سیزده به در
Wednesday, April 6, 2011
Monday, April 4, 2011
پرچم ایران
- پرچم ایران رو بلدی بگی؟
- بله.
- خوب بگو!
- اول سبز، بعدش زرد بعد قرمز.
- نه اون چراغ راهنماییه. درستش اینه: سبز سفید قرمز.
- آره! تازه چوبم داره.
Sunday, April 3, 2011
مشکل صبح روز 14 فروردین
در تمام تعطیلات عید هر روز صبح زود بیدارمان می کرد که «دیگه شب نشد! بیدار شین!» در عوض صبح روز 14 فروردین که باید می رفت مهدکودک هی چراغ ها را خاموش می کرد و اصرار می کرد که: نه! باید بخوابیم! زود چشماتونو ببندین.
- باید بریم سر کار و تو هم بری مهدکودک. صبح شده.
- نه صبح نشده. ببین هنوز خروس قوقولی قوقولی نمی کنه
- کی تو با صدای خروس از خواب پا شدی؟ این مال قصه هاست.
- نه! باید بخوابیم وقتی خروسه قوقولی قوقولی کرد صبح شده.
- ببین آسمون روشن شده.
- نخیر تاریکه. شب شده هنوز.
- خوابت میاد؟
- نه! ولی آخه شب شده، باید بخوابیم.
Monday, March 21, 2011
باربا بابا
بابا یعنی تو هاپو بودی خوب...
بابا یعنی تو درخت بودی.
یعنی تو مامان بودی.
یعنی تو پله بودی.
گرگ بدجنس بودی .
یعنی تو خر بودی.
یعنی تو ...چی بودی؟ بذار فکر کنم ...مممم. بابا تو چی بودی؟
*
این چهارمین نوروز سحر است.
Saturday, March 19, 2011
Tuesday, March 15, 2011
سایه شو
مدتی است که پریدن را یاد گرفته و از هر جا که پیدا کند میپرد. گاهی حتا یک بابای خواب هم میشود سکوی پرش. امیدواریم این پرشها که گاهی هم زیادی بلند میشود، مشکلی درست نکند هم برای خودش هم برای همسایهی پایینی :)
Thursday, March 10, 2011
لبه تاریکی
آخر شب بستنی میخواهد و نداریم.
-بریم مغازه بخریم.
-الان که شبه و تاریکه و مغازه بسته است.
- باید بریم، تاریکی که ترس نداره!
Tuesday, March 8, 2011
از خودش ممنون
چند شاخه گلی که چیده بود آورد و داد دستم.
- دست شما درد نکنه! برای منه؟
- نه! برای تولدمه. بذارش تو ماشین.
Monday, March 7, 2011
Saturday, February 26, 2011
وضع فعلی
از مدت ها پیش آپلود عکس و فیلم کلن معضلی شده است. این فیلتر کردن بی وقفهی سایت های میزبان عکس و فیلم اگر قبلن بهانه های اخلاقی داشت کمکم دلایل امنیتی و سیاسی هم پیدا کرد و گلی بود که به سبزه هم آراسته شد.
اخیرن این وبلاگ به همراه صدها وبلاگ دیگر به طور کلی فیلتر شدهاند و دسترسی به آنها با استناد به یک قانونی ممنوع شده است و کسی نمیداند چه کسی در کجا به استناد کدام یک از موارد آن قانون به خودش چنین حقی داده است. دستکم – آه که ما به این «دستکم» چه خو کردهایم- دستکم لازم نیست هی سایتهای آپلود فیلم و عکس را تغییر دهیم چون الان دیگر اصل وبلاگ هم فیلتر است.
Wednesday, January 26, 2011
الکی
خندهی الکی از بدآموزیهای عکاس مهدکودک است. هر سال مدیر مهد کودک مبلغی حدود 60 هزار تومن برای فیلم و عکس تعیین میکند که البته اختیاری است. این عکسها و فیلمهایی که تا حالا دادهاند از نظر کیفیت و کمیت که به نظرم ارزشی ندارند. تنها دلیلی که این هزینه را پرداخت میکنیم این است که یک وقت در مهدکودک دل دخترمان نسوزد که چرا ازش عکس و فیلم نمیگیرند.
