Wednesday, June 5, 2013

پیشواز تابستان

شامپوی لعنتی



کم‌کم باید حضور یک عقل سومی را هم در خانه به رسمیت بشناسیم. عقلی که آینده‌نگری می‌کند و نقشه می‌کشد و برای اجرایش منتظر موقعیت مناسب می‌شود. عقلی که می‌فهمد باید دشمن را زودتر از آن که عمل کند، خنثا کرد.
برای سحر تنها بدی حمام کردن، شامپو است. دیروز  خریدها را که نگاه کرد فهمید کدام شامپو مال خودش است. برای اطمینان بیش‌تر حتا اشاره کرد که: مث شامپوی بچه‌هاست! گفتم خب مال توه.
امروز معلوم شد یک نفر پنهانی در فرصتی رفته توی حمام و کل قوطی شامپو را خالی کرده و دست‌هایش را شسته و برگشته سر بازی‌اش.

Monday, May 27, 2013

جغرافی


سحر خاطرهایی از بندر انزلی و بندر عباس را با هم ترکیب کرده بود و تعریف می‌کرد. کمی بعد متوجه شدیم حتا اسم این دو شهر را هم ترکیب کرده و شده بندر عباسی!
روی نقشه شهرهایی که رفته بودیم را نشان‌ دادم. این که بندر عباس کجاست و بندر انزلی کجا. اصفهان کجا و چابهار کجا و ساری و قم  کجاست و...گفتم این آبی‌ها دریاست. گفت می‌داند. چیزی که نمی‌دانست خط‌های رنگی روی نقشه بود. گفتم این‌ها جاده اند. سری تکان داد: جالبه! یعنی موس ماشین بود و منم هی می‌رفتم مسافرت.
گاهی توقفی می‌کرد و اسم شهری را می‌پرسید و عکس‌هایی که داشتیم را نشان می‌دادم.
-          این کجاست؟
-          بوشهر!...عید نوروز بود و هنوز تو دنیا نیومده بودی.
-          چه اسم خنده داری داره! بو میده ینی؟
کمی بعد رسید حوالی  رامهرمز. عکس‌های رامهرمز را آوردم
-          اینم که اسمش خنده داره....مثل میمون موز داره...
*

پیشنهاد کرد «چه طوره حالا موس بشه هواپیما.» کمی هم با هواپیما گشت.
-  هند کجاست؟ که می‌رقصن...
- تو این نقشه نیست. کره‌ی زمین رو بیار!

Sunday, May 19, 2013

حجاب


کسی از آشنایان  دعوت کرد که  سحر در یکی از برنامه‌های کودک تلوزیون اصفهان شرکت کند. خیلی هم خوب! آخرش اضافه کرد حتمن باید مقنعه و مانتو بپوشد.
گفتم هنوز شش سالش هم نشده!
 به تاسف سری تکان داد که حالا یه روسری سرش کنید! اگه نباشه نمی‌ذارن بره جلوی دوربین.
باید برای ثبت نام مدرسه هم عکس بگیرد. معاون دبستان تاکید کرد: حتمن با حجاب اسلامی باشه.   
سال 1392 هجری خورشیدی است. یک بار شوخی می‌کردم که حجاب الزامی اسلامی است.


Thursday, May 16, 2013

پنجره


از کی آدم‌ها پنجره را اخنراع کردند؟  در خیلی با پنجره فرق می‌کند. در خیلی بدوی‌تر است و هر کدام از اجداد غارنشین‌مان هم می‌فهمیده یک در لازم دارد. در  برای بستن دنیای بیرون است و پنجره برعکس، چشمی است برای باز شدن به دنیای بیرون، برای نفس کشیدن، برای وارد شدن نور، برای دیدن بیرون. اگر خدا بودم به کسی  که اولین بار  به فکرش رسید «بیا یه پنجره باز کنیم!» عمر جاودان می‌دادم. حقش بود، هر چند بالاخره دیر یا زود به فکر کسی می رسید.
کیش بودیم. قایقی بود که پنجره‌هایی برای دیدن زیر آب داشت. پنجره استعاره‌ی بی رقیبی شده برای یک کتاب، یاد گیری یک زبان،  اینترنت و… هرچیزی که دنیای ما را وسیع‌تر و چشم‌اندازمان را گسترده‌تر می‌کند.


