Sunday, April 18, 2010
حرف بد
Wednesday, April 14, 2010
یواش
Sunday, April 4, 2010
آب های گرم
Saturday, March 27, 2010
فرزند آدم
Sunday, February 28, 2010
جشن باشکوه شام
Wednesday, February 17, 2010
ماه شویی
Tuesday, February 16, 2010
Tuesday, February 9, 2010
از من مباش غافل من یار مهربانم
Thursday, January 28, 2010
بابایی که بسیار می دانست
Saturday, December 19, 2009
رویا ، بازی و اطلاع ثانوی
Tuesday, November 24, 2009
نداریم
Wednesday, November 18, 2009
شور آوازم
Thursday, November 12, 2009
می خوام بازی
Monday, November 9, 2009
Sunday, November 8, 2009
Friday, October 9, 2009
پیشنهاد سر آشپز
Sunday, October 4, 2009
لولو بیا
Saturday, October 3, 2009
Tuesday, September 29, 2009
دیجیتال پیکچرز
Sunday, September 27, 2009
هنر بابا و آرمانشهر سحر
Tuesday, September 22, 2009
تولد
از صبح منتظر بودیم و هی به تلوزیون سالن انتظار نگاه می کردم که رژه نظامی نشان می داد و سرود های نظامی می خواند. سالگرد آغاز رسمی جنگ بود.
ظهر آمد. حال اعظم خوب بود و دیدمش ولی هنوز سحر را بیرون نیاورده بودند. تمام اضطرابم با دیدنش رفت.
تاریخ تولد سحر کمی برای جشن گرفتن مشکل دار است. پارسال مجبور شدیم تولدش را چند روز زوتر بگیریم که با شهادت حضرت علی یکی نشود و امسال ناچاریم چند روز دیرتر بگیریم تا به آخر هفته برسیم و بشود دوست و فامیل را جمع کرد. خودش هم سرماخورده است و دل و دماغ ندارد فعلن. نه غذا می خورد نه دوا می خورد. به توصیه دکتر از شیر هم گرفته شده و اعصاب ندارد.
امروز دو ساله شد.
رابینهود و داروغه ناتینگهام
دسته کلیدهای بزرگ و پر از کلید، بابای سحر را یاد دسته کلید داروغهی ناتینگهام می اندازد. همان زندانبان شرور کارتون رابینهود. کمکم کلیدهای بابا هم زیاد شدهاند و حالا بابای سحر هم برای خودش یک دسته کلید داروغهی ناتینگهام دارد. کلید کارگاه، کلید انبار، کلید آن یکی انبار، کلید اتاق، کلید یک اتاق دیگر، کلیدهای خانه و... آدم این جوری خودش را زندانی میکند و نمیفهمد.
دسته کلید بابا گم شد و پیدا نشد که نشد. قفلهای مهم باید تعویض میشدند تا مبادا کسی سو استفاده کند و... 15 روز بعد معلوم شد که دسته کلید گم نشده بود بلکه کسی پنهانش کرده بود.
مامان سحر اتفاقی متوجه شد که سحر دستش را کرده پشت یخچال و به این ترتیب یکی از مخفیگاههای سحر لو رفت! ما هنوز در حیرت بودیم که سحر باز دسته کلید را برداشت و توی ماشین لباسشویی انداخت و برگشت طرف ما و گفت: نیستش!
Tuesday, September 1, 2009
آدم کوچولو
Tuesday, August 25, 2009
مال منه
راه می رود و هر چیزی را که دوست داشته باشد مالک می شود. بیشترین گفته هایش هم همین است که: مال منه.
از چیزهای نامربوطی مثل گوشی تلفن همراه و کیسه نان تا چیزهای مربوط تری مثل اسباب بازی بچه های دیگر «مال منه». قبلن بیشتر خوراکی هایش را تعارف می کرد. حالا گاهی خواهش هم کنی ممکن نیست تعارف کند. همه ی همه اش « مال منه
ما وقتی می گوییم مال منه معمولن الف را می کشیم و روی لام کسره می گذاریم. سحر الف را خیلی سریع رد می شود و بیشتر اوقات روی لام سکون می دهد. تقریبن این جوری ادایش می کند
Malmane<<< maal’e man’e
علاقه ای هم به جمع کردن گنجینه دارد. یک کیسه یا کیف کوچک دستش می گیرد و کلی خرده زیر جمع می کند مهر و تسبیح و کاغذ شکلات و خودکار و مهره منچ و عروسک و شانه و مداد و چیزهایی از این قبیل.
Tuesday, August 18, 2009
شعر و آواز
دد همان ددر است همان پارک و خیابان و بازی با بچه های دیگر.
Saturday, August 8, 2009
داستان اسباب بازی ها
اسباببازیهای محبوبش ولی دائما تغییر میکنند.اولین اسباببازی محبوب سحر یک توپ سرخ و سفید کوچک بود. جنساش چرم مصنوعی است و داخلش احتمالا با ابر پر شده. گازش میگرفت و گاهی پرتش میکرد. در خواب و بیداری از این توپ جدا نمیشد.
پس از آن سر و کلهی یک شیطانک سرخ شاخدار گاو سیما پیدا شد. توی شیطانک را با دانههای
یونیلیت پر کردهاند. مامان سحر در انتخاب بین دو عروسک مردد بود و سحر که تازه راه افتاده بود از راه رسید و به تردید مامان پایان داد و زود این شیطان سرخ را برداشت. این شیطانک مدتها
محبوبترین اسباببازی سحر بود . همان وقتهایی بود که دندانهایش هم یکی یکی در میآمدند و شاید برای همین دم این شیطان معمولا زیر دندانش بود.
نینی نیست
شبی نینی خانه مادر بزرگش جا مانده بود و آن شب تازه متوجهی اهمیت نینی شدیم از بس که راه رفت و تکرار کرد: نینی نیست.
در میان تمام اسباببازیها البته که نینی جایگاهی ویژه دارد. گاهی تمام خانه را دنبال نینی میگردد و تا یکی از ما را ببینید دستش را بالا می آورد که :نینی نیستش.
نینی را خودش برداشت. کاملن انتخاب خودش بود. ما برایش یک عروسک زیباتر و با کیفیتتر در نظر گرفته بودیم اما خودش نینی را از سبد عروسک های دوزاری دم مغازه برداشت و پس
Tuesday, August 4, 2009
مینو

مدت ها درباره مینو و شیرین کاری هایش شنیده بودیم . پس از یک ملاقات کوتاه همین قدر بنویسم که نوازش کردن اسب ها را دوست دارد و آرزو دارد یک اسب داشته باشد. خب ... یک اسب یا بیشترش را شک دارم.
ما هم کمی با هم همدردی کردیم، مخصوصن درباره غذا نخوردن مینو و سحر و غرزدن های پزشکان کودکان و چیزهای دیگر
این ملاقات دوستانه از تلخی آن روز کم کرد. روز بدی بود که یک صفحه شرم آور دیگر به تاریخ کشورمان اضافه شده بود. اما مینو که نمی داند زندان چیست و زندانی کیست و زندان بان چه طور زندانی را می زند و می کشد و می شکند و چرا این ها غم انگیزند.
