هرچند این طور هم نیست که این هزینه بی فایده باشد. دست کم دو بار در برنامهی کودک شبکه اصفهان شعر خوانده ولی فایده اصلی همین –به قول خودش- خنده الکی است. به قول رایج باید تعارف را کنار گذاشت و واقعیتها را دید! زیبایی هدف خلقت نیست. بالاخره هر آدمی باید بلد باشد الکی لبخند بزند. این لبخند الکی قشنگ نیست ولی یکی از تکنیکهای لازم زندگی و معاشرت است و خوشبختانه سحر این را از برنامههای عکاسی مهدکودک یاد گرفت و این بار سنگین را از روی وجدان بابا و مامان برداشت. کمکم ظرافتهای لازم این فن را هم میآموزد و حتا آن قدر یاد گرفته که الکی بلند بخندد.
Sunday, January 16, 2011
آفرینش
چند روز پیش یک مجموعه کتاب هدیه گرفت. یک دور همهی کتابها را برایش خواندیم گاهی هم خودش ادای خواندن در میآورد . کتابها را ورق میزد و شعرهای بیربط و بیقافیهای میخواند که حتا بعضی کلمههایش بی معنی بودند.
- اشتباه خوندی. بیا من برات بخونم...خواهر من یه گل داره/ توی گلش زنبور داره...
- بابا! این جوری نخون! بیا با هم اشتباه بخونیم.
و این طوری شد که متن را رها کردیم و سرخوشی و اشتباه و آفرینش آغاز شد.
Saturday, December 4, 2010
آبی
حواسش نبود و دستش را زد به لیوان آب و سفرهی غذا آبی شد.
سحرمیداند خیس شدن یعنی چه اما گاهی به جایش از معادلی که خودش ساخته و نتیجه گرفته استفاده میکند. وقتی آب جایی میریزد، آن جا آبی می شود ولی وقتی چیزی خیس میشود معلوم نیست از چه خیس شده. آب ریخته؟ کسی خوابش برده و جیش کرده؟ چای ریخته؟ چی شده؟ معلوم است؟ نیست.
خلاصه، ناگهان سفره آبی شد، بشقاب غذا آبی شد، نانها آبی شدند، لباس خودش آبی شد و کمی از آبها هم از سفره فرار کردند و روی فرش جاری شدند و کمی از چمنزار فرش هم آبی شد. یک لیوان آب چه کارها که نمی کند.
Saturday, November 27, 2010
Friday, November 26, 2010
Sunday, November 21, 2010
مردم آزاری فکری :)
سحر: بابا این جا بشین، یه بازی فکری!
- چه بازی؟
- من آب بریزم رو سر تو.
- این کجاش فکریه؟
- یعنی بارون بود.
- نه جانم سوتفاهم شده.
- جانم شده؟ چی؟
- حالا تازه این شد یه بازی فکری. اگه تونستی سه بار بگی سو تفاهم.
Sunday, November 7, 2010
این یه کشتیه میون دریا
شهرداری کنار پل خواجو یک کشتی بازی درست کرده است. بین محوطههای بازی این یکی طرح ابتکاری و خیالانگیزی دارد. هنوز سحر شاید متوجهی طرح کشتی و امکاناتش نشود و کلاش را فقط یک سرسرهی دیگر ببیند و بیشتر مجذوب اردکها و لاکپشتها و اسبهای فنردار اطراف کشتی میشود. حتا اگر جزو طبقهی زحمتکش والدین هم نبودم باز به خاطر این اسباببازی قدردان شهرداریمان بودم بیشتر به خاطر پسربچهها که شیفتهی این کشتی میشوند و هنگام گرفتن سکاناش آن همه هیجانزده میشوند. راستش نگرانم که دخترها نتوانند این کشتی را در خیالشان شناور کنند، شاید هم آن روز که ما بودیم دختر بچههای کاپیتان نبودند. نگرانم که سحر نتواند این رودخانهی کمعمق و کوتاه را تا آبهای آزاد امتداد دهد و شبها خواب ببیند که با یک کشتی روی زایندهرود سفر میکند. نه این زاینده رود ، نه این روزگار.
