نمی خخوام
Saturday, May 23, 2009
Monday, May 11, 2009
از حرف هایش
هر روز عصر بی وقفه این جمله با لحن های مختلف تکرار می کند تا بالاخره به هدفش برسد و برود پارک.
Thursday, May 7, 2009
دری به روی آزادی
و دیگر این که فهمیده است در ورودی و خروجی خانهمان با درهای دیگر فرق میکند. پشت این در اتاق دیگری نیست؛ آزادی است و چمن و سبزه و خاک و مورچهها و بچهها و بازی و هوای تازه و نسیم بهار. میرود به همین در میچسبد و همانجا مینشیند و حتی با لولای در ور میرود. گاهی هم با مشت به در میزند یا داد و فریاد می کند. فهمیده است که این در به راحتی درهای دیگر خانهمان – از جمله در کمدهای ظرف و ظروف شکستنی- باز نمیشود. از ته سالن خانه اگر ببیند این در باز شده است، به سویش هجوم میآورد و دیر بجنبیم باید از دم راه پله و به زور مهارش کنیم. به خانه آوردنش هم که معلوم است. تنها راه مسالمت آمیز باز گرداندناش از پارک این است که خوابیده باشد.
Wednesday, April 29, 2009
از خواندنی هایش

از خوردنی هایش
Sunday, April 26, 2009
خوبی و بدی
*
رفتار بچههای بزرگتر با یک خواهر و برادر افغانی – یا فقیرتر- بد و زشت بود. بچهها ازچند سالگی ممکن است یاد بگیرند که فقیر وغریب را طرد کنند؟ سحر روزی با این بچهها در این پارکها بازی میکند و در معرض آموختن چه چیزهایی خواهد بود! گمانم کار سختی در پیش است.
Wednesday, April 22, 2009
لذت نقاشی
Sunday, March 29, 2009
سحر و کیمیا
%D9%8A%DA%A9+%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)
یکی از هدایای کیمیا برای سحر یک خانه پارچه ای بود که باورمان نمیشد سحر را حسابی ذوق زده کند. استخر بادی اش را تحویل نمی گیرد برای همین هم فکر می کردیم باید کمی بزرگ تر شود تا از این چیزها خوشش بیاید ولی سحر کاملا از خانه اش لذت برد و حتی وقتی گرسنه شد مامانش را مجبور کرد برود همان جا. گاهی هم به اصرار مرا به خانه اش می برد و اگر بی حوصله باشم بیرونم می کند بی تعارف.با هم بازی کردند حرف زدند و البته دعوا هم کردند.
%D9%8A%DA%A9+%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)
Saturday, March 28, 2009
کیمیا قنو :)
آدم جدید ها
%D9%8A%DA%A9+%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)
بهار دوم سحر
%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87.jpg)
سحر خواب بود و به پیشنهاد بابا و تصویب مامان با مطلق آرا تصمیم گرفته شد که بگذاریم در عبور از زمستان سال کهنه به بهار سال نو در خواب باشد بلکه در سال 1388 کمی بخوابد.
ترفند عبثی بود! سحر هنوز هم کم می خوابد. ترفند والدین معمولا عبث است مثلا بچه های دور سفره هفت سین از هم دور می شوند. گاهی خیلی دور
%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87.jpg)
Thursday, March 5, 2009
هوا سرد است
متاسفانه سحر در فصل سرد سال راه افتاد و بازيگوشياش را شروع کرد. براي همين هم از نظر بازي در پارکها و فضاهاي باز به طور جدي کمبود دارد.
Wednesday, February 11, 2009
Sunday, February 8, 2009
عالم تمام کر
چند ساعت یک بار تب می کند. تشخیص دکتر بیماری ویروسی است و گفته تا وقتی عفونت نکرده آنتی بیوتیک ندهیم و استامینوفن کافی است. یک ژل مخصوص لثه را هم پیشنهاد کرده. لب به غذایی نمی زند، تقریبا باید یکی دست و پایش را بگیرد و دیگری غذا را در دهانش بگذارد. ترسیده ایم از بس لاغر شده.
