Sunday, February 28, 2010

جشن باشکوه شام





چه شب خوبی بود! سحر یک موز کامل خورد و آخر شب هم دو بشقاب تمام غذا خورد. از مقدار غذا مهم‌تر، اشتهایش بود.
با علاقه و اشتها غذایش را در سه مرحله خورد.

مرحله‌ی اول آشپزخانه، مرحله‌ی دوم توی حمام و در حال آب بازی، و بعد از عوض کردن لباس های خیس مرحله‌ی سوم جلوی کامپیوتر همراه با ترانه‌ی گل سنگم. سرانجام در ساعت یک نیمه شب پایان مراسم شام را اعلام کرد. مامان خواب بود. بعد از شام دو تایی رفتیم سر یخچال و به سلامتی هم دو لیوان آبجوی بدون الکل هم زدیم. بابا یک لیوان بزرگ و سحر یک لیوان کوچک

*

کم‌کم وقت خواب بود و حسابی خسته بودیم. شیفت بعدی مامان بود که بیدار شد و تا پاسی از شب ظرف‌ها را شست و میدان جنگ را دوباره شبیه خانه‌ آدم‌ کرد و چراغ‌ها را خاموش کرد.

Wednesday, February 17, 2010

ماه شویی

وااای! ماه کثیف شده. بشورش.

نه بابا! همین جوریه. قشنگه؟

آره!.. .بــــــــــــــــعلــــــــــه

Tuesday, February 16, 2010

لذت نقاشی




... بخشی از فعالیت های روزانه ی ایشان امضا کتاب ها و اسناد و دیوارهاست.

Tuesday, February 9, 2010

از من مباش غافل من یار مهربانم





وقتی برای بچه کناب می خریم این احتمال هم هست که طفل معصوم یک شب هوس کند همه ی همه ی همه ی کتاب ها را مرور کند آن هم نه یک بار و دو بار

تازه آخرشم دعوامون شد و طفل معصوم به قهر تشریف بردند.

Thursday, January 28, 2010







این عکس ها مدتی پیش گرفته شده اند. چون دوربین عمو خیلی بهتر بود بابا ترجیح داد بگذارد همه عکس ها را عمو بگیرد.

دو روز بعد تصادف کردیم و ماشین مان چپ شد. خوشبختانه کسی طوریش نشد. اما سحر هم مثل بابا تا مدتی ماجرای تصادف را تعریف می کرد و چشم هایش گرد می شد.

بابایی که بسیار می دانست


بابا این چیه؟


ماهی

.

بابا این چیه؟

مرغ

.

بابا این چیه؟

پیاز

.

بابا این چیه؟

بادمجون

.

بابا این چیه؟

بستنی

.

.

یک کتاب مصور آشپزی را ورق می زد.


Saturday, December 19, 2009

رویا ، بازی و اطلاع ثانوی


مدتی است که متوجه شده‌ایم خواب می‌بیند. در خواب گاهی اعتراض می‌کند و گاهی احتمالن می‌ترسد. شاید خواب می‌بیند که تنهاست چون تا صدای مامانش را می‌شنود آرام می‌شود.


*

جز بازی‌های گفت و گویی مثل عمو زنجیرباف که خیلی دوست دارد، یک بازی اختصاصی مبتنی بر دیالوگ هم داریم که این جوری است

سحر: خولا می‌خوام --- خولا همان شکلات است
بابا/ مامان: خولا می‌خرم برات.
سحر: پسته می‌خوام
پسته می‌خرم برات.
بروباپوف می‌خوام
بروباپوف می‌خرم برات
بررردودود باگا بوتو می‌خوام
 بروو دو باگاگا بوتو می‌خرم برات

به این ترتیب سحر هی کلمات عجیب و غریب درست می‌کند و می‌خواهد و ما باید همان را تکرار کنیم و وعده‌ی خریدش را بدهیم. البته شکلات و پسته معمولن ترجیع‌بند این بازی است که هر از گاهی ما را به دنیای چیزهای واقعی باز می‌گرداند. اگر هم به جای می‌خرم برات چیز دیگری بگوییم قبول نیست.



*اطلاع ثانوی



وضع غذا خوردنش خیلی بهتر شده و مدتی است که سرما هم نخورده لذا اعصاب مصاب ما مدتی است که برقرار شده است.