Wednesday, May 8, 2013

درد و برق




امسال اردیبهشت ... تکرار این نام لذت‌بخش است... امسال، اردیبهشت عجیبی است. صبح‌ها آفتابی است و  عصر‌ها  ابرهای کومولونیمبوس قد می‌کشند و سر و صدا می‌کنند و  می‌درخشند و می‌بارند، گاهی خیلی تند. قطرات درشت باران روی درخت‌های توت می‌افتند و باران توت‌های سیاه و سفید روی سبزه‌ی پارک‌ها و آسفالت خیابان‌ها می‌ریزد.  
سحر بی‌تاب‌تر شده. هر روز می‌خواهد برود پارک و تفریح و صفا. اگر پارک نرود و شب شد، چاره‌ای نیست: برویم استخر!
خسته شده‌ایم. کمی در خانه بمانیم کمی کتاب بخوانیم یا تلوزیون ببینیم، شام درست کنیم یا اینترنت فیلتر شده و حلزونی‌مان را بگردیم. نمی‌دانم چرا نقاشی نمی‌کشد؟ حتا ناراحت شدم. ناخوش بودم و کمی هم دعوا کردیم و بین‌مان رعد و برقی زد.  به نظرم رفتارش بی ادبانه است و اگر  پارک نرویم بی‌چاره‌مان می‌کند بس که بهانه می‌گیرد. از در وارد می‌شوم، سلام نکرده می‌پرد جلو که: بریم؟
- سلام! خوبی؟
- غذا که خوردیم، بریم؟
-سلام! خوبی؟
-خب! می‌گم وقتی غذا خوردیم، بریم پارک بادی؟
- ...
تنها یک روایت از ماجرا را نوشتم. کمی ناجوانمردانه است. در صفحه‌ای که اتفاقن  به نام سحر نوشته می‌شود فقط روایت خودم را ‌ می‌نویسم. موقعیت «فاعتبروا» است یا اولی البصار : )
*
اما آن عنوان بالا. عصرهای این اردیبهشت که ابرها پایین‌ می‌آیند و شلوغ می‌‌کنند، می‌گوید «باز درد و برق شد.»  ما هم تصحیح‌اش نمی‌کنیم.

Friday, May 3, 2013

اردیبهشت


بین سبزه ها دنبال قارچ می گشت. کمی بعد باران گرفت. اردیبهشت بهترین ماه در  این شهر است.  شهر و خیابان ها و زاینده رود به قدری زیبا شده اند که نمی شود دل کند و  سفر رفت.  

Wednesday, May 1, 2013

جزیره


سال‌ها پیش آن جزیره‌ی کوچک نزدیک پل فردوسی، هنوز دوردست بود، در دست‌رس نبود. چند درخت بید مجنون داشت و بهار و تابستان علف‌هایش بلند می‌شدند.  در خیال هکلبری‌فین می‌شدم،کلک کوچکی درست می‌کردم و در  جزیره ماجراجویی می‌کردم. این که حتا یک بار هم واقعن به آن جزیره نرفتم ناامید کننده است. از همان وقت‌ها هم معلوم بوده که هیچ قاره‌ای را کشف نمی‌کنم حتا اگر پنج قاره‌ی کشف نشده‌ی دیگر و چهار امپراتوری افسانه‌ای هنوز منتظر بودند.
زاینده‌رود با می‌سی‌سی‌پی خیلی فرق می‌کند مثلن همین یک جزیره را داشت که خیلی هم کوچک بود. بعدن شهرداری سه جزیره دیگر هم درست کرد یکی‌شان همان پیست دوچرخه‌سواری محبوب سحر است. کناره‌ها و پارک‌ها و باغ‌های کنار زاینده رود را  به سرعت تغییر می‌دادند و هر بار یکی از گوشه‌های مالوف ناپدید می‌شد. یک روز  هم رفتند سراغ جزیره. پیش از آن که اشغال شود یک فواره‌ی بزرگ کنارش درست کردند که هنوز هم هست و فقط کمی جلوتر رفته که آب روی سر مردم توی جزیره نریزد. بعدها پل زدند و شده بود چای‌خانه، مردم سفارش کباب می‌دادند و  قلیان‌ها  زیاد مشتری داشتند. آن وقت بود که برای اولین بار  بر جزیره قدم گذاشتم  و شاید یک قوری چای هم سفارش دادم.
مدتی بعد گفتند جای آدم‌های ناجور شده. درش را بستند و ماند تا وقتی که شهرداری  تقدیم‌اش کرد به بچه‌ها و شد: جزیره بازی!
بازی‌های این جزیره خیلی با شهر بازی‌های دیگر فرق می‌کند. برای سن‌های متفاوت بازی‌ها جداست. بچه‌ها نقاشی می‌کشند، گل‌بازی و ماسه بازی می‌کنند، تئاتر عروسکی بازی می‌کنند، چند خانم علاقمند با وسایل ساده بازی‌های هیجان‌انگیزی یادشان می‌دهند،  بچه‌های بزرگ‌تر سفال‌گری می‌کنند، قبلن چند خرگوش و لاکپشت هم بودند که هم‌بازی بچه ها می‌شدند و  بزغاله‌ هم بود. حالا جای جانوران یک چیز تجاری‌تری گذاشنه‌اند: یک تخته فنر، ولی هنوز با دنیای شلوغ و دیوانه‌وار شهربازی‌های دیگر خیلی فرق می‌کند.
*
سال‌ها پیش از سحر، من در خیال در این جزیره ماجراجویی می‌کردم. کاش سحر هم جزیره‌‌ی خیال انگیزی برای خودش پیدا کند. به نظرم همه لازم دارند!