شاید به خاطر همین وضع است که تازگی زیاد بهانه جویی می کند.
برای رفتار ناراحتش حدس دیگری هم می زنم. قبلا نزیدک راه رفتن و چهار دست پا رفتنش هم مدت کوتاهی کج خلقی می کرد. شاید نیاز به حرکت مستقل را احساس می کرد و چون نمی توانست اوقاتش تلخ می شد. راه که افتاد خوب شد. حدسم این است که مدتی است که می خواهد حرف بزند و نمی تواند. بارها با کلمات نامفهومی حرف می زند یا می خواهد چیزی را حالی مان کند و نمی تواند. سحر نمی داند مشکل از کجاست که کسی حرفش را نمی فهمد. حرفت را که نفهمند دلخور می شوی خب! چه تب داشته باشی چه نداشته باشی.
Saturday, February 7, 2009
پراکنده
ما تلاش می کنیم تا سحر کلمات فرهنگی مثل سلام را یاد بگیرد ولی انگار پراگماتیست تر از آن است که وقتش را با این کلمات لوس تلف کند و فقط تکرار می کند: می خوام/ ادنه یعنی بده.
*
مدت هاست که با سحر کلاغ پر بازی نکرده ایم، دیشب وقتی بین حرف ها اسم کلاغ را شنید فورا انگشتش را گذاشت روی زمین.
*
توی مجتمع پارک یک آرایشگاه مخصوص بچه هاست. سعی کرده اند محیطی باشد که بچه ها را نترساند. به شان جایزه می دهند و اطرافشان اسباب بازی می چینند و این کارها. در مورد سحر که فایده ای نداشت و از اول تا آخر با آخرین توانش جیغ و فریاد زد. بچه عقلش که نمی رسد نزدیک بود از کمد اسباب بازی ها یک توپ پلاستیکی دوزاری را بردارد که مجبور شدم دخالت کنم تا یک بازی منچ دوزاری را بردارد . این جوری وقتی خوابیده بابا و مامانش دست کم می توانند چند دست منچ بازی کنند.
*
در آرایشگاه وقتی از کولی بازی دخترم عذر خواهی کردم گفت عادت دارد و چیز مهمی نیست و اضافه کرد: فقط سختیش این بود که این خانوم هم مثل باباش مو نداره.
Sunday, January 25, 2009
Thursday, January 22, 2009
خوب شو دیگه دختر خانم
پزشک سحر اصلا این طور نیست. معمولا بعد از معاینه ی مختصری تند تند داروهایی می نویسد و تمام. هیچ وقت توضیح نمی دهد و به پرسش ما پاسخ روشنی نمی دهد. حتی کمتر فرصت حرف زدن به ما می دهد جوری که هر بار پس از بیرون رفتن از مطب می بینیم کلی حرف نزده داریم.
می خواستم بگویم: آقا! گذشت دوره ولایت مطلق متخصصین. باید برایمان به اندازه کافی توضیح دهی مثلا باید بگویی از این آزمایشی که نوشته ای چه چیز را می خواهی بدانی و...
نگفتم. حدس زدم گفتنش بی فایده است که هم مغرور است و هم متعلق به نسلی است که عادت کرده اند و اصرار دارند پشت تحصیلات و تخصص شان پنهان شوند و با این روش قدیمی و منسوخ شوکت و حریمی برای خود بسازند. گفتنش بی فایده بود چون او هم مثل خیلی های دیگر نه بلد است و نه جرئتش را دارد که در مورد تخصص و حرفه اش با اغیار حرف بزند مگر این که قصد مرعوب کردن شان را داشته باشد.
این بود انشای بابای سحر در مورد دو سه چیز.
*
اواخر سفرمان بودیم که سحر دوباره شروع کرد به سرفه کردن.
