Wednesday, May 7, 2014
Sunday, April 27, 2014
تغییر
میگم: گوشی مال تلفن
زدنه، مال بازی که نیست، مگه اسباب بازیه؟
میگه: اگه مال بازی نیست چرا روش بازی داره؟
میگه: اگه مال بازی نیست چرا روش بازی داره؟
مدتی پیش در جمعی حرف بر
سر این بود که "کامپیوتر" دیگر نام مناسبی برای این "چیز"ی که
واقعن وجود دارد، نیست. خیلی چیزها تغییر کردهاند و دیگر کمتر ارتباط معنا داری
با نامهایشان دارند. یک وقتی بعید نیست متخصصان هی فکر کنند چرا اسم این دستگاه تلفنه؟ حرف
البته وقتی به اخلاق، دین و روابط فردی و اجتماعی میرسد...من دیگه حرفی ندارم.
Thursday, April 24, 2014
مادر
برای روز مادر چیزی درست کرده بود و این نقاشی را هم داخلش گذاشته بود. بالای نقاشی نوشته: مادر عزیزم مَن بیتر (بیشتر) از پدر دوست (دوستت)دارم.
بزرگوارانه اش این طوری است که بگویم اعتراضی ندارم که خب متاسفانه دارم! : )
Friday, April 18, 2014
سیاره سوال ها
سحر پرسید چرا میمون ها شبیه ما هستند؟
یکی از پاسخها این بوده که گناهکارانی مسخ شدهاند که به عذاب خداوند دچار شدند و تبدیل به میمون شدند.
نظریهی تکامل هم هست. جدیترین چیزی که دربارهاش خواندهام "ساعت ساز نابینا"بوده. کتاب خود داروین هم انگار ترجمه شده ولی نخریدم. مهمترین نتیجهای که از ساعت ساز نابینا گرفتم این بود که تکامل هم خیلی پیچیدهتر از تصور رایج است و این که به بچه بگوییم آدمها اول میمون بودند و کمکم آدم شدند تفاوت زیادی با پاسخ اول که میمونها اول آدم بودند بعد میمون شدند، ندارد. نه این که فرقی نکند بالاخره فکتهای علمی قابل توجهی دارد ولی مشکل مهمتر سازگاری پاسخهاست. بعدن داستان آدم و حوا و هبوط را چه بگویم؟ جواب "خدا" را چه بدهم؟
یک خوبی فرستادن بچه به مدرسه این است که این جور وقتها کمی حرف میزنید و بعد میپرسید مشقهاش رو نوشته یا نه؟ سحر هم که همیشه کلی مشق و املای ننوشته دارد خوشبختانه. هیچ هم مسئول نیستم. مگه من به این خوبی نفهمیدم اینها چه ربطی به هم دارند؟ اونم خودش میفهمه.
روی این سیاره اسمهای زیادی گذاشتهاند اما این جا سیارهی سوالهاست. سوالهای عالم همه این جا جمع شدهاند. رشد میکنند، بزرگتر میشوند، زاد و ولد میکنند و بیشتر میشوند. ما فقط محیط کشت و رشد مناسبی برای این سوالهاییم.
Friday, March 28, 2014
شادروان بود
گفت بابا من خیلی دوستت دارم. وقتی بزرگ شدم و خودم بچه داشتم بهش میگم تو خیلی بامزه بودی.
جملهاش نسبتن پیچیده بود، به خصوص که قسمت مهم جمله در آیندهای بود که سحر فرض کرده بود وجود من دیگر «بود» شده است. حالت دیگرش این است که در آن موقع خودم «بود» و شادروان نشدهام بل که این بامزه بودنم است که تا آن موقع درگذشته و یه پیرمرد اخموی افسرده به جا گذاشته که سحر باید توضیح دهد این بابا همیشه هم این جوری نبوده.به هر حال جمله عجیبی بود که فعل مربوط به من «بود» بود.
