Sunday, April 29, 2012

بازی در پارک بادی




مدت زیادی از ابداع سرسره های  بادی نمی گذرد و مثل بقیه ابداعات بشریت این تشک های بادی بزرگ هم  با سرعت بالایی در حال پیشرفت اند.  شاید تا همین پنج سال پیش نبودند یا خیلی کم و نادر بود.
الان در گوشه و کنار شهر پارک بادی گذاشته اند و شکل های متنوعی هم دارند و طبقه ی طفل معصوم ها از این نظر کمبودی ندارند.
سحر هلاک پارک بادی است تا این جا که نصف شب بیدار می شود و برنامه پارک بادی فردایش را هماهنگ می کند و باز می خوابد. در مقایسه با بچه های دیگر هم خیلی اکشن و آکروباتیک است. مثلن پسرخاله و پسر دایی اش یک ربع آن بالا همدیگر را به ترسیدن متهم می کردند و سحر هی از کنار نزاع‌شان رد می شد و روی سرسره پشتک می زد و شیرجه می رفت و پرواز می کرد و آن دو تا هنوز سر هم داد می زدند که: نخیر خودت می ترسی!

Thursday, April 26, 2012

دوچرخه سواری



دیروز برای اولین بار سوار دوچرخه شد و آن قدر خوش حال بود که حاضر نبود دوچرخه‌ی کرایه‌ای را پس دهد. گفت: بابا! من می‌خوام از همه جلو بزنم!
خوب می رفت جز این که ترمز نمی گرفت. ترجیح می‌دهیم به جای دو چرخه، اسکیت برایش بخریم. چون الان دیگر نمی‌شود بچه را فرستاد توی کوچه دوچرخه بازی کند و باید حتما دوچرخه را گذاشت توی ماشین و رفت به یکی از این پارک‌ها یا پیست‌های دوچرخه سواری . با این وضع بردن یک جفت کفش اسکیت خیلی راحت تر از بردن یک دوچرخه با چرخ های کمکی است. آخرش چه؟ دوچرخه جزو کالاهای اساسی بچه ها و از موارد حقوق بشری است. تا کی می شود مقاومت کرد؟


Sunday, April 22, 2012

مهمانی








سحر خانه‌ی دایی علی را بیشتر از هر خانه‌ی دیگری دوست دارد. زیاد بهانه ی آن جا را می‌گیرد. می‌گوید: منو ببرین خونه‌ی زن دایی و خیلی خیلی خیلی دیر بیاین دنبالم.
آن جا را به نام "خونه‌ی زن دایی" می شناسد. بابا که بچه بود خانه‌ی مامان بزرگ را به نام "خونه‌ی خاله پری" می شناخت.
دو روزی است که آن جاست و با دختر دایی‌اش بازی می کند و حاضر نیست برگردد خانه. کلن این قدری که فهمیده‌ام بچه‌های دیگر این خانواده هم خانه‌ی این دایی/عمو علی را خیلی دوست دارند.

