می گوید: بیا کشتی بگیریم. اما کشتی گرفتن اش بیشتر شبیه کونگ فو پاندا است. مشت و لگد می زنیم و چنگ و دندان نشان می دهیم و و صداهای ترسناک هلویا – هیولا- در می آوریم. تازگی متوجه شدیم سحر رابطهای بین کشتی و کشتن برقرار کرده است. میگوید: بیا کشتی بگیریم ولی اول من باید تو رو بکشم!
Sunday, August 21, 2011
Monday, July 25, 2011
Tuesday, July 19, 2011
Saturday, July 9, 2011
رصد آسمان شب
- بابا زود بیا! ببین ماه خراب شده.
-نخیر خراب نشده! یه تیکه ابر گوشهی ماه رو گرفته. ابر که بره ماه دوباره همونجوریه.
*
- بابا بیا! ماه دیگه نیست!
- غروب کرده!
- چی شده؟
- رفته یه جای دیگه.
*
- پس ستارهها کجان؟
-همونجا تو آسمون.
-پس چرا من ممیبینمشون؟
(چی بگم؟ شهره دیگه. آسمونش کجا بود؟ همین ماه هم که پیداس از سرمون زیاده.)
*
خوشحال و شنگول آمد که خبر دهد یک ستاره کنار ماه چشمک میزند. نکته این جا بود که ستارهی خیلی کم نوری بود و خودم به زحمت دیدمش. برای دیدنش باید دقت میکردیم.
Thursday, June 23, 2011
بابا جکیل
بعد از آن تصادف شدید و خطرناک که به خاطر بی احتیاطی یک راننده ماشینمان چپ شد و میتوانست بلایی جدی برایمان باشد، بیشتر از همیشه از رانندگانی که بقیه را به خطر میاندازند عصبانی میشوم، عصبانیتی انفجاری و غیر قابل کنترل. شاید به این دلیل بود که تا حالا در این عصبانیتهای ناگهانی با خیال راحت به خودم حق می دادم.
*
رانندهای موقع لایی کشیدن با سرعت پیچید جلویمان و ترمز گرفتم. سحر محکم به صندلی خورد و ماشین پشت سرمان هم محکم زد روی ترمز و جیغ ترمزها بلند شد. نزدیک بود تصادف کنیم. نفهمیدم چه شد ولی هر طور بود خودم را به رانندهی متخلف رساندم و تا جایی که امکان داشت نشانش دادم چه قدر عصبانیام!
سحر همه چیز را می دید. دیر متوجه شدم چه طور به من زل زده. با تعجب نگاهم کرد و کمی بعد پرسید: بابا!....تو بابای منی؟
*
سعی کردم وانمود کنم چیزی نشده و شوخی کنم ولی نشد. نگران شده بود. رفتیم پارک بادی و کلی بازی کرد. گاهی می آمد و نگاهم میکرد، انگار میخواست مطمئن شود خودمم. در میانهی بازی آمد پیشم و گفت خیلی خوشحال است. گفتم: منم خیلی خوشحالم!
خیلی جدی نگاه کرد و گفت «نه! تو خوش حال نیستی!»
Thursday, June 16, 2011
به نام پدر
فرم رضایتنامه را برای پروندهی دندانپزشکی سحر پر میکردم.
نام بیمار: اسمش را به طور کامل نوشتم.
نام پدر: مرتضی...
اشتباه شد! باید نام کوچک خودم را مینوشتم نه نام کوچک پدربزرگش را. عادت کردهام در فرمها جلوی نام پدر بنویسم مرتضی. دستم بیش از اندازه متوقف شده بود. دستم نمیرفت جلوی نام پدر نام خودم را بنویسم. چیز زیادی یادم نیست. آن قدر که در خاطرهها مانده گویا خیلی بهتر از من بوده. دستکم شک ندارم که جرات و شهامت او را ندارم. نام پدر سالها در فرمهای من مرتضی بود. کاش میشد در فرمهای اداری نام پدر بزرگ را هم به طور اختیاری بنویسیم. حیف سحر است که نام مرتضا در فرمهایش نوشته نشود.
