یا
Tuesday, March 8, 2011
از خودش ممنون
چند شاخه گلی که چیده بود آورد و داد دستم.
- دست شما درد نکنه! برای منه؟
- نه! برای تولدمه. بذارش تو ماشین.
Monday, March 7, 2011
Saturday, February 26, 2011
وضع فعلی
از مدت ها پیش آپلود عکس و فیلم کلن معضلی شده است. این فیلتر کردن بی وقفهی سایت های میزبان عکس و فیلم اگر قبلن بهانه های اخلاقی داشت کمکم دلایل امنیتی و سیاسی هم پیدا کرد و گلی بود که به سبزه هم آراسته شد.
اخیرن این وبلاگ به همراه صدها وبلاگ دیگر به طور کلی فیلتر شدهاند و دسترسی به آنها با استناد به یک قانونی ممنوع شده است و کسی نمیداند چه کسی در کجا به استناد کدام یک از موارد آن قانون به خودش چنین حقی داده است. دستکم – آه که ما به این «دستکم» چه خو کردهایم- دستکم لازم نیست هی سایتهای آپلود فیلم و عکس را تغییر دهیم چون الان دیگر اصل وبلاگ هم فیلتر است.
Wednesday, January 26, 2011
الکی
خندهی الکی از بدآموزیهای عکاس مهدکودک است. هر سال مدیر مهد کودک مبلغی حدود 60 هزار تومن برای فیلم و عکس تعیین میکند که البته اختیاری است. این عکسها و فیلمهایی که تا حالا دادهاند از نظر کیفیت و کمیت که به نظرم ارزشی ندارند. تنها دلیلی که این هزینه را پرداخت میکنیم این است که یک وقت در مهدکودک دل دخترمان نسوزد که چرا ازش عکس و فیلم نمیگیرند.
هرچند این طور هم نیست که این هزینه بی فایده باشد. دست کم دو بار در برنامهی کودک شبکه اصفهان شعر خوانده ولی فایده اصلی همین –به قول خودش- خنده الکی است. به قول رایج باید تعارف را کنار گذاشت و واقعیتها را دید! زیبایی هدف خلقت نیست. بالاخره هر آدمی باید بلد باشد الکی لبخند بزند. این لبخند الکی قشنگ نیست ولی یکی از تکنیکهای لازم زندگی و معاشرت است و خوشبختانه سحر این را از برنامههای عکاسی مهدکودک یاد گرفت و این بار سنگین را از روی وجدان بابا و مامان برداشت. کمکم ظرافتهای لازم این فن را هم میآموزد و حتا آن قدر یاد گرفته که الکی بلند بخندد.
Sunday, January 16, 2011
آفرینش
چند روز پیش یک مجموعه کتاب هدیه گرفت. یک دور همهی کتابها را برایش خواندیم گاهی هم خودش ادای خواندن در میآورد . کتابها را ورق میزد و شعرهای بیربط و بیقافیهای میخواند که حتا بعضی کلمههایش بی معنی بودند.
- اشتباه خوندی. بیا من برات بخونم...خواهر من یه گل داره/ توی گلش زنبور داره...
- بابا! این جوری نخون! بیا با هم اشتباه بخونیم.
و این طوری شد که متن را رها کردیم و سرخوشی و اشتباه و آفرینش آغاز شد.
Saturday, December 4, 2010
آبی
حواسش نبود و دستش را زد به لیوان آب و سفرهی غذا آبی شد.
سحرمیداند خیس شدن یعنی چه اما گاهی به جایش از معادلی که خودش ساخته و نتیجه گرفته استفاده میکند. وقتی آب جایی میریزد، آن جا آبی می شود ولی وقتی چیزی خیس میشود معلوم نیست از چه خیس شده. آب ریخته؟ کسی خوابش برده و جیش کرده؟ چای ریخته؟ چی شده؟ معلوم است؟ نیست.
خلاصه، ناگهان سفره آبی شد، بشقاب غذا آبی شد، نانها آبی شدند، لباس خودش آبی شد و کمی از آبها هم از سفره فرار کردند و روی فرش جاری شدند و کمی از چمنزار فرش هم آبی شد. یک لیوان آب چه کارها که نمی کند.