Sunday, April 15, 2012

سبز یادگاری






یک  قوطی رنگ گواش را به طور کامل روی فرش ریخت. یک نرم افزار آموزش اریگامی روی گوشی نصب کرده بودم و برای این که اسراف نشود سعی می‌کردم استفاده‌اش کنم و حجمی از کاغذ تا خورده درست کنم که طبق راهنمای پیش رو  باید کبوتر نامیده می‌شد.  کسی دوست ندارد وقتی روی موضوع دقیقی تمرکز کرده مجبور شود از بالکن تشت را بیاورد و بگذارد زیر فرش و مشغول شستن  شود... غلظت رنگ خیلی زیاد بود و پاک نمی‌شد. دوبار  تشت پر از رنگ سبز تیره شد و آخر هم درست پاک نشد. چاره دیگری نماند، در بیانیه‌ی پایانی گفتم به شرطی که تکرار نشود می‌شود "یادگاری" حسابش کرد. یادگاری راهنمای حافظه است و آدم‌ها بدون حافظه و خاطره بعید است مدت زیادی آدم بمانند. اگر شهرداری‌مان در گوشه‌ای از اصفهان یک دیوار یادگاری درست کند، حتمن ما هم روی‌اش یادگاری می‌نویسیم. یک دیوار طولانی که  هر کسی حق داشته باشد روی آن چیزی برای سال‌های بعد بنویسد. مثل نخی که به انگشت روزگار گره می‌زنیم و هر کس فقط خودش می‌داند منظورش چه بوده و این علامت کوچک در آینده باید چه  چیزهایی را به یادش بیاورد. امضایی روی دیوار، نوشتن نام کسی روی تنه‌ی درخت (که البته کار خوبی نیست!)  یا عکسی در آلبوم   یا با کمی آسان‌گیری، یک لکه‌ی سبز گوشه‌ی فرش...یادگاری به آدم کمک می‌کند در زمان گم نشود.
*
شوخی و جدی غر می‌زدم که: زندگی برامون نذاشته و تازه طلبکاره که چرا دو تا نیست. ( گفته بود که چرا خواهر و برادر ندارد.) آمد کنار کارگاه شست و شوی فرش و کبوتر کاغذی را هم شاید به نشانه‌ی حسن نیت دستش گرفته بود.
-          بچه برو اون ورتر...ببین چیکار کردی؟
دیدم ناراحت است. لحنم کمی تند بود .
-بابا!...میگما..
-(کمی آرام‌ تر) چیه؟
 - بابا...میگما... من دیگه سبز ندارم! اینا همش ریخت. برو برام بازم سبز بخر.




Thursday, April 12, 2012

به من بگو چرا، چه جور...



بابا پاک کن چه جوری درست میشه؟
والا چه عرض کنم؟
***

عکس: پارک ناژوان. چند تا خانه کوچک آن جا بود که سحر خیلی دوست شان داشت. می رفتند تو خانه ها و کلی بازی می کردند. اصلن این پارک را به این خانه ها می شناخت. این بار که رفتیم، مدیریت پارک عوض شده بود و همه آن خانه های کوچک را جمع کرده بود و همان اسباب بازی هایی را گذاشته بود که خب همه جا پیدا می شود.

Wednesday, April 4, 2012

قاصدک در باد






گل قاصدک تفاوت مهمی با گل‌های دیگر دارد. این گل، گل گل‌دان و تزیین باغچه نیست. هیچ گل‌فروشی این گل را نمی‌فروشد و قرار نیست  نظر پروانه‌ها را هم جلب کند. این گل، گل رفتن و خداحافظی است. باد بهار می‌وزد و قاصدک‌ها را می‌برد. دست کم در زبان فارسی نام گمراه کننده‌ای روی این گل گذاشته‌ایم و این نام اشتباه، شاعران‌مان را هم به اشتباه انداخته که از گلی که طبیعی‌ترین استعاره‌اش  "نرم و بی‌صدا رفتن" است، بپرسند: چه خبر؟! " از کجا از که خبر آوردی" و این حرف‌ها.
*
    از کنار زاینده‌رود دو قاصدک برای سحر چیدیم. متوجه شدیم از وقتی گل‌ها را دستش گرفته خیلی با احتیاط راه می‌رود. حس کرده بود گل ناپایداری است ولی هنوز مواجهه‌اش با این گل مثل گل‌های دیگر بود. زیادی جدی و نگران راه می‌رفت. هر بار که نسیمی می‌وزید اصرار می‌کرد زودتر برگردیم خانه. معلوم بود برای خراب شدن گل‌اش ناراحت است و بر خلاف رویه‌ی معمول به جای بازی کردن، اصرار می‌کرد برگردیم  خانه.
کسی باید به این دختر حالی می‌کرد قاصدک را اشتباه گرفته. ایستادم و گفتم قاصدک‌هایش را فوت کند. مطمئن نبود کار درستی است. اما بعد از یکی دو تا فوت، از لب‌خندش معلوم بود کم‌کم می‌فهمد قاصدک چه جوری است. چند تا قاصدک دیگر هم پیدا کردیم و دو تایی فوت‌شان کردیم. دوباره سرحال شد و برگشت سر بازی تعقیب کلاغ‌ها. هر بار هم که قاصدکی می‌دید دیگر می‌دانست این گل سبک و نرم که به نسیمی می‌رود از آن گل‌هایی نیست که دوستان به هم هدیه  می‌دهند تا در عطر و رنگ و لطافت‌شان نشانه‌ای  برای دوستی‌شان بیابند. مخصوصن از آن گل‌هایی نیست که به ماشین عروس بچسبانند، این آخری خیلی خنده‌دار می‌شود.  