دریا
سفر به جنوب
Sunday, January 4, 2009
Wednesday, December 31, 2008
خواستن و نخواستن
به تازگی کلمهی جدیدی یاد گرفته است. میگوید: مخوام. با کسرهی خیلی کوتاه روی میم و تاکید روی خ
فعلا این «مخوام» دو معنی مخالف هم را دارد هم معنی می خواهم دارد هم معنی نمی خواهم. در هر دو معنیاش -خواستن یا نخواستن- هم موضوع کاملا جدی است و تقریبا امکان ندارد کوتاه بیاید.
*
شکلات را با سرعتی باور نکردنی از دست پسردایی دو سالهاش قاپید و فرار کرد و به گریه و داد و فریاد پسردایی وقعی نگذاشت و تمام توجهاش به طعم شکلات و فرار از دست رقبا و بزرگترها بود. فرار کردنش خندهدار و بامزه بود.
*
شب بود و تازه به ابتدای اتوبان کاشان رسیده بودیم که مامان سحر زنگ زد و با نگرانی و خستگی گفت سحر باز هم حال خوبی ندارد و تب کرده است. راننده که دوست بابای سحر بود و خودش هم یک دختر کوچولو دارد، تا ماجرا را فهمید اعلام کرد به زودی در خانه خواهیم بود. و ماشین ناگهان از جا کنده شد
صبح روز بعد وقتی اطلاعات جیپیاس را نگاه میکردم تازه فهمیدم شب گذشته بیشتر راه را با سرعتی در حدود 170 کیلومتر در ساعت آمده بودیم.
بابای سحر کاملا ترجیح می دهد دیگر با این دوستش ماموریت نرود.
Saturday, December 20, 2008
تب
حدود 10 شب این تب شد داغترین تب سحر. تند تند نفس میکشید و دهانش نیمهباز و صورتش داغداغ. داروها درستند؟ مامان سحر با دوست دوران دبیرستانش تماس گرفت که حالا دکتر داروسازی است. شب بدی بود. اشک در چشمها حلقه زده بود و گروه آبجیز با ساز و گیتارشان گوشهی
خانه ایستاده بودند و یک بند میخواندند «مرد که گریه نمی کنه! مرد که گریه نمی کنه!...»ساعت 1 شب به نظر میرسید بیماری تا حدی مهار شده. به همین زودی دلمان برای شیطنتهایش تنگ شده بود. شب پیش بین کلی بچهی دیگر میدوید و بازی میکرد.
ساعت 2 تب برگشت. کمی بعد سحر به لرزه افتاد. بدجوری میلرزید. نه بابا و نه مامان هیچ کدام نمیدانستند این تشنج ترسناک چیست. نکند همین باشد؟ سه بار داروهایی را که خورده بود بالا آورد. وقتش بود که مامان سحر دوباره دوست داروسازش را از خواب بیدار کند. نبرد تا ساعت سه طول کشید. ساعت سه و نیم به نظر میرسید که باز تب رو به افزایش است، ساعت 4 همه خوابمان برده بود.
ساعت شش ونیم باز تب کرد و وقت داروهایش بود.
جمعه نیروی کمکی از راه رسید. مامانبزرگ خودش را رساند. خانه مثل میدان جنگ پر از تانکهای سوخته و ظرفهای نشسته و ماشینهای واژگون شده و شیشههای دارو و کلاه خودهای رها شده بود. سحر هم به نظر می آمد بهتر شده است و حتی دوباره خندید و کمی رقصید و کمی راه رفت و در طشت آبی که قرار بود تبش را پایین بیاورد کلی آب بازی کرد. با این حال تمام شب بعد را بیتاب و تبدار بود.
چیزهای مفیدی که در این مدت بابای سحر علاوه بر غذای روزانهاش خورده است عبارتند از: مقدار زیادی آب پرتقال و آب لیمو شیرین، چهارد عدد شلغم پخته، چند لیوان شیر گرم، دو لیوان بزرگ شیر موز، نان و شیر، دو تخم مرغ عسلی، چند کاسه سوپ و... سحر جز شیر مادرش تقریبا هیچ نمیخورد و هر چه برایش درست می کنند در بیشتر اوقات به بابایش میرسد. یکی دوتکه کوچک نان خورده است و داروها را هم که باید به زور خوراندش.