Tuesday, November 24, 2009

نداریم

به هیچ غذایی لب نمیزنه و کمی بد اخلاق شده. داره می شه مث این بچه های سرزمین های قحطی زده. دستگاه گوارشی اش هم کلن به هم ریخته. دکتر هیچ پیشنهاد مفیدی نمیده. یکی میگه دندونشه یکی میگه رودل کرده یکی می گه بچه همینه دیگه. تا اطلاع ثانوی اعصاب مصاب نداریم.

Wednesday, November 18, 2009

شور آوازم







سحر: بابا بخون

... ........ ... .......... .. .. .... ..

سحر: بابا نخون
*
حیف شد! این جوجه هم فهمید.


یاسمن


 دختر عمو

Thursday, November 12, 2009

می خوام بازی










روزی یکی دو ساعت در پارک نزدیک خانه بازمی کند و سرسره های بلند تر را یکی بعد از دیگری فتح می کند. زیاد می‌دود و زیاد زمین می‌خورد. دو سه باری از روی تاب پرت شده. تاب برای بچه‌های بزرگ‌تر طراحی شده و حفاظ نگه‌ دارنده ندارد. اصرار خودش است. یکی دو بار هم روی سرسره‌ی مارپیچ کج شد و محکم با دیواره بلند کنار سرسره برخورد کرد. در مقایسه با بچه های هم سن و سالش که گاهی در پارک می بینم، کمی بی دست و پا تر است. در عوض وقتی زمین می خورد گریه نمی کند و زود بلند می شود و بازی را ادامه می دهد. خیلی که شدت برخورد زیاد باشد صدایمان می کند و محل حادثه را نشان می دهد و می رود.


با این که معمولن پارک خلوت و خالی است، دوستانی هم دارد که گاهی می بینم شان. بهترین شان امیر است که از ما بیشتر مراقبش است و سرگرمش می کند. خطرناک ترین شان هم محدثه است. دختر فوق العاده بازیگوش و شیطانی که زیادی سحر را می کشد و هل می دهد.

Monday, November 9, 2009

Sunday, November 8, 2009

چی می شد تخم مرغ آب پز همه اش سفید بود و هیچی زرد نداشت؟

فکر کنم منظورش همین بود.

Friday, October 9, 2009

پیشنهاد سر آشپز



تخم مرغ آب پز با سس شامپو



توی حمام آب بازی می کند و غذا می خورد و یادش می آید که بابای حواس پرت یک بار اشتباه کرده و جلوی چشم های کنجکاو او روی غذایش سس ریخته و چه جالب! یه قوطی سس سفید هم توی حمام افتاده و چه طور است روی تخم مرغ آب پز امتحانش کنیم؟ ها؟

*

اون شامپو رو بده بچه!


Sunday, October 4, 2009

لولو بیا






یه ربع گریه می کرد و بهانه می گرفت که چی؟


لولو نیست! لولو رفت!

همین است دیگر، کلمه‌ها را عوضی یاد می گیرد. به کفشدوزک ریزی که لابد لای میوه‌ها به خانه آمده  و در خوشبینانه ترین وضع جوجو است، می‌گوید لولو و خدا می‌داند بعدن چه جوری باید از لولو بترسد. اگر از لولو ها کسی این جا را می‌خواند، لطفن موضوع را پیگیری کند و خودش را نشان دهد.


Saturday, October 3, 2009

دیروز



روز دهم از سال سوم


برای تجدید دیدار با رودخانه مان باز به سمت بالای رود رفتیم.

Tuesday, September 29, 2009

دیجیتال پیکچرز






در دو سال گذشته معمول بوده که بابا یا مامان پشت دوربین باشند و سحر جلوی دوربین. اما گویا انقلاب دیجیتال به سحر هم سرایت کرده است و او هم چیزهایی فهمیده. دیگر حاضر نیست سوژه ی سر به راهی باشد. به جای ایستادن جلوی لنز دوربین بیشتر علاقمند است تا مانیتور دوربین را نگاه کند و در ماجرا دخالت بیشتری کند. عکاسی و فیلم برداری از سحر تقریبن غیر ممکن شده است هر بار اصرار می‌کند که دوربین را بگیرد و عکس‌ها و فیلم‌ها را بازبینی کند حتا پیش از آن که عکسی در کار باشد.




Sunday, September 27, 2009

هنر بابا و آرمان‌شهر سحر



یک نصف شب با مداد شمعی کف حمام نقاشی می‌کشیدم. سحر تعین می‌کرد که چه چیز را کجا بکشم.

نی‌نی! ایجا!