باری یکی بود یکی نبود... سحر عزیز!
 روزی اگر رفته بودی یا رفته بودم یا اصلن اگر روزی چاره‌ای جز رفتن و گذشتن از دوست یا هم‌نشینی نبود -و این روز برای همه می‌رسد- و خداحافظی  دشوار، سنگین و تلخ  بود، بد نیست اگر پیدا شد، قاصدکی فوت کنی که ببینی رفتن هم  می‌تواند نرم و سبک اتفاق بیافتد و این بد اخلاقی‌ها  و بی‌تابی‌های رایج  ما شاید بی‌معنی و نالازم است.



Monday, April 2, 2012

دوربین در دست سحر

دوربین را گرفت و چند تا عکس از گوشه و کنار خانه ی مامان جون (مامان بزرگ) گرفت. یک عکس خیلی خوب هم از بابا گرفت البته.

Saturday, March 17, 2012

نام ها و ستاره ها


  می دونی ستاره ها هم اسم دارن؟ اسم یکیشون عطارده. مثلن اون که خیلی نور داره  رو ببین! اسم اون زهره است. اون که کنارشه اسمش مشتریه. اسم اون که یه کم سرخه مریخه...

 اسم یکیشونم بذاریم فریبا. یکیشونم باشه دیکسی یکی هم سحر باشه، خب؟
 ما که اسم نمی ذاریم. کسای دیگه این اسم ها رو گذاشتن
خب اشکالی نداره. یکی شون دیکسی باشه-

Thursday, March 15, 2012

مث خرگوشن؟



نگفتم شک دارم به تاثیر اطرافیان؟  دیروز تو پارک هر کدام مان یک چوب دستمان گرفته بودیم و با هم شمشیر بازی می کردیم. پیشنهاد خودش بود چون من هر گز این بازی را نمی پسندم بس که باید مواظب باشم شمشیرش را توی چشمم نکند.
آقایی از کنارمان رد می شد و از باب خوش و بش با سحر به خنده گفت: مگه تو پسری؟  پسرا شمشیر بازی می کنن، تو باید عروسک بازی کنی.
بعد هم رو کرد به من که: چه دختر شیرینی و یک شکلات هم به سحر تعارف کرد که هر کاری کرد نگرفت و دادش به بابا که برایش نگه دارد

Wednesday, March 14, 2012

ابهام های انسانیت



یکی از اشکالاتی که از معتقدان به فطرت  آسمانی انسان می‌گیرند خیلی ساده و جمع و جور این است که بچه‌ها اتفاقن خیلی بی‌رحم‌تر و خشن‌تر از بزرگ‌ترها هستند و صفاتی مثل رحم و بزرگواری و بخشش  و هم دردی نتیجه‌ی تربیت و تعامل با جامعه  است تا فطرت پاک خداداد. البته این موضوع فقط از باب انتقال خوانده‌ها عرض شد.
صبح که بیدار شدیم یکی از ماهی قرمزهای عید  با چشم تهی از زندگی روی آب شناور بود. سحر ناراحت شد؟ بر عکس!  انگار خوشحال هم شد و اصرار کرد که اجازه دهیم جسد ماهی مرده را ببرد مهد کودک.  ظهر مربی مهد کودک به مامان گفته بود بچه‌ها آن قدر با این ماهی مرده بازی کردند و با مشت و لگد زدندش که که دل و روده‌اش بیرون زد و خلاصه خیلی بد شد و این حرف‌ها.


