Wednesday, January 4, 2012

آفتاب لب بومه


گاهی از این که در خانه مان  روزگار این قدرخوب و خوش می گذرد عذاب وجدان می گیرم. دوست دارم پایان قصه همین طوری شود. مثل  یک بعد از ظهر زمستانی که آفتاب تا ته خانه سرک کشیده و خانه انگار در آرامش و سکوت چرت می زند و بچه ای با نور و سایه بازی اش گرفته.

1 comment:

نازی said...

نوش جانتان!
عکسها و نوشته های شما هم لبخندی پهن روی صورت ما نقاشی میکند که خوب است، خیلی خوب
:)