Tuesday, August 12, 2014

از عالم خاکی


این کانون پرورش فکری چه جای لازم و خوبیه برای بچه ها.


Monday, August 11, 2014

نقاشی های تابستانی

در کلاس نقاشی کانون پرورش فکری 

Friday, August 8, 2014

گل کوزه گران








سفال


این گربه چو من بابای سحری بوده است؟

آواتار



سلام آقا! اجازه میدین سحر بره سوییچ ماشینو برداره بره از تو ماشین پفکشو بیاره؟

Monday, July 7, 2014

تجزیه و تحلیل


 

 

سحر میگه : بعضی از برنامه‌‌های تلوزیون رو که دوست دارم نمی‌دونم چرا. چرا ازشون خوشم میاد؟

میگم: شاید  از آهنگش خوشت میاد شاید از نقاشی‌هاش شاید از صداهایی که توش حرف می‌زنن خوشت میاد یا از حرفایی که می‌زنن یا از داستانش خوشت میاد یا رنگش یا چند تا از اینا با هم مثلن...

میگه: بسه بابا! حالا یه چیزی گفتیم....یه جا وایسا شیر بخریم.

 

 

Friday, May 16, 2014

سواد

کتابی را که از مامان بزرگ هدیه گرفته بود، می خواند. این هم از کلاس اول!

Sunday, April 27, 2014

تغییر


 

می‌گم: گوشی مال تلفن زدنه،  مال بازی که نیست، مگه اسباب بازیه؟
میگه: اگه مال بازی نیست چرا روش بازی داره؟

مدتی پیش در جمعی حرف بر سر این بود که "کامپیوتر" دیگر نام مناسبی برای این "چیز"ی که واقعن وجود دارد، نیست. خیلی چیزها تغییر کرده‌اند و دیگر کم‌تر ارتباط معنا داری با نام‌های‌شان دارند. یک وقتی بعید نیست  متخصصان هی فکر کنند چرا اسم این دستگاه تلفنه؟ حرف البته وقتی به اخلاق، دین و روابط فردی و اجتماعی می‌رسد...من دیگه حرفی ندارم.

Thursday, April 24, 2014

مادر



برای روز مادر چیزی درست کرده بود و این نقاشی را هم داخلش گذاشته بود. بالای نقاشی نوشته: مادر عزیزم مَن بیتر (بیشتر) از پدر دوست (دوستت)دارم.
بزرگوارانه اش این طوری است که بگویم اعتراضی ندارم که خب  متاسفانه دارم!  : )


Friday, April 18, 2014

سیاره سوال ها





سحر  پرسید چرا میمون ها شبیه ما هستند؟
یکی از پاسخ‌ها این بوده که گناهکارانی مسخ شده‌اند که  به عذاب خداوند دچار شدند و تبدیل به میمون شدند.
نظریه‌ی تکامل هم هست. جدی‌ترین چیزی که درباره‌اش خوانده‌ام "ساعت ساز نابینا"بوده. کتاب خود داروین هم انگار ترجمه شده ولی نخریدم. مهم‌ترین نتیجه‌ای که از ساعت ساز نابینا گرفتم این بود که تکامل هم خیلی پیچیده‌تر از تصور رایج است و این که به بچه بگوییم آدم‌ها اول میمون بودند و کم‌کم آدم شدند  تفاوت زیادی  با پاسخ اول که میمون‌ها اول آدم بودند بعد میمون شدند، ندارد. نه این که فرقی نکند بالاخره فکت‌های علمی قابل توجهی دارد ولی  مشکل مهم‌تر  سازگاری پاسخ‌هاست. بعدن داستان آدم و حوا و هبوط را چه بگویم؟  جواب "خدا" را چه بدهم؟
یک خوبی فرستادن بچه به مدرسه این است که این جور وقت‌ها کمی حرف می‌زنید و بعد می‌پرسید مشق‌هاش رو نوشته یا نه؟ سحر هم که همیشه کلی مشق و املای ننوشته دارد خوشبختانه. هیچ هم مسئول نیستم.  مگه من به این خوبی  نفهمیدم این‌ها چه ربطی به هم  دارند؟ اونم خودش می‌فهمه.

روی این سیاره اسم‌های زیادی گذاشته‌اند اما این جا سیاره‌ی سوال‌هاست. سوال‌های عالم  همه این جا جمع شده‌اند.  رشد می‌کنند، بزرگ‌تر  می‌شوند، زاد و ولد می‌کنند و بیشتر می‌شوند. ما فقط محیط کشت و رشد مناسبی برای این سوال‌هاییم.



Friday, March 28, 2014

شادروان بود



گفت بابا من خیلی دوستت دارم. وقتی بزرگ شدم و خودم بچه داشتم بهش می‌گم تو خیلی بامزه بودی.
 جمله‌اش نسبتن پیچیده بود، به خصوص که قسمت مهم جمله در آینده‌ای بود که سحر فرض کرده بود وجود من  دیگر «بود» شده است. حالت دیگرش این است که در آن موقع  خودم «بود» و شادروان نشده‌ام بل که این بامزه بودنم است که  تا آن موقع درگذشته و یه پیرمرد اخموی افسرده به جا گذاشته که سحر باید توضیح دهد این بابا همیشه هم این جوری نبوده.به هر حال جمله عجیبی بود که فعل مربوط به من «بود» بود.