Tuesday, March 13, 2012

ماهی قرمز


 
 
 
از کنار خیابان خیلی آهسته می‌راندیم. به هر دست اندازی هم می‌رسیدیم سعی می‌کردم خیلی نرم و ملایم، جوری که «آب از آب تکان نخورد» عبور کنیم. روی صندلی عقب نشسته بود و  از تنگ ماهی‌های عید پاسداری می‌کرد  و هی غر می‌زد: هی بابا یواش برو!... ای بابا! ...بببین چیکار می‌کنی؟...ماهیا ترسیدن. تازه  یه کم از آبا  هم ریخت...واااای بابا گفتم یواش برو ماهی اگه از آب بیاد بیرون می‌میره، می‌دونی؟...فک کنم گشنشونه زودتر برو خونه بهشون غذا بدم...بااابااا تند نروووو....
اگر مدتی صدایش در نمی‌آمد تکانی به ماشین می‌دادم تا دوباره شروع کند که وااااای بااااباااا ماهیا ترسیدن تند نرو
...

Thursday, March 8, 2012

طوطی و بازرگانان




سه هفته است از خواب بیدار می‌شود می‌گوید: بریم دریا!
قبل از خواب می‌گوید: فردا بریم دریا!
از مهد کودک می‌آید، می‌گوید: همین حالا بریم دریا!
سر غذا: غذاتونو که خوردین همین حالا بریم دریا! بریم؟ منم هی نمیگم میخوام بیام جلو. بریم دیگه؟ خب؟ خب؟
نمی‌شود! اگر امکانش بود درنگ نمی‌کردیم. هر سه نفرمان بدجوری سفر لازم شده‌ایم و زمان دشمنی می‌کند.
مامان کمد تکانی کرده بود و لباس‌های کهنه و غیر قابل استفاده را توی یک ساک جمع کرده بود. سحر از خواب بیدار شد و گمان کرد بالاخره ساک سفر را بسته‌ایم  و خیلی ذوق کرد. تند تند عروسک‌های محبوبش را کنار ساک مرتب گذاشت و بار و بنه‌ی اختصاصی خودش را جمع کرد. اگر امکانی بود همان لحظه می‌پردیم تو ماشین و راه شمال یا جنوب را می‌گرفتیم  و  یک سره تا خود دریا می راندیم. نمی‌شد. دریغا از ذوق‌های زده شده. 
ما طوطی در آرزوی هند شده ایم  اسیر قفس ده تا بازرگان با شخصیت های حقیقی و حقوقی . هرکدام را که گول می زنیم یکی دیگه هست.

Monday, March 5, 2012

باربی یا لودر؟ ظاهرن مسئله این است




از تهران که برمی‌گردم قبل از کاشان از مارال چیزکی برای سحر سوغاتی می‌خرم. یک فروشگاه کوچک اسباب بازی اول ورودی توقف‌گاه مارال است که اسباب‌بازی‌هایش هم بی کیفیت است هم گران. ولی معمولن فرصت دیگری پیش نمی‌آید.
 اسباب بازی خریدن را خیلی دوست دارم ولی کار سختی است  بس که اسباب‌بازی بد زیاد است و سحر  هم دچار تورم اسباب بازی است و خیلی زود به پیشواز مصرف زدگی رفته. خسته و بی‌حوصله فروشگاه را ورانداز کردم و چیز خوبی ندیدم. یک بیل مکانیکی کوچک خریدم. کاغذ کادو هم نداشت و زدم بیرون.
سحر هم زیاد خوشش نیامد. با یک جور تعارفی گفت: بابا ماشین که مال پسرا ست.
 قبل از خریدن بیل مکانیکی چند لحظه می‌خواستم یک باربی کوچک بردارم. حتا اگر تحت تاثیر تبلیغات ضد باربی هم نبودم باز هم بین باربی و بیل مکانیکی دومی به نظرم برای بچه مفیدتر بود. نمی‌دانم اسباب‌بازی هم پسرانه و دخترانه دارد یا سحر هم تحت تاثیر تبلیغات  جامعه است. شاید چیزی از مربی‌های مهدکودک شنیده یا از بچه‌های فامیل که دخترها باید فقط با عروسک بازی کنند و بقیه‌ی اسباب‌بازی‌ها مال پسرهاست.
گفتم: اسباب‌بازی مال بچه‌هاست، پسر و دختر نداره.
گرچه شک داشتم که درست می‌گویم. واقعن این جوری است؟ مدارک معتبری وجود دارد  که دخترها اسباب‌بازی‌های دیگری را می‌پسندند؟ یا ماجرای تاثیر پنهان اطرافیان برای انتخاب  نقش‌های از پیش تعریف شده است؟ یا شاید هم سحر از بیل مکانیکی خوشش نیامده و پی راهی بوده که بگوید: بابا این چیه دیگه؟ چرخ اش هم که گیر می کنه
 
!