Tuesday, April 23, 2013


در ادامه زاینده رود (پست قبلی)

Monday, April 22, 2013

زاینده رود


اولین بار که زاینده‌رود واقعن خشک شد خیلی تکان دهنده بود. کم‌کم روزهای بیش‌تری خشک ماند.  در چند سال گذشته کم‌تر رودخانه بوده و بیش‌تر خشک بوده است. باز خوب است شهرداری جلوی باغ پرندگان حصار سیمی کشیده بود که مردم از بستر خشک رودخانه رد نشوند و  فراموش نکنند این جا رودی جاری بوده. این روزها پس از جلسه‌های طولانی  به هزار شرط  زاینده‌رود زنده شده هر چند نه مثل روزهای فراوانی‌اش. همین که هست باز اصفهان به‌ترین شهر ایران است.

Sunday, April 21, 2013

سفر اکتشافی جوجه ای



سوار دوچرخه‌های‌مان شدیم. مثلن قرار بود با سحر  پدر و دختری به سفر اکتشافی برویم. پرسید یعنی چه؟ گفتم: یعنی بریم با دوچرخه کوچه‌های دور و برمان را کشف کنیم.
کمی که رفتیم گفت دستشویی دارد. قبلن یکی کشف کرده بودیم و رفتیم همان جا.
 سفر اکتشافی دوباره شروع شد و هنوز دو  سه خیابان نرفته گفت یک دستشویی دیگر هم دارد. بابا این که نشد سفر اکتشافی! دوباره برگشتیم.
حتا در کوچه‌ها ماشین‌ها خیلی تند و ترسناک می‌آمدند و دوچرخه‌سواری کنار خیابان خیلی خطرناک بود. پیاده‌روها پست و بلند بودند و مردم ماشین‌های‌شان را پارک کرده بودند. متوجه شدم راننده‌ها اگر ببینند یک بچه سوار دوچرخه است احتیاط می‌کنند و هر چه قدر لازم است بی این که  بوق بزنند و عصبانی شوند منتظر می‌مانند تا بچه  سر صبر رد شود  ولی مشکل این است که بیشتر‌شان آن قدر تند می‌رانند که اصلن نمی‌بینند. از زمان ماژلان تا حالا چیزی از خطرهای سفر اکتشافی کم نشده.
دوچرخه‌ی سحر هم پر عروسک بود. بیشتر اوقات با عروسک‌هایش حرف می‌زد یا  عروسک‌ها می‌افتادند و باید جمع‌شان می‌کردیم.
- هی بابا! پس کی می‌ریم پارک بادی؟

Saturday, April 13, 2013

V sign


 این علامت پیروزی، این V  معروف حالا هر تاریخی که دارد، دیگر جزیی از میراث بشریت حساب می‌شود. برای بسیاری از جمله سحر این نشان یک ژست رو به دوربین بیش‌تر نیست.  حتا نمی‌دانم سحر از کجا دیده و یاد گرفته. چند ماه دیگر انتخابات ریاست جمهوری است. تمام این سال‌های زندگی سحر در زمانی سپری شد که  بسیاری از ما از  هر کار این دولت سرافکنده، غمگین  یا خشمگین شدیم.  این چند سال رقیبان و بدخواهان  ما در بیرون  و ابلهان  ما در داخل  این علامت  را به نشانه‌ی پیروزی زیاد نشان‌مان داده‌اند.
ره صد ساله را باید صد ساله رفت. قرار نیست اوضاع یک شبه درست شود ولی امیدوارم به زودی این نشان را بر دست مرد خردمندی ببینیم و خوش‌حال بخندیم.


