Wednesday, March 27, 2013

بیگ بنگ!

در بازار کرمان
*
یک وقتی سحر هم به آغاز جهان - اصلن به جهان-فکر می کند. کی پاسخش را می دهد؟ دین و مذهب؟ استیون هاوکینگ؟ بابا؟ 

Tuesday, March 12, 2013

ماهی های اسفند



از عصر تا حالا دو تا از چهار تا ماهی قرمزش دار فانی را ترک کرده‌اند و برای هر کدام مراسم سوگواری آبرومندی برگزار کرده و زار گریه کرده است.
از سال‌ها پیش از این ماهی‌ها دم عید بی‌زارم و حالا بدجوری دچارش شده‌ایم. عصر که بر می‌گشتیم می‌گفت همه بچه‌های کلاس‌شان حیوان خانگی دارند و  بهانه پرنده می‌گرفت. ناچار خطبه‌ای سیاسی الاهی در مذمت زندانی کردن حیوانات زنده خواندم. به نظر نمی‌آمد اثر چندانی گذاشته باشد.

Monday, March 11, 2013

نظر مساعد دیگران




«...بدانیم بچه‌های ما قرار نیست با نداشتن هرچیزی عقده‌ای باشند و نباید این احساس را به آنها منتقل کنیم که همه چیزهای خوب دنیا در دسترس و قابل به دست آوردن است. کودک ما وقتی بزرگتر شود اگر توی همین ملک باشد، می‌بیند که دنیایی که برایش ساخته‌ایم پوسته نازکی از دروغ است. خود من با اینکه بارها به دخترم " نه" گفته‌ام، می‌بینم که گاهی چقدر ضعیف و کم صبر است. او هنوز خیلی کوچک است و اگر همیشه نظر مساعد دیگران را داشته‌باشد ( مثل خیلی از بچه‌هایی که دیدم ) وقتی بزرگ شد توان به تنهایی ایستادن را نخواهد داشت.»

متن کامل در  وبلاگ عاقلانه

Thursday, February 28, 2013

چیزهایی که آدم‌ها بدون چشم می‌بینند



سحر خوابی دیده بود.
توی ماشین بیدار شده بود. ماشین حرکت می‌کرد ولی کسی روی صندلی‌های جلو ننشسته بود، نه بابا نه مامان. دیده بود که فرمان ماشین می‌چرخد و ماشین حرکت می‌کند ولی کسی نبود و سحر تنها بود.
*
یک روز عصر که سه نفری دور دو لیوان چای و یک لیوان شیر نشسته بودیم، خوابش را گفت.  گاهی وقتی در ماشین می‌خوابد و بیدار نمی‌شود، می‌گذاریم بماند و زود برمی‌گردیم. دو باری پیش آمده که پیش از بازگشت ما بیدار شود.

Saturday, February 23, 2013

اسفند 2


 
هر بار که به اثر دست‌های سحر روی دیوارهای خانه می‌رسیدم، پیش از آن که محوشان کنم کمی تامل می‌کردم که: بذارم این یکی باشه؟ ها؟ روزگار با آدم‌ها مهربان تر است؟

چی گفته این خیام؟ روحش شاد! دمی که زندگانی این است.

اسفند


فرش‌ها را برده‌اند برای شستن و مبل‌ها را هم جمع کردیم که سالن را بتکانیم و سحر خیلی راضی است که یک پیست دوچرخه‌سواری سر پوشیده همراه با تلوزیون دارد.
*
از جلسه امتحان میان ترم آموزشگاه زبان بیرون آمده بود و به مامان گفته بود: خاله خیلی دوستم داشت و گفت من به تو اختفار می‌کنم. بیش تر کلمه یاد گرفته و کم تر  جمله می سازد.
*
یک انیمیشن از کانون پرورش فکری به اسم «هاجر عروسی داره» را دوستان زیادی توصیه کرده بودند. دانلودش کردم و برایش گذاشتم. دوست نداشت. گفت «وااای ببین! قلیون خیلی بده! داره قلیون میکشه خیلی بده مگه نه؟» گفتم صبر کن یه کم دیگه رو هم ببین! دید و باز گفت: این خوب نیست، اصلن جالب نیست می‌خوام دختر قهرمان رو ببینم!