Saturday, November 27, 2010
Friday, November 26, 2010
Sunday, November 21, 2010
مردم آزاری فکری :)
سحر: بابا این جا بشین، یه بازی فکری!
- چه بازی؟
- من آب بریزم رو سر تو.
- این کجاش فکریه؟
- یعنی بارون بود.
- نه جانم سوتفاهم شده.
- جانم شده؟ چی؟
- حالا تازه این شد یه بازی فکری. اگه تونستی سه بار بگی سو تفاهم.
Sunday, November 7, 2010
این یه کشتیه میون دریا
شهرداری کنار پل خواجو یک کشتی بازی درست کرده است. بین محوطههای بازی این یکی طرح ابتکاری و خیالانگیزی دارد. هنوز سحر شاید متوجهی طرح کشتی و امکاناتش نشود و کلاش را فقط یک سرسرهی دیگر ببیند و بیشتر مجذوب اردکها و لاکپشتها و اسبهای فنردار اطراف کشتی میشود. حتا اگر جزو طبقهی زحمتکش والدین هم نبودم باز به خاطر این اسباببازی قدردان شهرداریمان بودم بیشتر به خاطر پسربچهها که شیفتهی این کشتی میشوند و هنگام گرفتن سکاناش آن همه هیجانزده میشوند. راستش نگرانم که دخترها نتوانند این کشتی را در خیالشان شناور کنند، شاید هم آن روز که ما بودیم دختر بچههای کاپیتان نبودند. نگرانم که سحر نتواند این رودخانهی کمعمق و کوتاه را تا آبهای آزاد امتداد دهد و شبها خواب ببیند که با یک کشتی روی زایندهرود سفر میکند. نه این زاینده رود ، نه این روزگار.
Wednesday, November 3, 2010
Wednesday, October 20, 2010
بیسکوییت برفی مینو
برف ندیده است تقریبن. هر چه باشد فلات در دورهی خشکسالی و بی فکری است. توفانهایی که گرد و غبار را از صحراهای خشک کشورهای همسایه روی شهرها میریزند، پایین رفتن سطح آبهای زیر زمینی و عمیقتر شدن چاههای آب، خشک شدن چشمههای خوانسار که سالها آن قدر پر آب و سخاوتمند بودند که وقتی شنیدیم خشکیدهاند، باور نمیکردیم. خبر میدهند که دریاچهی پریشان محو می شود و پیش از آن باتلاق گاوخونی ناپدید شده بود و دریاچهی ارومیه هم نزدیک است که بشود کویر نمک. و وضع غم انگیز زایندهرود. آه اگر بزرگ شود و زایندهرودی نباشد.
چرا! زمستان پارسال یک روز صبح کمی باغچهها سفید شدند و بهانهای شدند که سحر هی بخواهد بغلاش کنیم و ببریماش کنار پنجره تا برفها را بببند. تا وسط تابستان هم از ذوقزدگی آن روز صبح ما سواستفاده کرد که: میخوام برفا رو ببینم!
برفا دیگه آب شدن.
پس ببینم
*
بابا تا کلاس چهارم دبستان چون خوزستان بود و بارش برف را ندیده بود فکر میکرد برف مثل کارتونها به شکل توپ تنیس میبارد.
امسال باید حتمن یک زمین برفی پیدا کنیم. شاید برویم تا شهرکرد تا تصورش را از برف اصلاح کند و بفهمد برف یک مادهی سفید و سرد و بیمزه است که توی دست آب می شود و با این لایهی سفید و شیرین بین بیسکوییتها خیلی فرق میکند.
بیسکوییتهای کرمدار مینو را مثل صدف باز میکند و فقط کرم شیرین وسط اش را میخورد. آمده که: بیا بگیرش! من برفاشو خوردم بقیهشو هم نمیخوام.
Saturday, October 16, 2010
خرما گوجه پلنگ لو
ای بابا! هر چی می گم! این خرما نیست این گوجه است!
*
معلوم است دیگر که مشکل کجاست؟ مشکل این شتر گاو پلنگ هایند، این شتر مرغها، این خرمالوها، که تکلیفشان نه با اسمشان معلوم است نه با قیافهشان. حالا سحر هی برای بابا توضیح میدهد که این گوجه است و خرما نیست و باز بابا شترمرغاش یک پا دارد و میگوید: این خرمالواه.