Friday, April 12, 2013



حرف‌مان شد. گفت: بریم پارک. گفتم: دیره، می‌ریم خونه!
بد اخلاقی کرد و ناراحت شدم. چند دقیقه‌ای بود که در سکوت به سمت خانه می‌رانیدم. گفت: چرا آدما اخم می‌کنن؟
-          وقتی ناراحت می‌شن اخم می‌کنن.
-          فک کنم وقتی کسی اخم کنه سرش درد می‌گیره.
-          ...

آخرش  هم رفتیم پارک.

Wednesday, April 10, 2013

انتخاب مدرسه




صبح  سه نفری نشستیم توی ماشین و راه افتادیم مدرسه بپسندیم. اولین مدرسه‌ای که رسیدیم تازه زنگ تفریح تمام شده بود و ناظم‌های مدرسه سعی می‌کردند هر طور شده دختربچه ها را بفرستند سر کلاس. سحر کمی ترسیده بود و حتا  پیشنهاد کرد مدرسه نرود. وضع مدرسه‌های بعدی به‌تر بود. در یکی از مدرسه‌ها بچه‌ها  لباس‌های زیبایی به تن داشتند و به شادی بازی می‌کردند و سحر هم در تصمیم صبح‌اش تجدید نظر کرد.
 امروز فقط به مدرسه‌های دولتی سر زدیم و فعلن تصمیمی برای مدرسه‌های غیرانتفاعی نداریم. شایع است که مدرسه‌های غیرانتتفاعی بر خلاف انتظار کیفیت آموزشی پایین‌تری دارند. جمعیت کلاس‌ها در دولتی و خصوصی یکی است. مدارس خصوصی کلاس‌های کم‌تر و در نتیجه جمعیت کم‌تری دارند و شاید برای بچه‌ها راحت‌تر باشد که به  مدرسه‌ای  شبیه به خانه بروند تا  یک مدرسه بزرگ و پر از دانش آموز. ولی خب فعلن تصمیم ما این است که برود مدرسه دولتی.
 خانم ناظم گفت باید تا اردیبهشت صبر کنیم و دوبار خیلی محترمانه یادآوری کرد چون خانه ما در محدوده‌ی مدرسه نیست و هیچ کدام‌مان هم معلم نیستیم با شرایط خاصی ثبت‌نام می‌کننند. منظورش را فهمیدم و لازم نبود برای بار سوم با لب‌خند حرفش را تکرار کند. مرغ همسایه همیشه غاز است!  مدرسه‌های نزدیک خانه را هم سر زدیم. مدیرهای دبستان‌ها کمی مردداند و نمی‌دانند سال تحصیلی آینده مدرسه‌شان چه طور می‌شود. دبستان شش سال شده و تصمیم گرفته‌اند دبستان‌ها را دو قسمت کنند. قسمت اول کلاس اول تا سوم و قسمت دوم کلاس چهارم تا ششم. مدیرهای دبستان‌ها منتظر تصمیم آموزش و پروش هستند که اول تا سوم را بنویسند یا چهارم تا ششم را.
تفاوت مهمی که در مدرسه‌ها می‌بینم سرویس است. الان دیگر همه‌ی مدرسه‌ها سرویس رفت و آمد دارند و ظهر تعداد زیادی تاکسی کنار مدرسه منتظرند  و حتا روی دیوار شماره‌ی پارکینگ دارند. معاون یکی از دبستان‌ها با یک جور افتخاری می‌گفت 60 تا سرویس دارند! البته ما هم با سرویس مدرسه می‌رفتیم ولی آن وقت‌ها رایج نبود. حالا خیلی فراگیر شده.