Friday, March 14, 2014

غلط ننویسیم؟




وقتی سحر حرف زدن یاد  می‌گرفت و کلمه‌هایی را اشتباه می‌گفت، کلی می‌خندیدیم و حتا از سرگرمی‌های‌مان بود. کم‌کم بدون هیچ تنبیه یا تشویق خاصی تلفظ  درست کلمه‌ها را یاد گرفت و  هنوز هم گاهی به آشپزخانه می‌گوید آشپخسونه. در عوض حالا که نوشتن یاد می‌گیرد و کلمه‌هایی را اشتباه می‌نویسد، ناراحت می‌شوم و خیلی جدی غلط‌هایش را یادآوری می‌کنم. ناچار است از روی کلمه‌هایی که اشتباه نوشته چهار بار بنویسد. اشتباهِ  نوشتنی خنده‌دار و بامزه نیست؟  یا تاثیر مدرسه است که قرار نیست اجازه دهد دیگر چیزی سرخوشانه و بازیگوشانه پیش رود؟
::.
دختر جان! ما تا دم مرگ اشتباه می کنیم، اشتباهاتی که بسیاری‌شان بر خلاف نظر دیگران و حتا خود آدم واقعن اهمیتی ندارند.

Monday, February 24, 2014

پول






سحر هنوز پول  را نمی‌شناسد. چند بار هم تلاش کرده‌ایم ولی فایده‌ای نداشته. امروز مامانش دوهزارتومن داد که برای خودش از فروشگاه مدرسه چیزی بخرد. خریده بود. پرسیدیم چه قدر شد؟ نمی‌دانست. باقی پول؟ آن را هم نمی‌دانست! بچه‌هایی را می‌شناسم که خیلی دقیق پول‌ها و اسکناس‌ها را می‌شناسند و در سنین کم هم برای خودشان کلی مهندسی پول می‌کنند.
خودمان هم این مشکل را داریم. خیلی وقت‌ها نمی‌دانیم چه قدر برای چیزی پول داده‌ایم و  با این که  قطعن پولدار هم حساب نمی‌شویم، در مقایسه با بسیاری از اطرافیان راحت از پول می‌گذریم. نمی‌شود گفت این بی توجهی حسنی به حساب می‌آید. شاید نتیجه و نشانه‌ی این است که زندگی بر ما واقعن  سخت نگرفته  و حساب‌مان سال‌هاست بحرانی نشده.
حتا با این استاندارد  باز هم به نظرم سحر خیلی عقب است. از طرفی کمی برای بچه‌های الان سخت‌تر است. زمان ما پول‌ها  یک تومنی و دو تومنی و نهایتن پنج تومنی و بیست تومنی بود و راحت می‌شد حساب‌شان را نگه داشت. حالا بچه‌ها باید مخارج بالای هزار تومن را محاسبه کنند و ریاضیات پیشرفته‌تر و اعداد بیشتری  لازم دارند.



Monday, January 27, 2014

خ


نگار من که به مکتب برفت و خط بنوشت، درس‌اش رسیده به حرف خ.  

Thursday, January 16, 2014





یکی از این جنگ شادی‌های دوزاری خانوادگی بود. به اصرار سحر رفتیم. در مدرسه کاغذهای تبلیغ‌اش را به بچه‌ها داده بودند و خجالت نکشیده بودند. مدرسه روی بچه‌ها خیلی موثر است و تبلیغات تجاری‌اش برای یک کتاب کمک آموزشی بی‌فایده یا یک جشن بی سر و ته، اثر تقریبن صد در صدی دارد.

خیابان جلوی سینما ترافیک سنگینی داشت. جای پارک نبود، سینما شلوغ بود. به سختی بلیط گیر می‌آمد. ازدحام مردم در سالن انتظار خفه کننده بود. مردم ناچار بودند برای کوچکترین تکانی سه چهار نفر را هل بدهند. برنامه‌شان کاملن تجاری بود و هیچ فکر و ایده‌ی خاصی نداشت.  از کل یک ساعت و نیم  شاید حدود بیست دقیقه‌اش برای بچه‌ها طراحی شده بود که آن هم نمایشی بود از لوده‌بازی یک مجری و یک کوتوله به سبک عمو پورنگ.

 حدود یک سوم برنامه‌شان به گفتن جک‌های بی‌مزه و بی ربط درباره‌ی رفتارهای زن‌ها و مردها گذشته بود و بچه هنوز هاج و واج منتظر جشن  بود. برگشت طرفم  که: پس کی شروع می‌شه؟

می‌خواستم بگم : متاسفانه شروع شده!