Friday, March 14, 2014
غلط ننویسیم؟
وقتی سحر حرف زدن یاد میگرفت و کلمههایی را اشتباه میگفت، کلی میخندیدیم و حتا از سرگرمیهایمان بود. کمکم بدون هیچ تنبیه یا تشویق خاصی تلفظ درست کلمهها را یاد گرفت و هنوز هم گاهی به آشپزخانه میگوید آشپخسونه. در عوض حالا که نوشتن یاد میگیرد و کلمههایی را اشتباه مینویسد، ناراحت میشوم و خیلی جدی غلطهایش را یادآوری میکنم. ناچار است از روی کلمههایی که اشتباه نوشته چهار بار بنویسد. اشتباهِ نوشتنی خندهدار و بامزه نیست؟ یا تاثیر مدرسه است که قرار نیست اجازه دهد دیگر چیزی سرخوشانه و بازیگوشانه پیش رود؟
::.
دختر جان! ما تا دم مرگ اشتباه می کنیم، اشتباهاتی که بسیاریشان بر خلاف نظر دیگران و حتا خود آدم واقعن اهمیتی ندارند.
Monday, February 24, 2014
پول
سحر هنوز پول را نمیشناسد. چند بار هم تلاش کردهایم ولی فایدهای نداشته. امروز مامانش دوهزارتومن داد که برای خودش از فروشگاه مدرسه چیزی بخرد. خریده بود. پرسیدیم چه قدر شد؟ نمیدانست. باقی پول؟ آن را هم نمیدانست! بچههایی را میشناسم که خیلی دقیق پولها و اسکناسها را میشناسند و در سنین کم هم برای خودشان کلی مهندسی پول میکنند.
خودمان هم این مشکل را داریم. خیلی وقتها نمیدانیم چه قدر برای چیزی پول دادهایم و با این که قطعن پولدار هم حساب نمیشویم، در مقایسه با بسیاری از اطرافیان راحت از پول میگذریم. نمیشود گفت این بی توجهی حسنی به حساب میآید. شاید نتیجه و نشانهی این است که زندگی بر ما واقعن سخت نگرفته و حسابمان سالهاست بحرانی نشده.
حتا با این استاندارد باز هم به نظرم سحر خیلی عقب است. از طرفی کمی برای بچههای الان سختتر است. زمان ما پولها یک تومنی و دو تومنی و نهایتن پنج تومنی و بیست تومنی بود و راحت میشد حسابشان را نگه داشت. حالا بچهها باید مخارج بالای هزار تومن را محاسبه کنند و ریاضیات پیشرفتهتر و اعداد بیشتری لازم دارند.
Monday, January 27, 2014
Thursday, January 16, 2014
یکی از این جنگ شادیهای دوزاری خانوادگی بود. به اصرار سحر
رفتیم. در مدرسه کاغذهای تبلیغاش را به بچهها داده بودند و خجالت نکشیده بودند. مدرسه
روی بچهها خیلی موثر است و تبلیغات تجاریاش برای یک کتاب کمک آموزشی بیفایده یا
یک جشن بی سر و ته، اثر تقریبن صد در صدی دارد.
خیابان جلوی سینما ترافیک سنگینی داشت. جای پارک نبود، سینما
شلوغ بود. به سختی بلیط گیر میآمد. ازدحام مردم در سالن انتظار خفه کننده بود. مردم
ناچار بودند برای کوچکترین تکانی سه چهار نفر را هل بدهند. برنامهشان کاملن تجاری
بود و هیچ فکر و ایدهی خاصی نداشت. از کل
یک ساعت و نیم شاید حدود بیست دقیقهاش
برای بچهها طراحی شده بود که آن هم نمایشی بود از لودهبازی یک مجری و یک کوتوله
به سبک عمو پورنگ.
حدود یک سوم برنامهشان
به گفتن جکهای بیمزه و بی ربط دربارهی رفتارهای زنها و مردها
گذشته بود و بچه هنوز هاج و واج منتظر جشن بود. برگشت طرفم که: پس کی شروع میشه؟
میخواستم بگم : متاسفانه شروع شده!
Monday, January 6, 2014
دوست داشتن ایران
باید کلمه ها را مرتب میکرد و جمله میساخت. شمرده شمرده و با تامل گفت: دوست . داریم. ما. ایران. را. گفتم: این چه طوره؟ ما ایران را دوست داریم. گفت: خب آره البته اینم میشه.
بعله که میشه! "دوست داشتن ایران" خوب است. اول باشد، آخر باشد، آزاد باشد، در خانهاش حبس باشد، آن ور دنیا باشد یا حتا زیر خاک باشد... هر جا که باشد، دوست داشتن ایران خوب است.