Saturday, February 16, 2013

آدم ها و لباس ها


 اگر ما مجبور بودیم آن لباس های بلند را همیشه بپوشیم خیلی چیزها فرق می کرد. خیلی عجیب است که لباس ها این قدر روی رفتار و روحیات ما موثرند.
شیراز –ارگ کریم خان

Sunday, February 10, 2013

به جای موج سواری

حالا کنار ساحل هوس موج‌سواری می‌کند و سراغ تخته‌ی موج‌سواری و امواج بلند را می‌گیرد. به جای آن یک بازی دیگر پیدا کرد. از روی موج‌ها می‌پرید.
گناوه.

Saturday, February 2, 2013

والدین قابل پیش بینی



-          این خودکار رو می‌دی به من؟
-          مال تو.
-           از اولش‌ام می‌دونستم می‌دیش به من!


Saturday, January 12, 2013

تلوزیون



 زیادی تلوزیون نگاه می‌کند و یاد گرفته ریموت کنترل تلوزیون را هم پنهان کند. گاهی سر اخبار با هم کلنجار می‌رویم و روی حساب همین کشمکش‌ها تمام برنامه‌هایی که بابا نگاه می‌کند از نظر سحر اخبار است.
توی راه به شیشه‌ی جلوی ماشین اشاره کرد و گفت : بابا یعنی این تلوزیونه تو هم داری اخبار ماشینا رو می‌بینی.
بچه‌ای که شیشه‌ی جلوی ماشین را هم تلوزیون ببیند، قطعن زیادی تلوزیون نگاه می‌کند. منظورش از «اخبار ماشینا» برنامه‌ی تخت گاز بی‌بی‌سی بود.

Thursday, January 3, 2013

در خانه ی بابا بزرگ

مجید و نیلوفر نوه‌اند و سحر نتیجه!  بابا بزرگ از نسلی بود که بچه‌های زیادی داشتند و طیف بچه‌های‌شان دست کم سه نسل را در برمی‌گرفت!  آن‌ها  برای نوه‌های‌شان کلی خاله و دایی و عمو وعمه باقی می‌گذاشتند. عکس در خانه‌ی بابا بزرگ است که دیگر زنده نیست.
درست مثل خود ما در سال‌های خیلی گذشته، تا از این‌ها هم غافل می‌شدند، تشک‌ها و بالش‌های خانه‌ی  بابا بزرگ و مامان بزرگ  را به هم  زده بودند و مسابقه‌ی پرش از ارتفاع راه انداخته بودند. لذت ناب و کم‌یابی  دارد مشارکت با دیگر نوه‌ها در به هم زدن تشک‌های خانه‌ی بابا بزرگ و مامان بزرگ.

Monday, December 31, 2012

عامل بی نظمی 2



می‌دیدم آیکن‌ها روی صفحه پخش و پلا شده‌اند. هر بار دسکتاپ کامپیوتر را مرتب می‌کردم و  باز می‌دیدم هر آیکن یک گوشه رفته. تعجب می‌کردم و حتا فکر کردم سرچ کنم شاید ویروس جدید آمده. فکرم به سحر نمی‌رفت.
امشب دیدم  نشسته و خیلی با دقت و توجه آیکن‌های روی صفحه را پخش و پلا می‌کند.  
تا حالا خانه را به هم می‌ریخت و روی اعصاب مامانش راه می‌رفت، حالا شروع کرده به ایجاد بی نظمی در کامپیوتر و تحریک اعصاب بابا. بیش‌تر نگرانم چیزی را حذف کند. کسی چه می‌داند چه وقت shift  +delete  را کشف می‌کند؟

