه گذرنامه است. اول نزدیک بود به طرف پیشنهاد کنم که پولی اضافه بگیرد و شناسنامه سحر را خوش خط بنویسد. که لابد بعدا لبخندی از روی رضایت گوشه لبم بگذارم و برایش بگویم که : بعله عزیزم! رفتم شناسنامه ات را سفارشی گرفتم و...
دیگر ولی این اداها نیست. پرینت می گیرند. صفحه اول جای عکس ندارد و جز صفحه اول، دو صفحه برای «محل ضرب مهرهای اضطراری» پیشبینی شده ( عبارتی که احتمالا از دوره رضا خان تا حالا تغییر نکرده است.) و یک صفحه هم برای ثبت مرگ و همین. خبری از صفحه ازدواج و بچه نیست. پرسیدم پس صفحه ازدواج کو؟ گفت: تا اون موقع لابد یه فکری می کنند.
گویا بعد از رسیدن به سن قانونی شناسنامه عوض می شود.
در سالن انتظار یک بابایی کنارم نشسته بود و مثل شاگردهایی که تا دو ثانیه قبل از امتحان هنوز کتابشان را رها نمی کنند، تند تند کتاب اسامی را ورق می زد. همان طور که سرش پایین بود گفت «مامانش می گه بذار نگین منم می گم مریم» اما هنوز دلش آرام نبود و دنبال اسم دیگری می گشت. والدین هم حساسیت های در نوع خود جالبی دارند!