Sunday, March 4, 2012

در اهمیت بردن بچه به پارک بادی




بابا من تو رو خیلی دوست دارم. قد پارک بادی دوستت دارم


Thursday, February 23, 2012

گل و بلبل


     شب عید شروع شده و مشاغل مرتبط با شب عید رونق گرفته و سرشان شلوغ است. خیاطی که معمولن در روزهای  دیگر سر خودش را با پرنده‌های رنگارنگ‌اش گرم می‌کند، حالا وقت سر خاراندن ندارد.

یک پای خیاط  کوتاه‌تر از پای دیگرش است و  از ظاهرش معلوم است زیاد اهل بیرون رفتن نیست. در عوض دکان خیاطی در یک خیابان باریک و سرسبز است که درختان قدیمی و بلند دو طرف اش را از یک کوچه باغی قدیمی ارث برده.  طبقه‌ی بالای دکان هم –  آن قدر که بابا توانسته سر در بیاورد- یک جور اوین پرنده‌های خوش رنگ و صداست.  پر از قفس پرنده‌هایی است که ظاهرن تنها سرگرمی  و مونس خیاط تنهای خیابان باغی‌اند.

*

برای چند باری که  بد قولی کرده بود عذر خواهی کرد و تند تند مشغول آخرین کارهای باقی مانده‌ی سفارش بابا شد.. سحر با این معطلی مشکلی نداشت چون حسابی درگیر برقراری ارتباط با بلبل گوشه‌ی دکان بود. بلبل کمی ترسیده بود و سحر اصرار داشت که حتمن آب و دانه خوردن  و آواز پرنده‌ی ترسیده را ببیند و بلبل هم بویی از  بلبل زبانی نبرده بود و  نمی کرد برای دلخوشی بچه دست کم گلویی تازه کند یا آوازی اعتراف کند.

از خیاطی که برمی‌‌گشتیم متوجه شدم سحر به جای "بلبل" می گوید: گلبل.

Thursday, February 2, 2012

بابا بزرگ بچه رو نترسون!

بابا بزرگ بچه رو نترسون



- بابا! عکس این مردا رو از اتاق من بردار.
منظورش عکس دو بابا بزرگ شهید بود که اتفاقن خیلی هم عکس‌های مهربانی‌اند. در تصاویر آدم‌های مهربان یا نامهربان چشم‌ها موثرند. ظاهرن مشکل بابابزرگ‌ها هم چشم‌های‌شان است که سال‌ها پیش لحظه‌ای به دوربین خیره شده‌اند  و چنین شد که خیلی زود آن نگاه وظیفه‌ی امتداد تصویرشان را بر عهده گرفت و از برابرش غم‌ها و مشکلات همسر و بزرگ شدن بچه‌ها و بازی  نوه‌ها جاری شد.

-          چرا؟ فک کنم اگه بودن تو رو خیلی دوست داشتن.
-          آخه می‌ترسم. هی به من نگاه می‌کنن. می‌ترسم خب. ببین! هی نگاه می‌کنن.

کلن سحر از چشم‌های خیره  می‌ترسد و تا حالا چند تا از عروسک‌ها را به جرم این که نگاهش می‌کرده‌اند از کنار تخت به داخل کمد تبعید کرده. فکر می‌کند تصویرها و عروسک‌ها به او خیره می‌شوند.  واقعن هم توضیحش برای سحر سخت است که خب دخترجان! تو در او خیره مشو تا او در تو خیره نشود.
بعضی از مهارت‌های لازم برای بقا هیچ به چشم نمی‌آیند، یکی همین که آدم کم‌کم یاد می‌گیرد خیره نشود، که چشمش  را بدزدد، که دست بالا  دزدیده در شمایل خوب و بد روزگار  بنگرد و رد شود . کاری به سن و سال ندارد، خیره شدن مثل گذاشتن ذره‌بین پیش  آفتاب بی آزار است، جان نسوز و دل شیر   می خواهد.