Tuesday, June 14, 2011
الوهیت
- بابا خدا تو آسمونه. میدونی؟
در بالکن باز بود و آسمان عصر 23 خرداد را میدیدیم.
- اوهوم.
- بابا حرف بزن!
- بله! تو آسمونه.
- ولی ما ممیتونیم ببینیمش. مگه نه؟
- بله! نمیتونیم.
- ولی آسمونو میتونیم ببینیم. میدونی؟
- اوهوم!
- بابا چرا حرف نمیزنی؟ بگو بله!
Monday, June 13, 2011
...
یک موتور سوار از سمت راستمان و با فاصلهی کمی از آینهی بغل سبقت گرفت. سحر بیرون را نگاه میکرد. برگشت طرفمان و گفت: چه بد میرفت!
Thursday, June 9, 2011
اصلاح محیط زیستی قصه
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود سالها پیش در یک جنگل بزرگ یک هیزم شکن...نه! یه جنگلبان با دخترش زندگی می کرد...
Thursday, June 2, 2011
Tuesday, May 31, 2011
نبرد قلعه رودخان
ابرهای خنک روی کوه جنگلی جاری شدند و قلعهی قدیمی به تندی در مه پنهان شد. اولین آشنایی سحر و مه بود. کمی ترسیده بود، دنیا ناپدید میشد و قلعه هم ناگهان خلوت شد. کمی بعد باران گرفت و تمام راه برگشتمان از قلعه رودخان زیر باران بودیم و سحر سوار بر دوش بابا بر اساس آموختههای مهد کودک توضیحاتی دربارهی فرشتههای باران ارایه کرد و آخرهای راه هم که خیس و نم کشیده تقریبن خوابش برد.
این دومین باری بود که با سحر به این قلعه می رفتیم. فکر کنم برای دیدن مجدد قلعه باید تا چند سال دیگر صبر کنیم که بتواند روی پای خودش بیاید مگر این که بابا خیلی ورزش کند و قوی تر بشود و سحر همچنان غذا نخورد و سبک وزن باقی بماند.
Friday, May 27, 2011
Tuesday, May 17, 2011
ماشین شما چند تا دیویست و شیش داره؟
سحر این سه ماشین را میشناسد: پراید (احتمالن به خاطر فراوانی) سمند(احتمالن به خاطر خودمان) و پژو 206 ( از مهد کودک). از رنگها هم معمولن ماشین های مدل بالای سفید را قشنگ میبیند. دو روز پیش متوجه شدم که پژو 206 را هم به عنوان معیار زیبایی ماشین در نظر میگیرد.
پشت چراغ قرمز پشت سر یک مزدا3 ی سفید ایستاده بودیم. سرش را آورد بالا و گفت: چه ماشین قشنگی!...دیویست و شیش هم داره...نگا کن بابا خیلی دیویست شیش داره!
Saturday, May 14, 2011
فیل خطرناک گردندار پرندهی ناشنوا
- بابا اون فیل خطرناکمو بده.
- اسمش کرگدنه. تازه مال تو که نیست، مال منه.
- کرگردن رو بده، میخواد پرواز کنه.
- کرگدن که پرواز نمیکنه.
- الکی! یعنی میخواست پرواز کنه.
Friday, May 6, 2011
هیچی نبود
توی مغازه از قسمت کاغذ کادوها یک لوله کاغذ کادوی قرمز براق را برداشت.
- اینو برای چی میخوای؟
- میخوام!
- این فقط کاغذ کادوه
- میخوام دیگه!
کاغذ کادوی لوله شده را گرفت و بی بهانه برگشت خانه و بی حرف صاف رفت توی اتاقش. مامان مشغول کارهایش بود که سحر ناراحت و دلخور با کاغذ باز شده بیرون آمد: مامان! خیلی بی ادبی!...این که هیچی توش نیست.