Saturday, April 6, 2013

از چراها



حرف از این جا شروع شد که شب ها سردتر از روزهاست. پرسیدم می‌داند چرا؟
گفت به خاطر خورشید. گفتم درسته. پرسید چرا؟
-معلومه دیگه خورشید که می‌تابه زمین گرم می‌شه و شب‌ها که نیست زمین سرد می‌شه.
پرسید: چرا وقتی خورشید نیست زمین سرد می‌شه؟ چرا گرم نمی‌مونه؟
-          چون جهان سرده! قدما هم گفته‌اند جوهر زمین سردی است و اصلن برای همین زم‌ین هم‌خانواده‌ی زم‌ستان است.
نه! این نه! فرداست که گیر بده به آتشفشان‌ها که وسط زمین خیلی هم داغه.
-          چون در شب زمین انرژی گرفته شده از خورشید رو با طول موج‌های بلندتر باز می‌تاباند و سرد می‌شود.
اینم نه!
-          بین! مثل کتری که رو گازه. وقتی روی گازه داغ می‌شه وقتی از روی گاز ورش می‌داریم کم‌کم سرد می‌شه. فرض کن خورشید مثل اتیشه و کتری مثل کره‌ی زمینه و....
-          خب چرا؟
-          چی چرا؟
-          چرا کتری سرد می‌شه؟
-          ...الان داریم رانندگی می‌کنیم. وقتی رسیدیم خونه برات روی کاغذ می‌کشم و توضیح می‌دم.
رسیدیم خوابش برده بود! در گوگل گشتم شاید جواب راحت و مناسبی پیدا کنم. بیش‌تر پاسخ‌ها درباره‌ی سردی روابط  همسران و خانواده‌ها بود.

Thursday, April 4, 2013

رقص


شب پیش از سال تحویل نشسته بودیم گوشه‌ای و  محو رقص و شور  بلوچ‌ها شده بودیم که خیس عرق شده بودند و هر چه خسته‌تر می‌شدند بر طبل‌شان محکم‌تر و تندتر می‌کوبیدند و رقصان‌تر می‌شدند.سحر تعجب کرده بود و بابا فکر می‌کرد زندگی این گونه باید.

Tuesday, April 2, 2013

سیزده

 خانه تکانی و چارشنبه سوری و ماهی قرمز و  سیزده به در و هفت سین و دید و بازدید و آجیل و عیدی و لباس نو و حتا خود اون سال تحویل و فال حافظ برای بعضی ها و دعای فرج برای بعضی دیگر و  کل این آداب باستانی و غرور آفرین ملت ما در نهایت برای انسان ها  تا گروه سنی ج جالب و هیجان انگیز است. امیدوارم سحر وقتی وارد گروه سنی د شد به حد کافی متوجه بی معنی  بودن کل این مراسم خاطره انگیز و باستانی شده باشد.  

Monday, April 1, 2013

نوروز


در سفرها روی صندلی عقب ماشین خوابش می‌برد. وقتی بیدار می‌شود معمولن به مقصد رسیده‌ایم یا خیلی نزدیکیم. اما این بار فرق می‌کرد. هر چه می‌خوابید و بیدار می‌شد  نرسیده بودیم و هنوز راه زیادی در پیش بود. سواحل زیبای چابهار در کنار دریای عمان و اقیانوس هند، پایان آن راه طولانی بود.
فرصت نشد هفت سین را طبق استاندارد‌های بین المللی جهان باستان بچینیم. هرچند سال تحویل کنار اقیانوس با هفت سین ای که  یکی از سین‌هایش خود سحر باشد، به نظرم چیزی کم ندارد. سال هنوز تحویل نشده تند تند همان سه چارتا سنجد باقی مانده  را هم چشیدند و پسندیدند.

Wednesday, March 27, 2013

بیگ بنگ!

در بازار کرمان
*
یک وقتی سحر هم به آغاز جهان - اصلن به جهان-فکر می کند. کی پاسخش را می دهد؟ دین و مذهب؟ استیون هاوکینگ؟ بابا؟ 

Tuesday, March 12, 2013

ماهی های اسفند



از عصر تا حالا دو تا از چهار تا ماهی قرمزش دار فانی را ترک کرده‌اند و برای هر کدام مراسم سوگواری آبرومندی برگزار کرده و زار گریه کرده است.
از سال‌ها پیش از این ماهی‌ها دم عید بی‌زارم و حالا بدجوری دچارش شده‌ایم. عصر که بر می‌گشتیم می‌گفت همه بچه‌های کلاس‌شان حیوان خانگی دارند و  بهانه پرنده می‌گرفت. ناچار خطبه‌ای سیاسی الاهی در مذمت زندانی کردن حیوانات زنده خواندم. به نظر نمی‌آمد اثر چندانی گذاشته باشد.