Tuesday, December 25, 2012

اخلاق اسب تک‌شاخ




به شرطی که قصه تعریف کنم، حاضر شد موقع خواب به جای مامانش کنارش باشم. قصه‌ای که ساختم سرشار بود از توصیه‌های اخلاقی به بچه‌های پنج ساله از قبیل این که باید به بزرگ‌ترها احترام بگذارند و شب زود بخوابند که صبح برای مهدکودک رفتن خواب‌آلود نباشند و به اندازه‌ی کافی غذا بخورند و در کوچه و خیابان که ماشین می‌آید، دست بزرگ‌تر را بگیرند و در بازار بهانه نگیرند  و زیاد تلوزیون نبینند.  چگالی اخلاق و معارف قصه زیاد بود و هر جمله‌‌اش یا مستقیما یک توصیه‌ی اخلاقی و رفتاری به شخصیت اصلی داستان بود یا مقدمه‌ی یک توصیه‌ی مفید.
به نظرم داستان خوبی بود.  اول این که خب رفتار بچه اصلاح می‌شد و مهم‌تر این که طبق انتظار  باید زود  خوابش می‌برد که نبرد و اعتراض کرد.
گفت: این قصه خوب نبود! یه قصه بگو که توش حیوانات وحشی و حیوانات اهلی و آدم  و اسب بال‌دار و تک‌شاخ  باشه.
داستان کمی عوض شد. یک شاهزاده با اسب بال‌دار وارد قصه شد که خب او هم باید شب‌ها زود می‌خوابید و دروغ نمی‌گفت و به موقع غذا می‌خورد و توی جنگل بهانه نمی‌گرفت و...به نظر راضی نبود هنوز : )
سال‌ها پیش جایی خواندم که یک قصه‌ی خوب آن است که آدم وسط  قصه خوابش ببرد. تجربه نشان داده خیال و رویا، خواب از چشم آدم می‌ربایند  و برای فرزند آدم چه مولفه‌ای خواب‌آور تر از توصیه‌ی‌های اخلاقی؟

Saturday, December 22, 2012

نقاشی خط

اسمش را نقاشی می کند. نوشته: سحر

Thursday, December 20, 2012

استعاره


به شوخی و جدی به گل‌فروش غر می‌زدم که: هیشکی حواسش به شماها نیست که چه قدر گل رو گرون کردین...گفت الان نرگس نوبره و یه کم گرونه...این وسط سحر یک شاخه میخک هم برداشت. گل فروش گفت: اینم تخفیف ما به خانوم گل!

در راه برگشت مثل پروین اعتصامی بین گل‌ها مناظره گذاشته بود. نرگس به میخک چیزی می‌گفت و میخک جواب می‌داد. در جریان مناظره، میخک به نرگس گفت: تو چه قدر چشم داری!  انگار چیزی فهمیده باشد برگشت طرف من که: ببین نرگس انگار چشم داره!...
چنین بود که در تاریخ بشر، استعاره‌ی «چشم نرگس» یک بار دیگر کاملن مستقل کشف شد.
مصرع: نرگس ار لاف زد از شیوه‌ی چشم تو مرنج!


Monday, December 17, 2012

در خانه




 انگار نارنجکی در اتاقش منفجر شده. تعداد زیادی عروسک و کوچک و بزرگ در اتاق پراکنده شده‌اند. نمی‌شود حدس زد داستان چه بوده  که  این همه شخصیت ریز  و درشت لازم داشته. خبر داد که روی طوطی عروسکی محبوش اسم گذاشته است.
آثار یک آب بازی غیر قانونی  هم در گوشه‌ای از اتاق به چشم می‌خورد و فرش هم  جا‌به‌جا خیس است. یادم است دو ساعت پیش یک کاسه انار تحویل گرفت و رفت و آمد مشکوکی به آشپزخانه داشت. روی میز پر از لکه‌های سرخ انار است و چند دستمال کاغذی رنگی خیس هم روی زمین افتاده که حاصل شست و شوی غاز سفیدی است که مدتی پیش خودش رنگش کرده بود.  
بعضی کارهایش خیلی دخترانه است  یک نمونه این که معمولن سعی می‌کند خودش اتاقش را مرتب کند!

Sunday, December 16, 2012

گنج ها

برای خودش گنجینه‌هایی مخفی دارد و گوشه و کنار پنهان‌شان می‌کند. یک تکه نخ یا یک کاغذ تا شده که می‌گوید نامه است یا یک برگ خشک یا کاغذ شکلات و  این خرت و پرت‌ها معمولن محتویات گنجینه‌هایش هستند.
بیرون هم که می‌رویم کلی چیز جمع می کند: کاج، انواع برگ و چوب و سنگ ... همه را هم می‌دهد به بابا که برایش نگه دارد.
توی جلسه بودم و عصبانی حرف می‌زدیم که تلفن زنگ زد. دست کردم توی جیبم که گوشی را بردارم و  کلی آت و آشغال و برگ خشک شده همراهش آمد بیرون. انگار در  اتاقی با هوای سنگین و گرم و دم کرده عرق می‌‌ریزی و ناگهان لحظه‌ای در باز می‌شود و نسیم خنکی می‌وزد.