Wednesday, November 3, 2010
Wednesday, October 20, 2010
بیسکوییت برفی مینو
برف ندیده است تقریبن. هر چه باشد فلات در دورهی خشکسالی و بی فکری است. توفانهایی که گرد و غبار را از صحراهای خشک کشورهای همسایه روی شهرها میریزند، پایین رفتن سطح آبهای زیر زمینی و عمیقتر شدن چاههای آب، خشک شدن چشمههای خوانسار که سالها آن قدر پر آب و سخاوتمند بودند که وقتی شنیدیم خشکیدهاند، باور نمیکردیم. خبر میدهند که دریاچهی پریشان محو می شود و پیش از آن باتلاق گاوخونی ناپدید شده بود و دریاچهی ارومیه هم نزدیک است که بشود کویر نمک. و وضع غم انگیز زایندهرود. آه اگر بزرگ شود و زایندهرودی نباشد.
چرا! زمستان پارسال یک روز صبح کمی باغچهها سفید شدند و بهانهای شدند که سحر هی بخواهد بغلاش کنیم و ببریماش کنار پنجره تا برفها را بببند. تا وسط تابستان هم از ذوقزدگی آن روز صبح ما سواستفاده کرد که: میخوام برفا رو ببینم!
برفا دیگه آب شدن.
پس ببینم
*
بابا تا کلاس چهارم دبستان چون خوزستان بود و بارش برف را ندیده بود فکر میکرد برف مثل کارتونها به شکل توپ تنیس میبارد.
امسال باید حتمن یک زمین برفی پیدا کنیم. شاید برویم تا شهرکرد تا تصورش را از برف اصلاح کند و بفهمد برف یک مادهی سفید و سرد و بیمزه است که توی دست آب می شود و با این لایهی سفید و شیرین بین بیسکوییتها خیلی فرق میکند.
بیسکوییتهای کرمدار مینو را مثل صدف باز میکند و فقط کرم شیرین وسط اش را میخورد. آمده که: بیا بگیرش! من برفاشو خوردم بقیهشو هم نمیخوام.
Saturday, October 16, 2010
خرما گوجه پلنگ لو
ای بابا! هر چی می گم! این خرما نیست این گوجه است!
*
معلوم است دیگر که مشکل کجاست؟ مشکل این شتر گاو پلنگ هایند، این شتر مرغها، این خرمالوها، که تکلیفشان نه با اسمشان معلوم است نه با قیافهشان. حالا سحر هی برای بابا توضیح میدهد که این گوجه است و خرما نیست و باز بابا شترمرغاش یک پا دارد و میگوید: این خرمالواه.
***
کمکم خرمالوها میرسند. یک استعارهی قدیمی است که آدمهای پرحاصل را به درختان میوه تشبیه میکند. شاید به خاطر این استعاره است که وقتی شاخههای درختهای خرمالو زیر بار میشکنند و کسی حواسش نبوده زیر شاخههایشان پایهای بگذارد، یادم می افتد که این سرزمین معمولن برهوت و کم حاصل است و مردم غمگیناش – شاید از سر عادت- از بار غم آزادند.
Thursday, October 7, 2010
ماشین روز قیامت
با روز قیامت چه نسبتی دارید؟
تنها رابطهی یک بچه سه ساله با روز قیامت خلاصه و جمع و جور است: قهر قهر تا روز قیامت
برای انواع بزرگترمان اما ظاهرن رایجترین کارکرد روز قیامت ارسال حوالههای غیر قابل وصول است، ولی آخرش همان حد زمان قهر هنوز هم برای بسیاری تنها بخش قابل فهم روز قیامت است و تلاش میکنند کسی نفهمد که عقلشان بیش از این نمی رسد.
سحر در مهد کودک یاد گرفته هی بگوید: قهر قهر تا روز قیامت و خوشبختانه روز قیامتاش مثل روز قیامت ما وعدهای دور و دیر و پیچیده در خیال بافی و خرافات نیست، تر و تازه است و هر کدامشان در چند ثانیه میرسند و بابا پیش از آن که بفهمد اصلن ماجرای قهر چه بود، بخشیده می شود.