Monday, March 11, 2013

نظر مساعد دیگران




«...بدانیم بچه‌های ما قرار نیست با نداشتن هرچیزی عقده‌ای باشند و نباید این احساس را به آنها منتقل کنیم که همه چیزهای خوب دنیا در دسترس و قابل به دست آوردن است. کودک ما وقتی بزرگتر شود اگر توی همین ملک باشد، می‌بیند که دنیایی که برایش ساخته‌ایم پوسته نازکی از دروغ است. خود من با اینکه بارها به دخترم " نه" گفته‌ام، می‌بینم که گاهی چقدر ضعیف و کم صبر است. او هنوز خیلی کوچک است و اگر همیشه نظر مساعد دیگران را داشته‌باشد ( مثل خیلی از بچه‌هایی که دیدم ) وقتی بزرگ شد توان به تنهایی ایستادن را نخواهد داشت.»

متن کامل در  وبلاگ عاقلانه

Thursday, February 28, 2013

چیزهایی که آدم‌ها بدون چشم می‌بینند



سحر خوابی دیده بود.
توی ماشین بیدار شده بود. ماشین حرکت می‌کرد ولی کسی روی صندلی‌های جلو ننشسته بود، نه بابا نه مامان. دیده بود که فرمان ماشین می‌چرخد و ماشین حرکت می‌کند ولی کسی نبود و سحر تنها بود.
*
یک روز عصر که سه نفری دور دو لیوان چای و یک لیوان شیر نشسته بودیم، خوابش را گفت.  گاهی وقتی در ماشین می‌خوابد و بیدار نمی‌شود، می‌گذاریم بماند و زود برمی‌گردیم. دو باری پیش آمده که پیش از بازگشت ما بیدار شود.

Saturday, February 23, 2013

اسفند 2


 
هر بار که به اثر دست‌های سحر روی دیوارهای خانه می‌رسیدم، پیش از آن که محوشان کنم کمی تامل می‌کردم که: بذارم این یکی باشه؟ ها؟ روزگار با آدم‌ها مهربان تر است؟

چی گفته این خیام؟ روحش شاد! دمی که زندگانی این است.

اسفند


فرش‌ها را برده‌اند برای شستن و مبل‌ها را هم جمع کردیم که سالن را بتکانیم و سحر خیلی راضی است که یک پیست دوچرخه‌سواری سر پوشیده همراه با تلوزیون دارد.
*
از جلسه امتحان میان ترم آموزشگاه زبان بیرون آمده بود و به مامان گفته بود: خاله خیلی دوستم داشت و گفت من به تو اختفار می‌کنم. بیش تر کلمه یاد گرفته و کم تر  جمله می سازد.
*
یک انیمیشن از کانون پرورش فکری به اسم «هاجر عروسی داره» را دوستان زیادی توصیه کرده بودند. دانلودش کردم و برایش گذاشتم. دوست نداشت. گفت «وااای ببین! قلیون خیلی بده! داره قلیون میکشه خیلی بده مگه نه؟» گفتم صبر کن یه کم دیگه رو هم ببین! دید و باز گفت: این خوب نیست، اصلن جالب نیست می‌خوام دختر قهرمان رو ببینم!

Saturday, February 16, 2013

آدم ها و لباس ها


 اگر ما مجبور بودیم آن لباس های بلند را همیشه بپوشیم خیلی چیزها فرق می کرد. خیلی عجیب است که لباس ها این قدر روی رفتار و روحیات ما موثرند.
شیراز –ارگ کریم خان

Sunday, February 10, 2013

به جای موج سواری

حالا کنار ساحل هوس موج‌سواری می‌کند و سراغ تخته‌ی موج‌سواری و امواج بلند را می‌گیرد. به جای آن یک بازی دیگر پیدا کرد. از روی موج‌ها می‌پرید.
گناوه.

Saturday, February 2, 2013

والدین قابل پیش بینی



-          این خودکار رو می‌دی به من؟
-          مال تو.
-           از اولش‌ام می‌دونستم می‌دیش به من!


Saturday, January 12, 2013

تلوزیون



 زیادی تلوزیون نگاه می‌کند و یاد گرفته ریموت کنترل تلوزیون را هم پنهان کند. گاهی سر اخبار با هم کلنجار می‌رویم و روی حساب همین کشمکش‌ها تمام برنامه‌هایی که بابا نگاه می‌کند از نظر سحر اخبار است.
توی راه به شیشه‌ی جلوی ماشین اشاره کرد و گفت : بابا یعنی این تلوزیونه تو هم داری اخبار ماشینا رو می‌بینی.
بچه‌ای که شیشه‌ی جلوی ماشین را هم تلوزیون ببیند، قطعن زیادی تلوزیون نگاه می‌کند. منظورش از «اخبار ماشینا» برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی بود.