عکس‌شان را بر داشتم و  فعلن گذاشتم بالای کتاب‌خانه. سحر هیچ وقت پدر نمی‌شود لذا هیچ وقت نمی‌فهمد بابابزرگ‌ها چه تصمیم دشواری  گرفتند. خودم هم تا پدر نشدم تخمینی نداشتم که لحظه‌ای که موقع چنان تصمیمی می‌رسد، چه قدر می‌تواند  طاقت فرسا باشد.

Wednesday, January 4, 2012

آفتاب لب بومه


گاهی از این که در خانه مان  روزگار این قدرخوب و خوش می گذرد عذاب وجدان می گیرم. دوست دارم پایان قصه همین طوری شود. مثل  یک بعد از ظهر زمستانی که آفتاب تا ته خانه سرک کشیده و خانه انگار در آرامش و سکوت چرت می زند و بچه ای با نور و سایه بازی اش گرفته.

Saturday, December 10, 2011

ورژن جدید خدا یا خرما: خرما و خرما


میدان امام بودیم. سحر گفت: بابا برام بستنی بخر، بعدشم بریم سوار اسب بشیم.
دیدم هوا سرد است. گفتم: هر دو تا نه! یا بستنی یا کالسکه سواری. کدومش؟
-          بذا فکر کنم. مممممممم آها فهمیدم. قاطی پاتی.
-          یعنی چی؟
-          یعنی برام بستنی بخر بعد بریم سوار اسب بشیم و بستنی بخوریم. قاطی پاتی! همین. خوب؟ باشه؟ باشه؟

Sunday, November 20, 2011

گل نسا جونم کارا بهتر میشه



بارون بارونه زمینا تر میشه
بچه‌ها جونم هوا بهتر میشه...
دیشب که رفتیم خرید کنیم، چترش را دستش گرفته بود و آواز می‌خواند و پایش را در چاله‌های آب می‌کوبید.


جشنواره فیلم کودک و نوجوان اصفهان


 اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فیلم کودک و نوجوان اصفهان مناسب بچه‌ها نبود. از این نظر که بالاخره باید تند تند چند تا جایزه و تعارف و تملق معمول می‌شد و مردم به زندگی‌شان می‌رسیدند.  واقعن "جا داشت مسئولان امر" در این خصوص به موقع اطلاع رسانی می‌کردند که اگر کسی قرار نیست جایزه بگیرد یا عضوی از خانواده‌ی جایزه بگیرها نیست، از حضور در مراسم اکیدن خودداری فرماید. خودمان هم حواس‌مان نبود.
وقتی هم که بالاخره  فشفشه‌ها را در کردند، طفل معصوم‌ها خواب‌شان برده بود.
سحر کاری به این حرف‌ها نداشت و  از موقعیت حسن استفاده را کرد و هر چه قدر دوست داشت جیغ زد و همراه مردم برای سلبریتی ها ابراز احساسات کرد.


Sunday, November 13, 2011

مرنجاب


برنامه این بود که سحر را بگذاریم پایین تپه پیش مامان بزرگ که قبول نکرد و همراه‌مان آمد. یک تپه‌ی شنی بزرگ و مرتفع  نزدیک دریاچه‌ی نمک در کویر مرنجاب بود که شیب تندی داشت. بالا رفتن آسان نبود.  پا تا بالای مچ در شن فرو می‌رفت. تا نیمه ی راه، وعده‌ی بهشت و پاداش و چرب‌زبانی بابا برای منصرف کردن سحر از صعود، نتیجه‌ی عکس داد و از نیمه‌ی راه مشخص شد که اکیدن اصرار دارد بالا بیاید و ببند چه جوری است.
تقریبن همه‌ی روش‌ها را امتحان کردم و بهترین‌اش این بود که  هر وقت نمی‌توانست بیاید چند قدم بالا بروم و دستش را بگیرم و  بکشم‌اش بالا و چند قدم هلش بدهم بالاتر و دوباره پیش روی کنم و قطرات درشت عرق را بر شن‌های صحرا ارزانی کنم. چند متر آخر را تنها رفت چون بابا دیگر به زور سینه خیز خودش را می‌کشید.