یک بچه ی خندان می‌کشیدم.

خلا! ایجا --- خلا به ضم خ

یک شکلات می‌کشیدم.

بیب‌بیب ایجا! گل ایجا!

همین‌جوری هی نی‌نی کشیدم، هی گل کشیدم هی ماشین کشیدم. اتوپیای سحر کم‌کم شکل گرفت؛ دنیایی از گل و شکلات و بچه‌های خندان و ماشین‌سواری و گردش! اصلن چی شد که رفتیم توی حمام نقاشی بکشیم؟ گفته بود جیش دارد و وقتی نقاشی‌ها تمام شدند روی‌شان جیش کرد. فردا وقتی نقاشی‌ها را پاک می‌کردم به فکرم رسید: در عوض صداقت و صراحتی دارد در نقد هنر و اتوپیا


Tuesday, September 22, 2009

تولد

امروز دومین سال تولد سحر است.
از صبح منتظر بودیم و هی به تلوزیون سالن انتظار نگاه می کردم که رژه نظامی نشان می داد و سرود های نظامی می خواند. سالگرد آغاز رسمی جنگ بود.
ظهر آمد. حال اعظم خوب بود و دیدمش ولی هنوز سحر را بیرون نیاورده بودند. تمام اضطرابم با دیدنش رفت.
تاریخ تولد سحر کمی برای جشن گرفتن مشکل دار است. پارسال مجبور شدیم تولدش را چند روز زوتر بگیریم که با شهادت حضرت علی یکی نشود و امسال ناچاریم چند روز دیرتر بگیریم تا به آخر هفته برسیم و بشود دوست و فامیل را جمع کرد. خودش هم سرماخورده است و دل و دماغ ندارد فعلن. نه غذا می خورد نه دوا می خورد. به توصیه دکتر از شیر هم گرفته شده و اعصاب ندارد.
امروز دو ساله شد.

رابینهود و داروغه ناتینگهام


دسته کلیدهای بزرگ و پر از کلید، بابای سحر را یاد دسته کلید داروغه‌ی ناتینگهام می اندازد. همان زندان‌بان شرور کارتون رابینهود. کم‌کم کلید‌های بابا هم زیاد شده‌اند و حالا بابای سحر هم برای خودش یک دسته کلید داروغه‌ی ناتینگهام دارد. کلید کارگاه، کلید انبار، کلید آن یکی انبار، کلید اتاق، کلید یک اتاق دیگر، کلیدهای خانه و... آدم این جوری خودش را زندانی می‌کند و نمی‌فهمد.
دسته کلید بابا گم شد و پیدا نشد که نشد. قفل‌های مهم باید تعویض می‌شدند تا مبادا کسی سو استفاده کند و... 15 روز بعد معلوم شد که دسته کلید گم نشده بود بلکه کسی پنهانش کرده بود.
مامان سحر اتفاقی متوجه شد که سحر دستش را کرده پشت یخچال و به این ترتیب یکی از مخفیگاه‌های سحر لو رفت! ما هنوز در حیرت بودیم که سحر باز دسته کلید را برداشت و توی ماشین لباس‌شویی انداخت و برگشت طرف ما و گفت: نیستش!

Tuesday, September 1, 2009



یکی از دردسرهای صبح مان این شده که آن روزسحر هوس پوشیدن چه لباسی را دارد. گاهی که یک لباس کوچک و کهنه را انتخاب می کند، اول دردسر صبحگاهی است. کوتاه نمی آید مخصوصن اگر بخواهد به جای کفش دم پایی بپوشد.

آدم کوچولو

در آستانه دوسالگی دیگر آن قدر بزرگ شده که بشود دو تایی برویم سیب بخریم، من کیسه را نگه می دارم و سحر سیب ها را توی کیسه می ریزد. دوباری با هم رفته ایم بازارچه نزدیک خانه. توی ماشین آرام بود و در بازار هم بهانه بغل شدن نگرفت. من خریدم را می کردم و سحر هم کنارم راه می رفت و برای خودش خرید می کرد. از یک جا باکنک بر می داشت از سبد دکان دیگر یک یویوی سبز انتخاب کرد بعد یک کیک براشت و کمی بعد هوس بستنی کرد. هر وقت هم دستش زیادی پر می شد اشاره می کرد به من که خرید هایش را بگیرم.