Thursday, January 2, 2014
برف
سحر تقریبن برف ندیده است. برف که سهل است باران هم در این سال ها کم تر باریده. انتظار برای برف بی فایده بود و ناچار شدیم خودمان دنبال برف بگردیم. سال هاست که بارش برف هیچ مدرسه ای را در این حوالی تعطیل نکرده. حالا آلودگی شدید هوا مدرسه ها را تعطیل می کند.
Monday, December 30, 2013
بعد از یک روز تعطیل
بعد از یک روز تعطیلی به خاطر آلودگی هوا، صبح صدایش کردم که
آماده شود. چشم هایش را باز نکرد و به تندی گفت: بذار! دارم فضایی می بینم.
واقعن سخت است آدم چه بزرگ چه کوچک خواب فضاییاش را رها
کند و در یک صبح آلوده و سرد و خشک زمستانی چشم باز کند. برای این که تشویقش کنم
گفتم شبکه دو کارتون مورد علاقهاش را نشان میدهد. غلتی زد و گفت: بذار ضبط بشه،
بعدن میبینم!
Sunday, December 1, 2013
Top Gear
تنها وقتی که سحر به راحتی حاضر میشود از برنامه کودک به نفع بابا صرف نظر کند، یکی از برنامه های بی بی سی است به اسم تخت گاز. با هم تلوزیون می بینیم و سحر هم کلی می خندد. خیلی خوش می گذرد. حتا سحر هم تخت گاز انگلیسی را به تخت گاز آمریکا ترجیح میدهد.
امروز می خواست رانندگی یادش بدهم. وعده آینده را دادم که بزرگتر شود و پایش به پدال ها برسد. گفت حالا یه کمی یادم بده!
بوق را که قبلن هم بلد بود. روشن کردن ماشین را هم از مامان یاد گرفته بود. چراغ ها را یاد گرفت و برفپاکن و راهنما زدن و این چیزها. بعد گفت یعنی تو پسر من بودی من داشتم رانندگی می کردم تو با من حرف زدی و حواسم پرت شد و تصادف کردیم و...هیچی دیگه تصادف هم کردیم!
Monday, November 25, 2013
تعمیم و توسعه
امروز ظهر تمدن سحر دوران نوسنگی را پشت سر گذاشت و وارد دورهی پیدایش کشاورزی شد. برای کلاس علوم با کمک مامان چند دانه لوبیا را سبز کرده بود و برده بود مدرسه و خوشحال بود که کارت امتیاز گرفته.
پرسید بعدش چی میشه. مامان توضیح داد که تبدیل میشه به یه گیاه بزرگ و باز لوبیا می ده.
دیدم چشمش درخشید. گفت خوب بعد می تونیم دوباره اون لوبیاها رو بکاریم؟ بعله!
گفت باز اونا رو هم بکاریم و دیگه لوبیا نخریم!
Wednesday, November 20, 2013
دود عود
اوایل تولد سحر بود که من از کنار یک معبد هندوها چند بسته عود خریدم که سوغات بیاورم. بعد دیدیم کسی از بوی چرب و سنگین عود خوشش نمی آید و بسته های عود ماند. حالا سحر عود ها را کشف کرده و چند روزی است خانه مان از معبد هندو ها هندی تر شده و هر گوشه ای یک عود به آرامی دود می کند. نزدیک است همسایه ها بیایند به اعتراض.
Tuesday, November 12, 2013
نقاشی
دیشب دور هم نشسته بودیم و سحر هم روی تخته سفیدش تمرین نوشتن میکرد. گفت میخواهد بابا بزرگ را نقاشی کند. به عکس روی میز نگاه کرد و یک دایره کشید و یک لبخند وسط دایره و... زود تمامش کرد و بعد هم دورش پرچم و قلب کشید. من از پرچمها بیشتر تعجب کردم. پیش از کشیدن پرچم آخری پرسید رنگ بالایی پرچم کدوم بود؟
*
چیزهای زیادی اختراع کردهایم ولی به نظرم هر چه هم گوشیهایمان هوشمندتر و ماشینهایمان مدرنتر شوند باز عقدهی یک اختراع خیالانگیز دست از سرمان بر نخواهد داشت. ما اسیر زمانیم، ما ماشین زمان لازم داریم! دست کم باید میشد چیزهایی را به آینده یا گذشته فرستاد. این همه تکنولوژی به چه درد میخورد وقتی نمیشود یک نقاشی را به گذشته برای یک سرباز اسیر پست کرد؟
Saturday, November 9, 2013
Friday, November 1, 2013
شرودینگر یه گربه داشت بالاخره؟
نداشت؟ آیا چی؟
کاملن محرمانه سحر به عمو سفارش یک
هدیه را داد. تا مدتی هر دو طرف از افشای جزییات مذاکره خودداری میکردند. حالا چند روز است بستهی پستی
رسیده و فقط میدانیم داخلش یک عروسک کیتی است. سحر بسته را باز نمیکند و خیلی هم
مواظبت میکند کسی اتفاقی بازش نکند.