در مجموع  بخش زیادی از صعود را خودش آمد. شاید چون سبک‌تر بود کم‌تر در ماسه فرو می‌رفت و بهتر می‌توانست بالا برود. بالا که رسیدیم معلوم شد بلندترین تپه‌ی آن اطراف است. کویر زیر پای‌مان بود. باورم نمی‌شد سحر این راه را آمده. مهم‌ترین بیچارگی موقعیت والدین بودن این است که بچه‌ی آدم تا یک سنی همیشه از نظر هوش و قدرت بدنی چند قدم جلوتر از حدود انتظار  پدر و مادر است و از یک سنی به بعد چند قدم عقب تر یا بلعکس. اگر ماجرا را این قدر هم خطی نبینیم باز بچه‌ی آدم اگر گاهی هم وارد محدوده ی مورد انتظار  شود، حتمن اتفاقی است. بر خلاف  تصور و انتظار به حق جامعه و فامیل، کسی نمی‌داند «طفلکی» واقعن کجاست و باید وانمود کنند که کاملن بر اوضاع مسلط‌ اند. در این چهار سال زیاد پیش آمده که لحظاتی  با تعجب به سحر زل بزنم.
راه برگشتن تا پایین را سر خورد.



Sunday, September 25, 2011

چهار

از تلوزیون کوچک سالن انتظار، رژه‌های رنگارنگ نظامی را به مناسبت سالگرد آغاز جنگ می‌دیدم و منتظر بودم خبری برسد که دختر خانم کی متولد می‌شوند. چهارساله شد. از دو سه ماه پیش سراغ جشن تولدش را می‌گرفت و امروز و فردا می‌کرد. انتظار سخت‌تر شد وقتی کیک تولدش را هم سفارش داد و سرانجام پنج‌شنبه وقتی از خواب بیدار شد و چشمش به تزیینات خانه افتاد خیالش راحت شد که روز موعود رسید. معمولن اول صبح این قدر ذوق‌زده نمی‌شود.
منتظر مهمان‌های جشن تولدش بودیم و نگاهی به تلوزیون انداختم. هنوز سربازها رژه می‌رفتند. این چهار سال با سحر  خیلی خوش گذشت. وجد و هیجان و شادی  سحر، دنیا را برای ما هم جالب‌تر کرد. انگار وقتی یک چشم تازه دنیا را نگاه می‌کند دنیا هم تازه می‌شود و وقتی کلمات برای اولین بار به زبان می‌آیند، دوباره معنی می‌گیرند. تولد همه‌ی این‌ها مبارک! بیرون از محدوده‌ی سحر  البته وضع دیگری است. فرسوده شدیم از  خیرهای بدی که پر از زندانی شدن و مرگ و مجازات آدم‌های بی‌گناه بود. رودخانه‌ها و دریاچه‌ها کم‌کم محو شدند  و صورت حساب‌های کشور با هم جور نمی‌شوند. نا امیدان، امیدوار نشدند و امیدواران مایوس شدند. کاش سحر همیشه فقط رژه‌های باشکوه سربازهای‌مان را ببیند نه جنگ خونین و  خانواده‌های نگران و آسیب دیده‌شان را  و این چند سال گذشته فقط یک دوره‌ی کوتاه فترت در یک تاریخ بلند عبرت و موفقیت مردم باشد. در جشن تولد سحر امسال دو مهمان جدید هم داشتیم. یک دختر خاله و یک دختر دایی عروس شده بودند و با خودشان مهمان‌های تازه آورده بودند.
 
زحمت عکس‌های جشن تولد را عمو مهدی کشید.

Saturday, September 3, 2011

Sunday, August 21, 2011


می گوید: بیا کشتی بگیریم. اما کشتی گرفتن اش بیشتر شبیه  کونگ فو پاندا  است. مشت و لگد می زنیم و چنگ و دندان نشان می دهیم و و صداهای ترسناک هلویا – هیولا- در می آوریم. تازگی متوجه شدیم سحر رابطه‌ای بین  کشتی و کشتن برقرار کرده است. می‌گوید: بیا کشتی بگیریم ولی اول من باید تو رو بکشم!