Tuesday, May 18, 2010
باز یاسمن
جشن تکلیف یاسمن بود. معلوم بود که برای یاسمن روز بزرگی است. برای سحر هم یکی از اولین ها بود. اولین بار بود که سحر پایش را در مدرسه ای می گذاشت. دخترها یکی یکی رفتند و چیزی خواندند و و دو تا دو تا نمایشی اچرا کردند و گروهی سرودی خواندند. سرود زیبایی بود زیر نم نم باران.
این جشن تکلیف دخترخانم ها...راستی بابای سحر و بابای یاسمن هر دو در کودکی کناب کوه های سفید را خوانده اند. برای همین هم ارجاع دادن به جشن کلاهک گذاری آن داستان در یک جمله کوتاه توی گوش بابای یاسمن امکان داشت
: )
f1
قبلن این بلاگر اجازه می داد علاوه بر آپلود عکس فیلم هم توی وبلاگ بذاریم. حالا می بینم آیکنش را ندارد. بقیه جاهایی که می شناسم مثلن یوتیوب هم که فیلتراند. خب برای یکی دو تکه فیلم این بچه آیا چه کنیم؟
Saturday, May 15, 2010
طبس
خبری از آن توفان شن معروف و سربازان آمریکایی نبود. به جایش در آن کویر پهناور ابرها می غریدند و می باریدند و می درخشیدند. آن قدر تعداد گرباد ها و رعد و برق ها زیاد بود که حدس زدم قرار است در زمان یک اتصالی شود و ما به گذشته برگردیم و شاهد آن توفان شن و آتش گرفتن هلیکوپترهای آمریکایی باشیم. صبح روز بعد صاف و آفتابی و خنک بود.
سحر حوض امامزداده طبس را به خود جناب امامزاده ترجیح داد. شاید اگر بابا هم می توانست با خیال راحت پایش را توی آن حوض زیبا بگذارد همین تصمیم را می گرفت.
Sunday, April 18, 2010
حرف بد
والدین بودن موقعیت پیچیده و دشواری است . سحر اولین ناسزایش را یاد گرفته است. هیجان انگیز است. همه ی ما برای تعامل با جهان خلقت به چند ناسزا و فحش نیازمندیم و با این حال وقتی می خواهیم حالی بچه کنیم که نباید حرف بد بزند حتا حاضر نمی شویم به صراحت بگوییم که این حرف بد دقیقن کدام کلمه است.
بابا حرف بد نزن!
ها؟
ها نه. بله
ها؟
*
مامان جان حرف بد نزن!
ها؟ حرف بد نزنم؟
بله نباید حرف بد بزنی.
ها؟
ها نه! بله
*
بالاخره بابا دل را به دریا زد.
ببین بابا! دیگه نگو که که
*
انصافن این فحش در فولکلور اصفهان ناسزایی موجز و موثر و بی بدیل است که ظرفیت بالایی برای بیان احساسات دارد. باید سحر را هم درک کرد. تا حالا همیشه برای گفتن تشویق شده و حالا برای اولین بار در موقعیتی است که نباید بگوید. هر کس دیگری هم جای این طفل بود، هی با تعجب می گفت: ها؟
Wednesday, April 14, 2010
یواش
این شعر تاب تاب عباسی از قدیم ناقص بود. من دوستش نداشتم چون بعدش یک جور بدی خالی بود. بعدن عده ای برای تکمیل این بیت تلاش هایی کردند و برای مواقعی که بالاخره خداوند تصمیم قطعی دارد تا طفل معصومی را از تاب پرت کند، گزینه هایی پیشنهاد کردند مثل انداختن توی بغل مامان و این چیزها که آشکارا گزینه هایی ناکارآمد بودند. مامان که همیشه نیست. ما نمی دانیم سحر بیت دوم را از چه کسی یاد گرفته ولی خب خودم را جای خدا که می گذارم می بینم برای مواقعی که می خواهم بچه ها را بیاندازم یک گزینهی مناسب برد – برد است.
*
تاب تاب عباسی
خدا منو نندازی
اگه خواستی بندازی
(می خندد)
یواش بندازی
Sunday, April 4, 2010
آب های گرم
روز اول، سحر دریا- ذوق- زده شد. از خوشحالی جیغ و داد میکرد و زد به آب. شوری و تلخی آبهای آزاد را که چشید اخم کرد ولی همچنان مراسم رقص و پایکوبی را ادامه داد. روز دوم دریا کمی ناآرام بود و قایق زیادی تکان میخورد و سحر را از دریا و قایق ترساند. پس از آن هر بار به سمت قایقی رفتیم سحر از سمت دیگر رفت و توی قایق هم صورتش را میچسباند به سینهی کسی که بغلش کده بود و صدایش در نمیآمد. دیگر ترجیح داد به جای آب بازی، در ساحل آفتاب بگیرد و لواشک بخورد و ماسه بازی کند.