Tuesday, August 25, 2009

مال منه


راه می رود و هر چیزی را که دوست داشته باشد مالک می شود. بیشترین گفته هایش هم همین است که: مال منه.
از چیزهای نامربوطی مثل گوشی تلفن همراه و کیسه نان تا چیزهای مربوط تری مثل اسباب بازی بچه های دیگر «مال منه». قبلن بیشتر خوراکی هایش را تعارف می کرد. حالا گاهی خواهش هم کنی ممکن نیست تعارف کند. همه ی همه اش « مال منه
ما وقتی می گوییم مال منه معمولن الف را می کشیم و روی لام کسره می گذاریم. سحر الف را خیلی سریع رد می شود و بیشتر اوقات روی لام سکون می دهد. تقریبن این جوری ادایش می کند
Malmane<<< maal’e man’e
علاقه ای هم به جمع کردن گنجینه دارد. یک کیسه یا کیف کوچک دستش می گیرد و کلی خرده زیر جمع می کند مهر و تسبیح و کاغذ شکلات و خودکار و مهره منچ و عروسک و شانه و مداد و چیزهایی از این قبیل.
شبی وقتی خواب بود کیفش را خالی کردیم و خندیدیم.

Tuesday, August 18, 2009

شعر و آواز

سحر تازگی ها آواز می خواند حتی فهمیده که در حمام صدای آذم بهتر می شود. چشم‌اش را می بندد و می زند زیر آواز. گاهی شعر هم می گوید. شعرههای ساده ی دو کلمه ای که علاقه های متعالی اش را در موجز ترین کلمات بیان می کنند.: مااامااان دد دد ماامان مااماااان دد دد.
دد همان ددر است همان پارک و خیابان و بازی با بچه های دیگر.

Saturday, August 8, 2009

داستان اسباب بازی ها















در زندگی‌مان کسی دوست‌تر است، جایی خوش‌تر است، چیزی پسندیده‌تر است. ظاهرن این علاقه‌ها خیلی زود ایجاد می‌شوند. سحر تا حالا که از نظر انتخاب «آدم بهتر» مشکلی نداشته. مامان‌اش را به هر کسی در عالم ترجیح می‌دهد و از این نظر انتخاب سختی ندارد. اسباب‌بازی‌های محبوبش ولی دائما تغییر می‌کنند.

اولین اسباب‌بازی محبوب سحر یک توپ سرخ و سفید کوچک بود. جنس‌اش چرم مصنوعی است و داخلش احتمالا با ابر پر شده. گازش می‌گرفت و گاهی پرتش می‌کرد. در خواب و بیداری از این توپ جدا نمی‌شد.

پس از آن سر و کله‌ی یک شیطانک سرخ شاخ‌دار گاو سیما پیدا شد. توی شیطانک را با دانه‌های

یونیلیت پر کرده‌اند. مامان سحر در انتخاب بین دو عروسک مردد بود و سحر که تازه راه افتاده بود از راه رسید و به تردید مامان پایان داد و زود این شیطان سرخ را برداشت. این شیطانک مدت‌ها محبوب‌ترین اسباب‌بازی سحر بود . همان وقت‌هایی بود که دندان‌هایش هم یکی یکی در می‌آمدند و شاید برای همین دم این شیطان معمولا زیر دندانش بود.

نی‌نی نیست
شبی نی‌نی خانه مادر بزرگش جا مانده بود و آن شب تازه متوجه‌ی اهمیت نی‌نی شدیم از بس که راه رفت و تکرار کرد: نی‌نی نیست.
در میان تمام اسباب‌بازی‌ها البته که نی‌نی جایگاهی ویژه دارد. گاهی تمام خانه را دنبال نی‌نی می‌گردد و تا یکی از ما را ببینید دستش را بالا می آورد که :نی‌نی نیستش.
نی‌نی را خودش برداشت. کاملن انتخاب خودش بود. ما برایش یک عروسک زیباتر و با کیفیت‌تر در نظر گرفته بودیم اما خودش نی‌نی را از سبد عروسک های دوزاری دم مغازه برداشت و پس

نداد . بعد از آن هم نی‌نی را به هیچ کس نداد. روسری یا حوله را پهن می کند و نی‌نی را می خواباند و کلی بازی دیگر. یک عروسک کوچک پلاستیکی است. نی‌نی‌ها در واقع سه تا هستند. سه عروسک محبوب سحر که این یکی محبوب‌ترین‌شان است. یکی دیگرشان همان است که در پست کیمیا و سحر روی صندلی نشسته.