- شب در صندلیهای ناراحت و کوچک یک اتوبوس بین شهری بابا دنبال یک وضعیت ممکن بود تا کمی بخوابد و نمیشد. جز دستهای که چند درجه زاویهی صندلی را بازتر میکرد، امکان دیگری برای بهتر کردن وضع نبود که بر خلاف ظاهرش اصلن اختیاری نبود. چون وقتی صندلی جلویی بیاید توی صورت آدم چارهای نمیماند که پشتی صندلی را بدهی توی صورت نفر پشتی و این دومینو تا آخر اتوبوس ادامه دارد. در آن محنت و رنج بود که مامان با پیام کوتاه این ماجرای کاغذ کاوی خالی را برای بابا فرستاد و ریز و بیصدا خندیدم و برای هم : D فرستادیم.
Saturday, April 23, 2011
Wednesday, April 20, 2011
برنارد تنها
«هاپو تنهایی» اسمی است که سحر از ابتدا روی برنارد گذاشت. در سیدی فروشی هر چه فکر کردم اسمش را به یاد نیاوردم و دست آخر گفتم دخترم بهش میگه هاپو تنهایی. فروشنده پرسید:
-یه سگه؟
- نه یه خرس قطبیه.
چیزی به فکرش نرسید.
-یه خرس قطبی تنهاست که یه کم خنگه یه کم بامزه است یه کم غمگینه. خیلی دوستش داره.
- نمیدونم، خرس قطبی نداریم. میخوای خودت بگرد....برنارد؟
- خودشه! برنارد.
Tuesday, April 12, 2011
خلاصه ی یک بحث کارشناسی
- روی سنگ وایساده؟
- نه! قایقه. روی قایق ایستاده.
- قایق که این جوری نیست. این سنگه.
- مگه قایق چه جوریه؟
- قایق دیوارم داره.
- این قایق کوچیک بدون دیواره.
- اسمش چیه؟
- اسم چی؟
- اسم این مرده چیه؟
- نمیدونم.
- خوب بگو اسمش چیه؟
- ماهیگیر.
- ماهیگیر؟
- داره ماهی می گیره. تورش رو میاندازه تو آب ماهی میگیره.
- میخواد غذا بخوره؟ منم امروز همهی غذامو خوردم. گشنشه؟
- شایدم میخواد ماهی بگیره ببره تو مغازه بفروشه.
- ماهیاش پس کجان؟
....
- بابا! این جا کجاست؟
- نمیدونم.
- رودخونهاس خب. یادته رفتیم آب بازی کردیم؟ منو الان میبری رودخونه؟
- الان رودخونه آبش خیلی کمه، نمیشه هم رفت توش بازی کرد، کثیف شده. باید بریم یه جای دیگه که دوره.
- خب الان بریم.
- الان که نمیشه.
- فردا میبری؟
...
- اسمش چی بود؟
- ماهیگیر رو میگی؟
- آره. خیلی قشنگه.
...
دریا
فیلمها و عکسهای جشن تولد سحر از یک تا سه سالگی را تدوین کردم و اسمش را گذاشتیم « یک دو سه» که نمیشود منتشرش کرد. چند روز اول عید هم نشستم و فیلمهای چند سال گذشته را مرور کردم. موضوع این یکی شد دریا. این یک تکه از آن کاردستی است.
Saturday, April 9, 2011
با چیا زمستونو سر می کنه؟
اسکناسهای عیدی را لوله کرده بود و همه جا با خودش میبرد. این طور هم نبوده که فقط به لهجهی اصفهانی قانع شده باشد، اهل پس انداز هم هست!
در مقایسه با استغنای شبه عرفانی عید پارسال ( فرزند آدم) این پول دوستی موقتی امسال یعنی یک سال گذشته است. یک سال شنیدن حرفهای بچههای مهد کودک، دیدن برنامههای کودک، زل زدن به بابا و مامان که از دستگاه خودپرداز اسکناس میگیرند و چیزهای دیگر.