قابل درک است. کیتی اگر از بستهی پستی
بیرون بیاید میشود یک عروسک دیگر در کنار چند ده عروسک قبلی ولی تا وقتی در جعبه
است یک راز است، یک هدیهی باز نشده است یا یک انتظار خوش آیند. ظاهرن این چیزی
است که این روزها سحر بیشتر از عروسک لازم دارد.
فرزند آدم خیلی وقتها کلمات مناسب را برای حرف زدن ندارد ولی جالب است که دقیقن میداند چه میخواهد؛ هر چه بزرگتر میشود کلمات بیشتری یاد میگیرد در عوض کمتر میداند چه میخواهد و جهان بیشتر برایش تاس میریزد.
فرزند آدم خیلی وقتها کلمات مناسب را برای حرف زدن ندارد ولی جالب است که دقیقن میداند چه میخواهد؛ هر چه بزرگتر میشود کلمات بیشتری یاد میگیرد در عوض کمتر میداند چه میخواهد و جهان بیشتر برایش تاس میریزد.
Friday, October 25, 2013
Thursday, October 17, 2013
پس از جنگ
25 سال پس از جنگ. این طوری است! جنگ شروع میشود ولی که میداند کی تمام میشود؟ خیلی طول میکشد تا سربازها پیدا شوند. حتمن بعضیهایشان هیچ وقت پیدا نمیشوند خیلی بیشتر طول میکشد که یک جنگ دیگر فقط تاریخ باشد و خاطره نباشد.
Monday, October 7, 2013
اتوبوس
ناگهان فهمیدم وقت زیادی ندارم. کارها را رها کردم و بعدن بعدن گویان، فرار کردم. در تاکسی چند تا پیامک فرستادم، یکی به جای مرخصی که: من رفتم! یکی برای مامانش که: رفتم دنبال سحر و...
ده دقیقه مانده به زنگ آخر، رسیدم دم مدرسه. زنگ که خورد سحر را بین همهی آن دخترکها پیدا کردم. با دوستش آلا خداحافظی کردیم و پیاده راه افتادیم طرف پل بزرگمهر. صبح که گفتم امروز با اتوبوس بر میگردیم خیلی خوش حال شد و برای اطمینان یک بار دیگر هم پرسید. در کوچه با چند نفر دیگر هم خداحافظی کرد. گفت به آلا هم گفته که امروز با اتوبوس میرویم. آلا هم گفته امروز میرود خانهی مادر بزرگش. کیفاش را دنبال خودش میکشید و حرف میزدیم. در راه یک بستنی قیفی خریدیم که آخرش تبدیل شد به فاجعه همیشگی. از سر فلکه یک مجله خریدیم و صبر کردیم تا چراغ عابر پیاده سبز شود. یک ون فرودگاه بی توجه به چراغ، زیادی تند به طرفمان میآمد. دستم را گرفت. راننده با کسی حرف میزد و حواسش جای دیگری بود. کمی عصبانی شدم. نزدیکتر که شد ما را دید و مسیرش را عوض کرد. از کنار باغ گلها رد شدیم و منتظر اتوبوس شدیم. گفت: می دونی آبو بستن! برای همینم توی حوض آب نیست. در این سالها که زاینده رود خشک میشود عبارت «آبو بستن/ آبو باز کردن» زیاد گفته شده. یکی از رانندههای اتوبوس یک ورقه لواشک به سحر تعارف کرد. نگرفت . گفت «بگیر خودمون درست کردیم، خیلی تمیز.»