Thursday, September 23, 2010
two ten
مارک توتن و آرین بهترین راه حل ما در سه سال گذشته بودند. انتخاب لباس برای سحر یک مسئله است. لباسها کیفیت خوبی ندارند و زود از بین میروند، قشنگ نیستند و ظاهر بزرگسال دارند. مشکل دیگر اندازهی سحر است. خیلی لاغر است. یا لباس کوچک است یا به تنش آویزان میشود و بلاخره قیمت است. گاهی قیمت آن قدر بالاست که انگار کت و شلوار هاکوپیان است و باید مدت زمان کوتاه استفاده از لباس را هم در نظر گرفت.
آدمهای با حوصله و با تجربه البته همیشه در بازار موفق اند اما هم بابا و هم مامان از پرسه زدن در بازار بیزارند. لباسهای مارک توتن را از یک فروشگاه در چهارباغ عباسی میخریم که در هر فصل چند دست میآورد. تولید داخلی است، طراحی خوب و رنگ های زیبا و جنس مرغوبی دارند. از متوسط قیمت رایج لباس کودکان کمی بالاترند. اندازه شان هم معمولن برای سحر مناسب بود جز این آخری که ظاهرن بیشتر مشکل سحر است تا خیاط ها.
متاسفانه نشانی از سایت شان پیدا نشد که کاتالوگ کامل شان را ببینیم
آخر شهریور
سی سال بعد از آن روز که جنگ شروع شد، سحر نشسته بود جلوی تلوزیون. وارد که شدم دیدم طبق معمول زیادی نزدیک تلوزیون نشسته و زل زده به تصاویری از زمان جنگ. رزمندگان آب میخوردند، میخندید، نماز میخواندند، زخمشان را می بستند، شلیک میکردند و با هم وداع میکردند.
درست در سالگرد شروع رسمی جنگ به دنیا آمد، هر چند جنگ از مدتی پیش از31 شهریور برای برخی خیلی رسمی و جدی شروع شده بود. یک روز ظهربا فرود اولین گلولههای دشمن فابلمهی ماکارونی روی اجاق باقی ماند و همه یا آمادهی فرار شدند یا مهیای دفاع از همهی خوبیها. روزی که دنیا آمد، درتلوزیون سالن انتظار بیمارستان سپاهان رژهی سربازان در یادبود آغاز جنگ را نگاه میکردم و حواسم جای دیگری بود. مادرش سالم است؟ خودش چه؟ قشنگ است؟ چه شکلی است؟
سلام کردم و جواب نداد. همهی حواسش در تلوزیون بود. کسی با بیسیماش حرف میزد و شاید دستوری میگرفت. کنارش که نشستم فقط برگشت که بگوید امروز همهی پیتزایش را خورده.
Wednesday, September 22, 2010
Monday, September 13, 2010
به نام پدر ، مادر و سنتها
اگر بابا از کاری نهیاش کند میگوید: نه خیر! مامانم گفته باید شکلات بخورم! مامانم گفته باید رو سی دی نقاشی بکشم
اگر مامان از کاری نهیاش کند میگوید: بابام گفته لباستو باید عوض کنی! بابام گفته نباید غذا بخوری! باید بستنی بخوری!
این بار هر دو با هم بودیم. کمی مکث کرد که اعتبار کارش را از که بگیرد؟
میدونی؟ بچهها این جوری بازی میکنن.
Friday, September 10, 2010
یعنی من بابا بودم
بابا یعنی تو سحر بودی من بابا!
باشه! خوب حالا چی کار کنیم؟
می خوای بریم سرسره بازی؟
نه می خوام بخوابم.
نه باید بریم سرسره بازی. بستی بخریم، بریم پارک.
ای بابا! همون شد که! یعنی من سحرم تو هم باید به حرف من گوش بدی.
نه! یعنی من بابا بودم تو رو ببرم سرسره بازی. بستنی صورتی بخرم، شعر بخونیم.
Sunday, September 5, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)