تا حالا فقط یک لایحه برای عیدیهایش ارایه کرده. از همان اولین اسکناس عیدی اعلام کرده است که میخواهد نوشمک بخرد، نوشمک زیاد. نوشمک زیاد؟ یعنی چه قدر زیاد؟ شاید بیافتد در کار تجارت نوشمک و با استفاده از رانتهای دولتی از بنادر غیر رسمی نوشمکهای خارجی و تاریخ مصرف گذشته را وارد کند و بشود سلطان نوشمک ایران. هنوز زود است. باید چند سال دیگر در میان ما زندگی کند، تلوزیون ببیند، روزنامه بخواند ، مدرسه برود و فرهنگ مردم را جذب کند. پدر و مادر نیستند که بچه را تربیت میکنند یا دست کم اهمیتشان به حدی که تصور میشود نیست. برنامهی کودک میدید، چند نفر نقشه میکشیدند پولها و طلاهای مرد سادهدلی را بدزدند.
*
شاید برایش حسابی باز کردیم تا دوست و آشنا و فامیل بتوانند در سالهای بعد بی عذر و بهانههای واهی عیدیهایشان را از هر جای ایران و بلکه هم جهان به آن حساب واریز نمایند. این طوری میتواند وقتی بوی عیدی فرهاد را گوش میکند –بعید است با این وضع منجمد سرزمین مادری تا آن وقت کسی دل و دماغی داشته باشد یک ترانهی دیگر برای نوستالژی دم عید اختراع کند- خلاصه میتواند خیلی شیک و اینترنتی حساب بانکیاش را چک کند و مثل نسلهای پیشین با بوی اسکناس تا نخورده و گل محمدی که خشک شده لای کتاب ، زمستان را سر کند.
Wednesday, April 6, 2011
Monday, April 4, 2011
پرچم ایران
- پرچم ایران رو بلدی بگی؟
- بله.
- خوب بگو!
- اول سبز، بعدش زرد بعد قرمز.
- نه اون چراغ راهنماییه. درستش اینه: سبز سفید قرمز.
- آره! تازه چوبم داره.
Sunday, April 3, 2011
مشکل صبح روز 14 فروردین
در تمام تعطیلات عید هر روز صبح زود بیدارمان می کرد که «دیگه شب نشد! بیدار شین!» در عوض صبح روز 14 فروردین که باید می رفت مهدکودک هی چراغ ها را خاموش می کرد و اصرار می کرد که: نه! باید بخوابیم! زود چشماتونو ببندین.
- باید بریم سر کار و تو هم بری مهدکودک. صبح شده.
- نه صبح نشده. ببین هنوز خروس قوقولی قوقولی نمی کنه
- کی تو با صدای خروس از خواب پا شدی؟ این مال قصه هاست.
- نه! باید بخوابیم وقتی خروسه قوقولی قوقولی کرد صبح شده.
- ببین آسمون روشن شده.
- نخیر تاریکه. شب شده هنوز.
- خوابت میاد؟
- نه! ولی آخه شب شده، باید بخوابیم.
Monday, March 21, 2011
باربا بابا
بابا یعنی تو هاپو بودی خوب...
بابا یعنی تو درخت بودی.
یعنی تو مامان بودی.
یعنی تو پله بودی.
گرگ بدجنس بودی .
یعنی تو خر بودی.
یعنی تو ...چی بودی؟ بذار فکر کنم ...مممم. بابا تو چی بودی؟
*
این چهارمین نوروز سحر است.
Saturday, March 19, 2011
Tuesday, March 15, 2011
سایه شو
مدتی است که پریدن را یاد گرفته و از هر جا که پیدا کند میپرد. گاهی حتا یک بابای خواب هم میشود سکوی پرش. امیدواریم این پرشها که گاهی هم زیادی بلند میشود، مشکلی درست نکند هم برای خودش هم برای همسایهی پایینی :)
Thursday, March 10, 2011
لبه تاریکی
آخر شب بستنی میخواهد و نداریم.
-بریم مغازه بخریم.
-الان که شبه و تاریکه و مغازه بسته است.
- باید بریم، تاریکی که ترس نداره!
Tuesday, March 8, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)