Monday, January 6, 2014

دوست داشتن ایران


باید کلمه ها را مرتب می‌کرد و جمله می‌ساخت. شمرده شمرده و با تامل گفت:  دوست . داریم.  ما.  ایران.  را. گفتم: این چه طوره؟ ما ایران را دوست داریم. گفت: خب آره البته اینم میشه.
بعله که میشه! "دوست داشتن ایران"  خوب است. اول باشد، آخر باشد، آزاد باشد، در خانه‌اش حبس باشد، آن ور دنیا باشد  یا حتا زیر خاک باشد... هر جا که باشد، دوست داشتن ایران  خوب است.

Thursday, January 2, 2014

برف

سحر تقریبن برف ندیده است. برف که سهل است باران هم در این سال ها کم تر باریده. انتظار برای برف بی فایده بود و ناچار شدیم خودمان دنبال برف بگردیم.  سال هاست که بارش برف هیچ مدرسه ای را در این حوالی تعطیل نکرده. حالا آلودگی شدید هوا مدرسه ها را تعطیل می کند.

Monday, December 30, 2013

بعد از یک روز تعطیل


 
بعد از یک روز تعطیلی به خاطر آلودگی هوا، صبح صدایش کردم که آماده شود. چشم هایش را باز نکرد و به تندی گفت: بذار! دارم فضایی می بینم.

واقعن سخت است آدم چه بزرگ چه کوچک خواب فضایی‌اش را رها کند و در یک صبح آلوده  و سرد و خشک  زمستانی چشم باز کند. برای این که تشویقش کنم گفتم شبکه دو کارتون مورد علاقه‌اش را نشان می‌دهد. غلتی زد و گفت: بذار ضبط بشه، بعدن می‌بینم!  

Sunday, December 1, 2013

Top Gear

تنها وقتی که سحر به راحتی  حاضر می‌شود  از برنامه کودک به نفع بابا صرف نظر کند، یکی از برنامه های بی بی سی است به اسم  تخت گاز. با هم تلوزیون می بینیم و سحر هم کلی می خندد. خیلی خوش می گذرد. حتا سحر هم تخت گاز انگلیسی را  به تخت گاز آمریکا ترجیح می‌دهد.

امروز می خواست رانندگی یادش بدهم. وعده آینده را دادم که  بزرگ‌تر شود و پایش به پدال ها برسد. گفت حالا یه کمی یادم بده!
بوق را که قبلن هم بلد بود. روشن کردن ماشین را هم از مامان یاد گرفته بود.  چراغ ها را یاد گرفت و برف‌پاکن و راهنما زدن و  این چیزها. بعد گفت یعنی تو پسر من بودی من داشتم رانندگی می کردم تو با من حرف زدی و حواسم پرت شد و تصادف کردیم و...هیچی دیگه تصادف هم کردیم!

Monday, November 25, 2013

تعمیم و توسعه



امروز ظهر تمدن سحر دوران نوسنگی را پشت سر گذاشت و وارد دوره‌ی پیدایش کشاورزی شد. برای کلاس علوم با کمک مامان چند دانه لوبیا را سبز کرده بود و برده بود مدرسه  و خوشحال بود که کارت امتیاز گرفته.
پرسید بعدش چی میشه. مامان توضیح داد که تبدیل می‌شه به یه گیاه بزرگ و باز لوبیا می ده.
دیدم چشمش درخشید. گفت خوب بعد می تونیم دوباره اون لوبیاها رو بکاریم؟ بعله!
گفت باز اونا رو هم بکاریم و دیگه لوبیا نخریم!

Wednesday, November 20, 2013

دود عود



اوایل تولد سحر بود که من از کنار یک معبد هندوها چند بسته عود خریدم که سوغات بیاورم. بعد دیدیم کسی از بوی چرب و سنگین عود خوشش نمی آید و بسته های عود ماند. حالا سحر عود ها را کشف کرده و چند روزی است خانه مان از معبد هندو ها هندی تر شده و هر گوشه ای یک عود به آرامی دود می کند. نزدیک است همسایه ها بیایند به اعتراض.

Tuesday, November 12, 2013

نقاشی

دیشب دور هم نشسته بودیم و سحر هم روی تخته سفیدش تمرین نوشتن می‌کرد. گفت می‌خواهد بابا بزرگ را نقاشی کند. به عکس روی میز  نگاه کرد و یک دایره کشید و یک لبخند وسط دایره  و... زود تمامش کرد و بعد هم دورش  پرچم  و قلب کشید. من از پرچم‌ها بیشتر تعجب کردم. پیش از کشیدن پرچم آخری پرسید رنگ بالایی پرچم کدوم بود؟
*
چیزهای زیادی اختراع کرده‌ایم ولی به نظرم هر چه هم گوشی‌های‌مان هوشمندتر و ماشین‌های‌مان مدرن‌تر شوند باز عقده‌ی یک اختراع خیال‌انگیز دست از سرمان بر نخواهد داشت. ما اسیر زمانیم، ما  ماشین زمان لازم داریم! دست کم باید می‌شد چیزهایی را به آینده یا گذشته فرستاد. این همه تکنولوژی به چه درد می‌خورد وقتی نمی‌شود یک نقاشی را به گذشته برای یک سرباز اسیر پست کرد؟

Saturday, November 9, 2013