خیلی راضی و سرحال و بامزه بود و فکر کنم بهش خوش گذشت مخصوصن که طعم لواشک را هم کشف کرد.
Saturday, March 27, 2010
فرزند آدم
خاله از کیفاش دو اسکناس در آورد و سحر را صدا کرد که عیدیاش را بدهد.
سحر اسکناسهای مشابهی را که کمی پیش از آن گرفته بود، نشان داد و گفت: نمیخوام! دارم.
Sunday, February 28, 2010
جشن باشکوه شام
چه شب خوبی بود! سحر یک موز کامل خورد و آخر شب هم دو بشقاب تمام غذا خورد. از مقدار غذا مهمتر، اشتهایش بود.
با علاقه و اشتها غذایش را در سه مرحله خورد.
مرحلهی اول آشپزخانه، مرحلهی دوم توی حمام و در حال آب بازی، و بعد از عوض کردن لباس های خیس مرحلهی سوم جلوی کامپیوتر همراه با ترانهی گل سنگم. سرانجام در ساعت یک نیمه شب پایان مراسم شام را اعلام کرد. مامان خواب بود. بعد از شام دو تایی رفتیم سر یخچال و به سلامتی هم دو لیوان آبجوی بدون الکل هم زدیم. بابا یک لیوان بزرگ و سحر یک لیوان کوچک
*
کمکم وقت خواب بود و حسابی خسته بودیم. شیفت بعدی مامان بود که بیدار شد و تا پاسی از شب ظرفها را شست و میدان جنگ را دوباره شبیه خانه آدم کرد و چراغها را خاموش کرد.
Wednesday, February 17, 2010
ماه شویی
وااای! ماه کثیف شده. بشورش.
نه بابا! همین جوریه. قشنگه؟
آره!.. .بــــــــــــــــعلــــــــــه
Tuesday, February 16, 2010
Tuesday, February 9, 2010
از من مباش غافل من یار مهربانم
وقتی برای بچه کناب می خریم این احتمال هم هست که طفل معصوم یک شب هوس کند همه ی همه ی همه ی کتاب ها را مرور کند آن هم نه یک بار و دو بار
تازه آخرشم دعوامون شد و طفل معصوم به قهر تشریف بردند.
Thursday, January 28, 2010
بابایی که بسیار می دانست
بابا این چیه؟
ماهی
.
بابا این چیه؟
مرغ
.
بابا این چیه؟
پیاز
.
بابا این چیه؟
بادمجون
.
بابا این چیه؟
بستنی
.
.
یک کتاب مصور آشپزی را ورق می زد.
Saturday, December 19, 2009
رویا ، بازی و اطلاع ثانوی
مدتی است که متوجه شدهایم خواب میبیند. در خواب گاهی اعتراض میکند و گاهی احتمالن میترسد. شاید خواب میبیند که تنهاست چون تا صدای مامانش را میشنود آرام میشود.
*
جز بازیهای گفت و گویی مثل عمو زنجیرباف که خیلی دوست دارد، یک بازی اختصاصی مبتنی بر دیالوگ هم داریم که این جوری است
سحر: خولا میخوام --- خولا همان شکلات است
بابا/ مامان: خولا میخرم برات.
سحر: پسته میخوام
پسته میخرم برات.
بروباپوف میخوام
بروباپوف میخرم برات
بررردودود باگا بوتو میخوام
بروو دو باگاگا بوتو میخرم برات
به این ترتیب سحر هی کلمات عجیب و غریب درست میکند و میخواهد و ما باید همان را تکرار کنیم و وعدهی خریدش را بدهیم. البته شکلات و پسته معمولن ترجیعبند این بازی است که هر از گاهی ما را به دنیای چیزهای واقعی باز میگرداند. اگر هم به جای میخرم برات چیز دیگری بگوییم قبول نیست.
*اطلاع ثانوی
وضع غذا خوردنش خیلی بهتر شده و مدتی است که سرما هم نخورده لذا اعصاب مصاب ما مدتی است که برقرار شده است.