***
کمکم خرمالوها میرسند. یک استعارهی قدیمی است که آدمهای پرحاصل را به درختان میوه تشبیه میکند. شاید به خاطر این استعاره است که وقتی شاخههای درختهای خرمالو زیر بار میشکنند و کسی حواسش نبوده زیر شاخههایشان پایهای بگذارد، یادم می افتد که این سرزمین معمولن برهوت و کم حاصل است و مردم غمگیناش – شاید از سر عادت- از بار غم آزادند.
Thursday, October 7, 2010
ماشین روز قیامت
با روز قیامت چه نسبتی دارید؟
تنها رابطهی یک بچه سه ساله با روز قیامت خلاصه و جمع و جور است: قهر قهر تا روز قیامت
برای انواع بزرگترمان اما ظاهرن رایجترین کارکرد روز قیامت ارسال حوالههای غیر قابل وصول است، ولی آخرش همان حد زمان قهر هنوز هم برای بسیاری تنها بخش قابل فهم روز قیامت است و تلاش میکنند کسی نفهمد که عقلشان بیش از این نمی رسد.
سحر در مهد کودک یاد گرفته هی بگوید: قهر قهر تا روز قیامت و خوشبختانه روز قیامتاش مثل روز قیامت ما وعدهای دور و دیر و پیچیده در خیال بافی و خرافات نیست، تر و تازه است و هر کدامشان در چند ثانیه میرسند و بابا پیش از آن که بفهمد اصلن ماجرای قهر چه بود، بخشیده می شود.
Thursday, September 23, 2010
two ten
مارک توتن و آرین بهترین راه حل ما در سه سال گذشته بودند. انتخاب لباس برای سحر یک مسئله است. لباسها کیفیت خوبی ندارند و زود از بین میروند، قشنگ نیستند و ظاهر بزرگسال دارند. مشکل دیگر اندازهی سحر است. خیلی لاغر است. یا لباس کوچک است یا به تنش آویزان میشود و بلاخره قیمت است. گاهی قیمت آن قدر بالاست که انگار کت و شلوار هاکوپیان است و باید مدت زمان کوتاه استفاده از لباس را هم در نظر گرفت.
آدمهای با حوصله و با تجربه البته همیشه در بازار موفق اند اما هم بابا و هم مامان از پرسه زدن در بازار بیزارند. لباسهای مارک توتن را از یک فروشگاه در چهارباغ عباسی میخریم که در هر فصل چند دست میآورد. تولید داخلی است، طراحی خوب و رنگ های زیبا و جنس مرغوبی دارند. از متوسط قیمت رایج لباس کودکان کمی بالاترند. اندازه شان هم معمولن برای سحر مناسب بود جز این آخری که ظاهرن بیشتر مشکل سحر است تا خیاط ها.
متاسفانه نشانی از سایت شان پیدا نشد که کاتالوگ کامل شان را ببینیم
آخر شهریور
سی سال بعد از آن روز که جنگ شروع شد، سحر نشسته بود جلوی تلوزیون. وارد که شدم دیدم طبق معمول زیادی نزدیک تلوزیون نشسته و زل زده به تصاویری از زمان جنگ. رزمندگان آب میخوردند، میخندید، نماز میخواندند، زخمشان را می بستند، شلیک میکردند و با هم وداع میکردند.
درست در سالگرد شروع رسمی جنگ به دنیا آمد، هر چند جنگ از مدتی پیش از31 شهریور برای برخی خیلی رسمی و جدی شروع شده بود. یک روز ظهربا فرود اولین گلولههای دشمن فابلمهی ماکارونی روی اجاق باقی ماند و همه یا آمادهی فرار شدند یا مهیای دفاع از همهی خوبیها. روزی که دنیا آمد، درتلوزیون سالن انتظار بیمارستان سپاهان رژهی سربازان در یادبود آغاز جنگ را نگاه میکردم و حواسم جای دیگری بود. مادرش سالم است؟ خودش چه؟ قشنگ است؟ چه شکلی است؟
سلام کردم و جواب نداد. همهی حواسش در تلوزیون بود. کسی با بیسیماش حرف میزد و شاید دستوری میگرفت. کنارش که نشستم فقط برگشت که بگوید امروز همهی پیتزایش را خورده.