Friday, December 7, 2012

کشف آمریکا


بعد از کمی بازی با این کره‌ی زمین بزرگ، امروز از فروشگاه لوازم تحریر یک کره‌ی زمین خرید. برایش توضیح دادم  رنگ‌های آبی، دریاها و اقیانوس ها هستند. دنبال ایران گشت و زود پیدایش کرد، روی ایران پرچم سه رنگ را کشیده بودند. روی هند دست گذاشت:
-این کجاست؟
-این که زرده؟ هند.
زمین را چرخاند و آمریکا را نشان داد و پرسید: اینم هنده؟
-نه امریکاست.
-ببین زرده! فک کنم اینم هنده.
- چی بگم؟ کریستف کلمب هم همین فکرو می کرد...
ظاهرن  آدم‌ها در موقعیت‌های مشابه،  اشتباهات مشابهی می‌کنند!

Tuesday, December 4, 2012

خزان


در این پاییز زندگی پیرترین عضو خانواده پایان یافت. بابا بزرگ بیش از نود سال زندگی کرده بود. سحر کمی از بابابزرگ فاصله می‌گرفت بابابزرگ هم کم‌تر می‌توانست شوخی کند ولی مهم نبود اگر عیدها بیایند و بروند چون بابابزرگ عیدی‌های سحر را کنار می‌گذاشت. من هم‌سن سحر بودم و بابا بزرگ  سر به سرم می‌گذاشت.
در چند روزی که همه دور هم جمع شده بودند، به سحر خیلی خوش گذشت و کلی بازی کرد و گریه‌اش فقط موقع آمدن بود که خب نمی‌خواست برگردد.

Saturday, November 17, 2012

نقش جهان



مشق شب‌اش این بود که کتاب قصه‌اش را ورق بزند و دور حرف «آ» خط بکشد. در آستانه‌ی تجربه‌ی بزرگ‌ترین، درخشان‌ترین، هیجان‌انگیزترین  میراث آدم‌ها. از این بهتر چیزی نبوده. حالا سحر در آستانه‌ی سرزمین عجایب است. هی دختر! چه جوری حالی‌ات کنم که دنیا قرار است تازه شگفت‌انگیز شود. جهان در میلیون ضرب می‌شود، اوووووو چه می‌فهمی چه خبر است!
برایت سهم بزرگی از بهترین نوشته‌های آدم‌ها را آرزو می‌کنم.   

Thursday, November 15, 2012

لب‌خند

 یک تعدادی غلط های رایج دارد به پرنده می گوید کبوتر. هر وقت می گوید کبوتر منظورش پرنده است. به لاکپشت های نینجا هم می گوید لاکپشت های اینجا و " ای ایران ای مرز برگهر"را  ای مرز کرگهر  و...

Saturday, November 10, 2012

روز جهانی بزرگداشت بچه دستتو بیرون نبر!



غروب با هم می‌آمدیم، من پیاده، سحر با دوچرخه. طبق معمول هم در سبد جلوی دوچرخه‌اش دو تا عروسک گذاشته بود.
با عروسک‌ها حرف می‌زد. می‌گفت: فیل شیطون چند بار بگم دستتو بیرون نبر؟ ماشین می‌زنه به دستت می شکنه. ببین گربه چه دختر خوبیه! اصلن دستشو بیرون نمی‌بره...
*
بعله! این" دستتو بیرون نبر" را باید جزو میراث بشر که سینه به سینه منتقل می‌شود توی یونسکویی، سازمان مللی،  جایی  ثبت کرد و چه بسا حق است یک روز را به نام‌اش بنامند. ما فعلن همین جا ثبت‌اش می‌کنیم کسی یادش نرود تا بعد.


با همین موضوع: بچه!

Monday, November 5, 2012

چکمه های زرشکی



امشب زیر یک باران پاییزی یک جفت چکمه‌ی زرشکی خریدیم  و کفش‌های تابستانی‌اش را کنار گذاشتیم. در مقایسه با مدتی قبل که کفش‌های تابستانی‌اش را خریدیم قیمت‌ها خیلی زیاد‌تر شده بودند و فروشنده‌ها هم انگار روی‌شان نمی‌شد قیمت‌های‌شان را بگویند! کاش فقط قیمت‌ها زیاد می‌شد و این قدر آدم به اتهامات عجیب و غریب در زندان و اعتصاب غذا و مصیبت  نبودند. نظر خودش از اول چکمه‌هایی بود که دورشان خز داشته باشند ولی این‌ها را هم خیلی دوست داشت و وقتی کمی خاکی شدند ناراحت شد. تا به خانه برگشتیم خودش رفته بود سر جا کفشی و واکس مشکی را برداشته بود و مشغول شده بود...
یک جفت چکمه‌ی زرشکی خریدیم گرچه الان دیگر نمی‌شود گفت هنوز کاملن زرشکی‌اند.  