Tuesday, November 24, 2009
نداریم
به هیچ غذایی لب نمیزنه و کمی بد اخلاق شده. داره می شه مث این بچه های سرزمین های قحطی زده. دستگاه گوارشی اش هم کلن به هم ریخته. دکتر هیچ پیشنهاد مفیدی نمیده. یکی میگه دندونشه یکی میگه رودل کرده یکی می گه بچه همینه دیگه. تا اطلاع ثانوی اعصاب مصاب نداریم.
Wednesday, November 18, 2009
شور آوازم
سحر: بابا بخون
... ........ ... .......... .. .. .... ..
سحر: بابا نخون
*
حیف شد! این جوجه هم فهمید.
Thursday, November 12, 2009
می خوام بازی
روزی یکی دو ساعت در پارک نزدیک خانه بازمی کند و سرسره های بلند تر را یکی بعد از دیگری فتح می کند. زیاد میدود و زیاد زمین میخورد. دو سه باری از روی تاب پرت شده. تاب برای بچههای بزرگتر طراحی شده و حفاظ نگه دارنده ندارد. اصرار خودش است. یکی دو بار هم روی سرسرهی مارپیچ کج شد و محکم با دیواره بلند کنار سرسره برخورد کرد. در مقایسه با بچه های هم سن و سالش که گاهی در پارک می بینم، کمی بی دست و پا تر است. در عوض وقتی زمین می خورد گریه نمی کند و زود بلند می شود و بازی را ادامه می دهد. خیلی که شدت برخورد زیاد باشد صدایمان می کند و محل حادثه را نشان می دهد و می رود.
با این که معمولن پارک خلوت و خالی است، دوستانی هم دارد که گاهی می بینم شان. بهترین شان امیر است که از ما بیشتر مراقبش است و سرگرمش می کند. خطرناک ترین شان هم محدثه است. دختر فوق العاده بازیگوش و شیطانی که زیادی سحر را می کشد و هل می دهد.
Monday, November 9, 2009
Sunday, November 8, 2009
Friday, October 9, 2009
پیشنهاد سر آشپز
تخم مرغ آب پز با سس شامپو
توی حمام آب بازی می کند و غذا می خورد و یادش می آید که بابای حواس پرت یک بار اشتباه کرده و جلوی چشم های کنجکاو او روی غذایش سس ریخته و چه جالب! یه قوطی سس سفید هم توی حمام افتاده و چه طور است روی تخم مرغ آب پز امتحانش کنیم؟ ها؟
*
اون شامپو رو بده بچه!
Sunday, October 4, 2009
لولو بیا
یه ربع گریه می کرد و بهانه می گرفت که چی؟
لولو نیست! لولو رفت!
همین است دیگر، کلمهها را عوضی یاد می گیرد. به کفشدوزک ریزی که لابد لای میوهها به خانه آمده و در خوشبینانه ترین وضع جوجو است، میگوید لولو و خدا میداند بعدن چه جوری باید از لولو بترسد. اگر از لولو ها کسی این جا را میخواند، لطفن موضوع را پیگیری کند و خودش را نشان دهد.
Saturday, October 3, 2009
Tuesday, September 29, 2009
دیجیتال پیکچرز
در دو سال گذشته معمول بوده که بابا یا مامان پشت دوربین باشند و سحر جلوی دوربین. اما گویا انقلاب دیجیتال به سحر هم سرایت کرده است و او هم چیزهایی فهمیده. دیگر حاضر نیست سوژه ی سر به راهی باشد. به جای ایستادن جلوی لنز دوربین بیشتر علاقمند است تا مانیتور دوربین را نگاه کند و در ماجرا دخالت بیشتری کند. عکاسی و فیلم برداری از سحر تقریبن غیر ممکن شده است هر بار اصرار میکند که دوربین را بگیرد و عکسها و فیلمها را بازبینی کند حتا پیش از آن که عکسی در کار باشد.
Sunday, September 27, 2009
هنر بابا و آرمانشهر سحر
یک نصف شب با مداد شمعی کف حمام نقاشی میکشیدم. سحر تعین میکرد که چه چیز را کجا بکشم.
نینی! ایجا!
یک بچه ی خندان میکشیدم.
خلا! ایجا --- خلا به ضم خ
یک شکلات میکشیدم.
بیببیب ایجا! گل ایجا!