Wednesday, September 22, 2010
Monday, September 13, 2010
به نام پدر ، مادر و سنتها
اگر بابا از کاری نهیاش کند میگوید: نه خیر! مامانم گفته باید شکلات بخورم! مامانم گفته باید رو سی دی نقاشی بکشم
اگر مامان از کاری نهیاش کند میگوید: بابام گفته لباستو باید عوض کنی! بابام گفته نباید غذا بخوری! باید بستنی بخوری!
این بار هر دو با هم بودیم. کمی مکث کرد که اعتبار کارش را از که بگیرد؟
میدونی؟ بچهها این جوری بازی میکنن.
Friday, September 10, 2010
یعنی من بابا بودم
بابا یعنی تو سحر بودی من بابا!
باشه! خوب حالا چی کار کنیم؟
می خوای بریم سرسره بازی؟
نه می خوام بخوابم.
نه باید بریم سرسره بازی. بستی بخریم، بریم پارک.
ای بابا! همون شد که! یعنی من سحرم تو هم باید به حرف من گوش بدی.
نه! یعنی من بابا بودم تو رو ببرم سرسره بازی. بستنی صورتی بخرم، شعر بخونیم.
Sunday, September 5, 2010
آقا بازی
چی؟ آقا بازی دیگه چیه؟
بااابااا! تو که با من دوست بودی. دیروز آقا بازی کردیم.
من بلد نیستم. چه جوری بود؟
تو یعنی آقا بودی . منم: اینا چندن.
*
در این بازی که احتمالن از بازیهای غیررسمی بچههای مهد کودک است، چیزهای مختلف را قیمت میکنند. آقا این عروسکا چندن؟ آقا این تخت چندن؟ آقا این ماشین چندن؟ میشه برش دارم؟
این طوری است که ما همهی اسباببازیها و اثاثیهی خانه را قیمتگذاری میکنیم. قیمت مورد علاقهاش هم سیصد و پنج تومن است.
میشود حدس زد یکی از بچهها این بازی را بر اساس روش خرید مادر تا بن دندان اصفهانیاش ابداع کرده و به صورت غیر قانونی در مهد کودک رواج داده است.
به هر حال آخرین قیمتها اینهاست: عروسک خرسیه صد تومن ( کانادایی! چند خریده بودیش؟)، قورباغهی سبز 305 تومن، سه چرخه 1000 تومن، جوجهی زرد 305 تومن، دوربین دیجیتال کانن با زوم بیست برابر، ده مگا پیکسل تقریبن نو در شرایط مناسب، 50 تومن. کالسکهی صورتی شکسته پنجاه تومن، روسریهای مامان 100 تومن و ... خرگوش گوش دراز صورتی و« دفترفیلام» فروشی نیست لطفن سوال نفرمایید!
دفتر فیلام: دفتر نقاشی سیمی معروف به دفتر فیلی.
Sunday, August 29, 2010
ندای وجدان
«کامپیوتر خراب شده، دارم درستش میکنم.»
درست کردن کامپیوتر هم روشهای متفاوتی دارد. گاهی بابا باید برنامهنویسی کند، گاهی باید فیلم نگاه کند یا موسیقی بشنود یا عکسهایش را نگاه کند، گاهی باید چیزی بنویسد و تایپ کند و گاهی حتا لازم است ساعتی مینروب بازی کند. در همهی این موارد هربار که سحر می آید سراغ کامپیوتر متوجه میشود که کامپیوتر خراب است و باید صبر کند تا بابا با زحمت و تلاش زیاد درست و آماده اش کند.
*
بابا به دخترش دروغ می گوید آن هم یک دختر سه ساله. ببینید بقیهی دنیا چه خبر است
بابا به دخترش دروغ می گوید آن هم یک دختر سه ساله. ببینید بقیهی دنیا چه خبر است
Friday, August 13, 2010
خردسالان غربزده
گفت :بابا منو ببر امام رضا
منظورش یکی از این سه جا بود: امام رضای واقعی، مسجد محل یا میدان امام اصفهان.