اتوبوس خلوت بود . گفت: در اتوبوس چه جالب باز میشه! صندلیهای طرف آفتاب را انتخاب کرد. پنجره باز بود و باد به صورتمان میخورد و متوجه بعضی از حرفها نمیشدم. به خاطر تصادف، راه نیمه بسته بود. یک پراید رفته بود توی جدول و خانمی کنارش نشسته بود و دستمال سفیدی جلوی صورتش گرفته بود. کمی هم درباره علت تصادف نظریه دادیم. دستمان هنوز از ماجرای تکراری بستنی قیفی چسبناک بود. توی کیفاش دنبال دستمال گشتم دیدم بادام هندی دارد. پرسیدم خودت هم میخوری؟ گفت جالبه! چرا اسمش بادوم هندیه؟ مال هنده؟ هند کجاست؟ بار چندم است که سراغ هند را گرفته. بلند شدم که راننده در ایستگاه نگه دارد. راننده در آینه نگاهی کرد و اتوبوس سر کوچه ایستاد.
Saturday, October 5, 2013
بی قید و شرط
طبق وعدهی قرار بود برویم شهر بازی.
گفتم مشقات رو که نوشتی و یه ساعت خوابیدی می ریم.
گفت: قول دادی بریم شهر بازی، نگفتی که
اول باید بخوابم یا مشق بنویسم.
...ب..له.
پس اگه نخوابم بازم میریم؟
بله.
اگر عرفان در این روزگار هنوز فایده
ای داشت پیشنهاد می کردم این را در مراتبش ثبت کنند: قول بده به شرط هیچی : )
Friday, October 4, 2013
روز اول مدرسه
صبح روز 31 شهریور روز اول مدرسه.عجیب است که آدم نمی داند ظهر نشده چه خبری قرار است برسد! امروز نمی دانم چندم مهر است. دهم؟ دوازده؟ همین حدود. عکسهای روز اول مدرسه توی دوربین مانده بود و رغبتی برای روشن کردن دوربین نبود. زیاد از مدرسه حرف نمی زند همین قدر می دانیم که خوش حال است. اهل مشق نوشتن نیست انگار و فعلن هم زیاد سر به سرش نمی گذاریم.
Saturday, September 28, 2013
مهر
صبح رساندمش مدرسه. گفت بیا چند تا چیز نشونت بدم. عجله داشتم.
اول رفتیم تا آّبخوری ها را ببینیم گفت زنگ تفریح این جا خیلی شلوغ میشه. بعد دستم را گرفت و به گوشهای برد که یک درخت انگور روی داربست بزرگی پهن شده بود و سقفی سبز درست شده بود. از آن جا رفتیم تا از پنجرهی کلاس، میز و صندلیاش را ببینیم و نقاشیهای کنار تخته سیاه را. خداحافظی میکردم که گفت: یه چیز مهم دیگه مونده!
- چی؟
- حالا بیا!
- آخریشهها!
رفتیم طرف همان درخت انگور. کنار باغچه مدتی دنبال چیزی گشت و پیدا کرد. گفت حالا بیا اینو ببین فوق العاده است!
شک داشتم همان را میبینم که سحر میگوید. درست دیده بودم. یک تار عنکبوت خیلی نازک و منظم بین شاخهها با نفس ما میلرزید.
عجله داشتم زودتر بروم پی تاج گلی که سفارش داده بودم و اعلامیههای تشییع بابا بزرگ و مراسم های دیگرش را از چاپ خانه بگیرم. وعده دادم ظهر میرویم خانهی مامان بزرگ. خوشحال شد و تاکید کرد: قول دادیا!
Friday, September 20, 2013
مهاجرت
دو روزی بود که چند ماشین و عروسک و حیوان کنار آشپزخانه افتاده بودند و اصرار ها به سحر برای جمع و جور کردن اسباب بازی هایش بی نتیجه بود.
امروز صبح اعلام کرد که قرار است « این جا رو ترک کنن و به اتاق بر گردند.»
مقدمات مهاجرت با دقت و کندی انجام گرفت ماشین ها به خط شدند و عروسک ها در ماشین ها نشستند. حیوانات در پس آن ها به خط شدند و کاروان بزرگ سرانجام آماده حرکت به سمت اتاق شد.