همینجوری هی نینی کشیدم، هی گل کشیدم هی ماشین کشیدم. اتوپیای سحر کمکم شکل گرفت؛ دنیایی از گل و شکلات و بچههای خندان و ماشینسواری و گردش! اصلن چی شد که رفتیم توی حمام نقاشی بکشیم؟ گفته بود جیش دارد و وقتی نقاشیها تمام شدند رویشان جیش کرد. فردا وقتی نقاشیها را پاک میکردم به فکرم رسید: در عوض صداقت و صراحتی دارد در نقد هنر و اتوپیا
Tuesday, September 22, 2009
تولد
امروز دومین سال تولد سحر است.
از صبح منتظر بودیم و هی به تلوزیون سالن انتظار نگاه می کردم که رژه نظامی نشان می داد و سرود های نظامی می خواند. سالگرد آغاز رسمی جنگ بود.
ظهر آمد. حال اعظم خوب بود و دیدمش ولی هنوز سحر را بیرون نیاورده بودند. تمام اضطرابم با دیدنش رفت.
تاریخ تولد سحر کمی برای جشن گرفتن مشکل دار است. پارسال مجبور شدیم تولدش را چند روز زوتر بگیریم که با شهادت حضرت علی یکی نشود و امسال ناچاریم چند روز دیرتر بگیریم تا به آخر هفته برسیم و بشود دوست و فامیل را جمع کرد. خودش هم سرماخورده است و دل و دماغ ندارد فعلن. نه غذا می خورد نه دوا می خورد. به توصیه دکتر از شیر هم گرفته شده و اعصاب ندارد.
امروز دو ساله شد.
از صبح منتظر بودیم و هی به تلوزیون سالن انتظار نگاه می کردم که رژه نظامی نشان می داد و سرود های نظامی می خواند. سالگرد آغاز رسمی جنگ بود.
ظهر آمد. حال اعظم خوب بود و دیدمش ولی هنوز سحر را بیرون نیاورده بودند. تمام اضطرابم با دیدنش رفت.
تاریخ تولد سحر کمی برای جشن گرفتن مشکل دار است. پارسال مجبور شدیم تولدش را چند روز زوتر بگیریم که با شهادت حضرت علی یکی نشود و امسال ناچاریم چند روز دیرتر بگیریم تا به آخر هفته برسیم و بشود دوست و فامیل را جمع کرد. خودش هم سرماخورده است و دل و دماغ ندارد فعلن. نه غذا می خورد نه دوا می خورد. به توصیه دکتر از شیر هم گرفته شده و اعصاب ندارد.
امروز دو ساله شد.
رابینهود و داروغه ناتینگهام
دسته کلیدهای بزرگ و پر از کلید، بابای سحر را یاد دسته کلید داروغهی ناتینگهام می اندازد. همان زندانبان شرور کارتون رابینهود. کمکم کلیدهای بابا هم زیاد شدهاند و حالا بابای سحر هم برای خودش یک دسته کلید داروغهی ناتینگهام دارد. کلید کارگاه، کلید انبار، کلید آن یکی انبار، کلید اتاق، کلید یک اتاق دیگر، کلیدهای خانه و... آدم این جوری خودش را زندانی میکند و نمیفهمد.
دسته کلید بابا گم شد و پیدا نشد که نشد. قفلهای مهم باید تعویض میشدند تا مبادا کسی سو استفاده کند و... 15 روز بعد معلوم شد که دسته کلید گم نشده بود بلکه کسی پنهانش کرده بود.
مامان سحر اتفاقی متوجه شد که سحر دستش را کرده پشت یخچال و به این ترتیب یکی از مخفیگاههای سحر لو رفت! ما هنوز در حیرت بودیم که سحر باز دسته کلید را برداشت و توی ماشین لباسشویی انداخت و برگشت طرف ما و گفت: نیستش!
Tuesday, September 1, 2009
آدم کوچولو
در آستانه دوسالگی دیگر آن قدر بزرگ شده که بشود دو تایی برویم سیب بخریم، من کیسه را نگه می دارم و سحر سیب ها را توی کیسه می ریزد. دوباری با هم رفته ایم بازارچه نزدیک خانه. توی ماشین آرام بود و در بازار هم بهانه بغل شدن نگرفت. من خریدم را می کردم و سحر هم کنارم راه می رفت و برای خودش خرید می کرد. از یک جا باکنک بر می داشت از سبد دکان دیگر یک یویوی سبز انتخاب کرد بعد یک کیک براشت و کمی بعد هوس بستنی کرد. هر وقت هم دستش زیادی پر می شد اشاره می کرد به من که خرید هایش را بگیرم.
Subscribe to:
Posts (Atom)


