کمی بعد تلوزیون از نمای هوایی شهر نیویورک شروع کرد و وارد خیابانهای نیویورک شد و...
سحر رو کرد به بابا که: نریم امام رضا! بریم این جا
Tuesday, August 10, 2010
گفت و گوی تمدن ها
در یک دنیای دیگری است. در یک خانهایم ولی سحر در دنیای ناشناختهی خودش است با شادیها و سرگرمیها و غمها و اشک و لبخندهای مخصوص خودش که ما کمتر میفهمیم. فقط حدسهایی میزنیم و برای هماهنگ کردن دنیاهایمان سعی میکنیم شبیهسازیاش کنیم.
بچهی آدم در بعضی از تواناییها یک آدم کامل نشده است ولی دنیایش یک دنیای کامل نشده نیست، یک دنیای متفاوت و موثر است. منظورم لزومن هم این نیست که جوجهی همخانهمان غاز است اما همان قدر که ما به غنیتر شدن جهان او کمک میکنیم او هم در کار بهتر کردن دنیای ما و البته نابود کردن اوقات فراغت ماست.
Friday, August 6, 2010
نقاشی
عاشق این صورت های هیولایی سحر کشیده ایم. خیلی بامزه اند . انگار الان است که راه بیافتند و حرف بزنند.
*
گفت برایش قایق بکشم. کشیدم و خودش رنگش کرد و بعد مداد آبی را برداشت و کمی آن طرف تر را آبی کرد. توضیح داد که: الان قایق دور می زنه و میاد تو آبا.
یادم باشد بزگ تر که شد و داستان توفان نوح را که شنید ، یک توفان حسابی راه بیاندازیم و همه ی صفحه را آبی کنیم. تا آن وقت قایق باید در برهوت سفیدش منتظر بزرگ شدن خدا بماند.
Wednesday, August 4, 2010
چشم چشم
یک روی کاغذها، جدولهای پر از اعداد و ارقام ملال انگیزی است که برای صرفهجویی در صفرها به میلیون ریال نوشته شدهاند. روی دیگرشان صورتهایی است که این روزها سحر نقاشیشان را یاد گرفته. لحظات خلق این صورتها هیجان انگیز بود. انگشتهای سحر لحظاتی روی مداد رنگیها متوقف میشد تا تصمیم بگیرد کدام رنگ را میخواهد. سپس مداد رنگی رقصان و لرزان روی کاغذ میلغزید و چشم و دماغ و لبخند میکشید.
شاید به خاطر آن شعر معروف «چشم چشم دو ابرو است» که معمولن بچهها – و غیر بچهها- اول چشمها را میکشند یا دست کم سحر اول چشمها را می کشد. یا شاید هم چون بیشتر آدم ها اول چشم ها را میکشیدهاند، آن شعر چشم چشم دو ابرو درست شده.
اگر مگسها قرار بود این شعر را برای لاروهایشان بگویند با آن همه چشم کار سختی داشتند:
وزوزوزوزوزوزوز...
(زیر نویس: چشم چشم چشم چشم چشم چشم...)
Thursday, July 22, 2010
it's shaun the sheep
تلوزیون روشن بود و برنامه ای را می دیدم. سحر یک سی دی آورد که: برام ببیی بذار!
shaun the sheep محبوب ترین کارتون سحر است و از تماشایش خسته نمی شود.
گفتم: باشه! ولی بذار اول این برنامه رو ببینم بعد.
قبول کرد و نشست کنارم. نیم ساعتی طول کشید تا تیتراژ پایانی برنامه برسد. گفت: حالا برام ببیی بذار. گفتیم می خوای تو کامپیوتر ببینی؟
نه! تو تلوزیون.
شرمنده ی اخلاقش شدم.
Friday, July 9, 2010
شباهت ها
این تخم مرغه؟
نه توپ پینگ پونگه!
مثل تخم مرغه.
یادم آمد قبلن به این ها می گفتیم توپ تخم مرغی.
مثل ماهیه! نازش کنم؟
اشاره اش به تکه ای ماهیچه کوسفند بود. دقت نکرده بودم که ماهیچه هم خودش شبیه ماهی است و هم نامش را از ماهی گرفته است.
Subscribe to:
Posts (Atom)


