Friday, November 2, 2012

چند کلمه از این روزها

با مجید در خانه ی بابا بزرگ بابا.

 کلمه‌های جدید و قلنبه سلنبه‌ای در حرف‌هایش می‌گوید. نظر می‌دهد، گاهی یکی دو جمله به انگلیسی هم می‌پراند. راه هم که می‌رود، می‌رقصد، می‌پرد، می‌چرخد، می‌خواند.









Friday, October 26, 2012

کج مرده


دو شاخه مریم برداشت و  هنوز چشمش پی یک رز صورتی بود. گفتم دفعه‌‌ی بعد می خریم.
-          ینی هر وقت این گلا چوله شد؟
-          چی شد؟
-          چوله شد.
-          چوله چیه؟  پژمرده! هر وقت این گلا پژمرده شد و خواستی بازم گل بخری، اونا رو می‌خریم.
نتوانست با «پژمرده» ارتباط برقرار کند و نزدیک‌ترین کلمه  به چوله را انتخاب کرد.
-          هر وقت گلا کج شد بازم گل می‌خریم؟
-          کج هم نه! پژمرده.
-          هر وقت کج‌مرده شد؟

اصلن "پژمرده" یا این "پژ"  یعنی چه؟ و ربطی دارد  به آن پژ که اول پژوهش و پژواک می‌آید؟ چیزی از گوگل پیدا نکردم.

Friday, October 12, 2012

بیرون از خانه

غر می‌زد که: هممش نشستیم تو خونه! بریم پارک، بریم استخر، منو بر دوچرخه سواری. هممش نشستی با کامپیوتر.

Saturday, October 6, 2012

الاهیات




باید یک برچسب "الاهیات" به وبلاگ اضافه کنیم.
امشب می‌پرسید چه طور می‌شود روی شانه‌ی خدا نشست؟

اولین آزمون




در یک آموزشگاه معتبر زبان انگلیسی ثبت‌نام‌اش کردیم. پیشنهاد والدین یکی از بچه‌های مهدکودک بود که چون فرزندشان با سحر خیلی دوست بود، پیشنهاد کردند که سحر هم در آموزشگاه ثبت‌نام کند که بچه‌ها با هم باشند.
روز ثبت نام از بچه‌ها آزمون تعیین سطح می‌گرفتند که به نظرم کار بیهوده‌ای بود. برای همین هم وقتی سحر در آزمون بچه‌ها نمره‌ی بهتری آورد و به کلاس بالاتری رفت خیلی تعجب کردم. این خاله‌ی مهدکودک ظاهرن چیزهایی یادشان داده بود. حتا مامان هم وقتی متوجه شد سحر چه قدر کلمه‌های انگلیسی بلد است تعجب کرد. رو نکرده بود.
خوبی‌اش این است که در مقایسه با کلاس مقدماتی‌تر که حدود بیست شاگرد دارد،  کلاس سحر فقط چهار پنج دانش آموز دارد و خیلی خلوت‌تر است. فردا جلسه دوم است.

Tuesday, October 2, 2012

قدما گفته اند

شاید چند ثانیه طول کشید تا فهمیدیم چی گفت و کلی خندیدم مخصوصن لحن اش خیلی فانتزی و بازیگوش بود.
تکیه داده بود به مامانش. مامان گفت: این قد نچسب به من،  برو اون ورتر!
- نخیرم! از قدیم گفتن این جا بهتره!

Wednesday, September 26, 2012

شنا



کم‌کم سحر در سن و سالی است که باید مراقب باشیم الکی و تعارفی تشویق‌اش نکنیم تا جایی برای تشویق‌های واقعی باقی باشد.
توی استخر بر ترس‌اش غلبه کرد و گفت ولش کنم تا تنهایی شنا کند. بعد از مدتی وقتی یک عرض استخر را تنهایی و البته با کمک جلیقه‌ی نجات شنا کرد، مانده بودم چه جوری حالی‌‌اش کنم که این تشویق خیلی واقعی‌تر از تشویق‌های الکی گاه و بیگاه است.
باید حواس‌مان باشد دیگر برای چیزهای پیش پا افتاده و معمولی تحسین‌اش نکنیم چون نوبت کارهای جدی و مهم است.