Thursday, December 18, 2008
اکتشاف خانه
بیشتر علاقهاش به کمدی است که تازه کشف کرده است و پر از ظرفهای چینی و بلور است که به هم خوردنشان صدای جالبتری تولید میکند. بیشتر وقتها سرش همان جا گیر کرده است.
اقتصاد سحر
اگر دستش برسد حتی یک اسکناس سبز رنگ را هم تکهتکه میکند و محال است بشود جلویش را گرفت. نیازی به توضیح چندانی ندارد که بابای سحر بیشتر نگران تصاویر معنوی روی آنهاست وگرنه...اسکناس بود که کاغذ پارهای بیش نبود یا چی؟
این طوری است که هنوز از گرایشات سیاسی این خانم سر در نیاوردهایم.
Tuesday, December 2, 2008
راه رفتن
دو روز است که راه میرود و مامانش را یاد پنگوئنها میاندازد. پشت سر هم زمین میخورد و باز بلند میشود و راه میافتد. دیشب از نگرانی برای افتادنش دست برداشتم و سعی کردم به این آدم کوچولویی که در خانهمان سرگرم افتوخیز است و تاپ و تاپ زمین میخورد، عادت کنم.
قبلا هم خیلی دوست داشت راه برود. دستش را میگرفتیم و راه میبردیمش و کلی ذوق میکرد. اما برای ما راه رفتن لطفی نداشت و تازه از خمیده راه رفتن هم خسته میشدیم. حالا دیگر نیازی نیست. به قدری از این مهارت تازه ذوقزده است و در صدد کشف ناشناختههای آن مثل دور زدن است که اگر بنشانیمش برای غذا خوردن شدیدا معترض میشود. روروک محبوبش را هم مدتی است که ترک کرده و به هیج وجه حاضر نیست درونش بنشیند.
فکر کنم این روزها کلا خیلی خوشحال است. کافی است قاشقی به بشقابی بخورد و دینگ صدا دهد تا دختر ما دو دستش را بالا بیاورد و خودش را تکان دهد. اگر برنامه عمو پورنگ باشد و ترانههای تلوزیونی که هیچ!
Sunday, November 30, 2008
ارتباطات
اما برای سومین کلمهی معنیدار سحر، کسی زحمتی نکشید. تلفنی حرف می زدم. تلفن همراهم خط نمیداد و ناچار بودم مرتب از برقرار خط ارتباطی مطمئن شوم. بعد از پایان گفتوگو سحر دستش را برای گرفتن گوشی تلفن دراز کرد. تلفن همراه برای بچهها ضرر دارد ولی ناچار شدیم گوشی را دستش بدهیم. گوشی را گذاشت دم گوشش و گفت: الو!
برایش یک تلفن همراه اسباببازی خریدیم. گاهی به نظرمیآید واقعا دارد تلفن میزند. برایش یک ارگ کوچک اسباب بازی خریدیم. آن را هم میگذارد دم گوشش و هی میگوید: الو!
Monday, October 13, 2008
ایستادن
برادران رایت در نخستین پرواز چیزی در حدود 200 متر پیش رفتند. دیشب هم سحر برای اولین بار حدود 30-40 ثانیه روی پای خودش ایستاد. مامانش بود که متوجه شد دخترمان ایستاده بی آن که دستش را به جایی گرفته باشد. برای حفظ تعادل جوری تمرکز کرده بود که بعید است صدای تشویق ما را شنیده باشد...
خوش به حالش که حالا حالاها می تواند لذت این اولینها را درک کند و کشف کند.
Tuesday, October 7, 2008
بازم ماست می خوام
کاملا غیر قانونی طعم شکلات را کشف میکند. کتابهایش را ورق میزند؟ یا پاره میکند؟ یک چیزی بین این دو. دم گاو قرمزش را گاز میگیرد، شبها ناچار است هر طور هست قطرهی فروس سولفات و ویتامین را بخورد و مقاومتش بی فایده است. مصمم است که هر شارژری را از برق بیرون بکشد و... زندگیاش را شروع کرده.




%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)
%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)