Tuesday, August 4, 2009

مینو



مدت ها درباره مینو و شیرین کاری هایش شنیده بودیم . پس از یک ملاقات کوتاه همین قدر بنویسم که نوازش کردن اسب ها را دوست دارد و آرزو دارد یک اسب داشته باشد. خب ... یک اسب یا بیشترش را شک دارم.
ما هم کمی با هم همدردی کردیم، مخصوصن درباره غذا نخوردن مینو و سحر و غرزدن های پزشکان کودکان و چیزهای دیگر
این ملاقات دوستانه از تلخی آن روز کم کرد. روز بدی بود که یک صفحه شرم آور دیگر به تاریخ کشورمان اضافه شده بود. اما مینو که نمی داند زندان چیست و زندانی کیست و زندان بان چه طور زندانی را می زند و می کشد و می شکند و چرا این ها غم انگیزند.

Saturday, August 1, 2009

درس های مقدماتی



ماهییه. مثل ما زنده است فقط در یک محیط چگال تر و کم شعور تر. معمولن در کمد ظرف های هر خونه یه تابه مخصوص اونا پیدا می شه. باید حواست باشه که تو قفسشون حتمن آب بریزی باید پر آب باشه. در عوض خود به خود شسته می شن و نیازی به حمام رفتن ندارن. در ضمن از ماه هم نیومدن. این شباهت اسمی مربوط به زبان فارسیه.

Wednesday, July 29, 2009

یه بوس کوچولو


پبش از این که کسی را بوس کند تکرار می کند: بوس بوس بوس. حالا برای این «بوس» یک معنی تازه و کاملا دور از ذهن هم یافته است. توپ بی باد یا کم بادش را می آورد و دستم می دهد که بادش کنم و توضیح می دهد که: بوس! بوس!
به این ترتیب توپ را باد می کنیم/بوس می کنیم.
:)
عربی اش به گمانم می شود: كلمه الحق يراد بها الباطل... واقعن

Saturday, July 25, 2009

زنده و زاینده رود

نمی‌شود گفت زاینده رود مرده است. فقط طولش کم‌تر شده است. زاینده‌رود «آب رفته» و دیگر به اصفهان نمی‌رسد. مدت‌هاست فقط رد پایش را می‌بینیم. نه ماهی از وسط شهر رد می‌شود، نه پرنده‌های مهاجر این‌جا فرود می‌آیند و نه خاطره‌ها به یاد می‌آیند. خب البته کسی هم غرق نمی‌شود. ما منتظر جریان دوباره‌ی زندگی و مرگیم. منتظریم باز از زیر پل‌های جور واجور اصفهان عبور کند و قایق‌ها را از خاک بردارد و در مادی‌ها روان شود. این شهر بی زاینده‌رود آن شهری نیست که در خاطره‌های‌مان است.
در بالای رودخانه، آن‌جا که قبلا رودخانه پر صدا و قوی بود، حالا فقط رود کم‌رمقی جریان دارد. در آب خنک‌اش کمی آب بازی کردیم و خیال‌مان راحت شد که نمرده است فقط کوتاه آمده. خیلی هم غصه ندارد، زندگی گاهی این جوری است.


















Thursday, July 2, 2009

سین شین





یاد گرفته قهر کند. قیافه اش خیلی بامزه می شود.
در خیابان برای هر بچه ای که سر راهمان باشد دست تکان می دهد به همه بچه هایی که در خیابان یا ماشین های دیگر می بیند سلام می کند. سلام کردنش هم کش دار است: سلاااااااام! البته تلفظ سین اش یک چیزی است بین سین و شین.
وسواسی هم شده. روزی 20 بار باید دست هایش را بشوید. گاهی ده دقیقه یک بار می آید سر وقت بابا و دست هایش را نشان میدهد و تکرار می کند: دشت دشت. همان بین سین و شین البته)

همچنان بد غذاست. ولی یکی از خوردنی های مورد علاقه اش کمپوت آلوورا ست. ظاهرن نام فارسی این گیاه «صبر زرد» است. فکر می کردم از کاکتوس هاست و نگران کاکتوس خوری دخترم بودم ولی گویا از خانواده زنبق هاست. حالا نگران افراط در زنبق خوری دخترمانیم. اصلن هم خوش مزه نیست با این حال با اشتهای زیادی قطعات آلوورا را می‌خورد و بعد بلند می شود و کاسه خالی اش را می آورد که: نیشت! نیشت!
همان سین و شین که ذکرش رفت