کاروان به آهستگی حرکت کرد و در راه هم بسیار توقف کرد تا مسافران به حد کافی استراحت و بازی کنند. الان دیگه حدود عصره و کاروان تازه از در اتاق وارد شده و همه عروسک ها و حیوانات دور هم نشسته اند و آش می خورند.
Wednesday, September 18, 2013
جهانِ هنوز راز و رمز
بطری کوچیک آب معدنی را دور میانداختم.
سحر گفت لازمش دارد و آوردش خانه. یک نقشه گنج کشید با اژدها و هیولا یا به قول
خودش هلویا و راه های پیچ در پیچ و علامات مرموز. نقشه را لوله کرد و گذاشت توی
بطری و گفت میخواهد برود پیش پرفسور!
Tuesday, August 20, 2013
کلاس دخترانه ی غولی
وقتی فهمید از این ترم کلاس پسرها و
دخترها جدا میشود، خوشحال شد. گفت پسرا خیلی اذیت میکنن، سر و صدا میکنن. رامتین
هم هی بچه ها رو میزد و میخواست صندلی منو بگیره.
فقط کمی بد شانسی آورد. امروز اولین روز
کلاس تمام دخترانهاش بود و کمی جا خورده بود. دخترهای هم کلاسی خیلی بزرگتر
بودند. فکر کرده بود کلاس را اشتباهی آمده و کمی گریه کرده بود.
چون پیش از این، هفت ترم مخصوص خردسالان
را گذرانده است طبق انتظار از همکلاسیهای بزرگسالش کلمههای بیشنری بلد است و
میخندید که : هی بلد نبودن من باید جواب می دادم.
حالا این ترم که هیچ ولی شاید ترم بعد
را ثبتناماش نکنیم بلکه یک کلاس از بچههای هم قد و قوارهاش تشکیل شود.
*
گاهی دوست دارم فکر کنم سحر سالها بعد
این یادداشتها را میخواند. لذا با این فرض، در پایان برای سحر آینده اضافه میکنم
که «تفکیک جنسیتی» یکی از ترکیبهای پرکاربرد این سالها بوده. به امید دیدار در
آینده!
Thursday, August 1, 2013
از زخمها و خاطرات دوچرخه
برنامهی دوچرخه سواری به مدت نامعلومی متوقف میشود. دیشب محکم زمین خورد و دستش زخم شد. یک لحظه سحر و دوچرخه بدجوری با هم قاطی پاتی شدند. خوب میرفت و لازم نبود دنبالش بروم. اگر حرف نمیزد و حواسش پرت نمیشد، زمین نمیخورد. فعلن هم گفته نمیخواهد ادامه دهد.
کنار جدول پارک نشسته بودیم و دستش را معاینه میکردم. پیرمردی که ماجرا را دیده بود، آمد و کنارمان نشست و کمی به سحر دلداری داد که : خودم بیست بار بیشتر زمین خوردم. دست و پام زخم شد، حتا سرم هم شکست. حالا این چرخه که خوبه، من با چرخ بابام یاد گرفتم از خودم بزرگتر بود...
Sunday, July 28, 2013
باز کردن چرخ های کمکی
دوچرخهام چرخهای کمکی داشت و خجالت میکشیدم. یادم نیست چه کسی چرخهای کمکی را باز کرد و از کی بدون آنها میرفتم.
سحر ولی انگار از این چرخهای کمکی دنیای بچگانه خیلی بدش نمیآمد. امشب چرخکها را باز کردم و رفتیم که «دوچرخهسواری» کنیم.
خیلی زود معلوم شد که مهمترین سوال این است که چه کنیم سحر این قدر حرف نزند و حواسش به دوچرخه باشد. آوردن عروسک ممنوع شد. شوخی که نیست! همین که چند بار زمین خورد فهمید که حرف زدن را باید کنار بگذارد و کمی بعد راه افتاد. برای شروع و پایان باید کسی نگهاش دارد ولی خط مستقیم را نسبتن خوب رفت.
چند دور زدیم و فردا شب هم که شب قدر است و نمیدانم، شاید هم در حضور ملائکه و الروح، سه چهار دور زدیم.
Subscribe to:
Posts (Atom)




%D9%BE%D9%86%D8%AC+%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)

%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)
%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)


%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)


%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87.jpg)



